دری به سوی بیکرانگی

اندر بصره رییسی بود به باغی از آن خود رفته بود چشمش بر جمال زن برزگر افتاد. مرد را به شغلی بفرستاد ، و زن را گفت : درها دربند !
گفتا : همه ی درها بستم الا یک در که آن نمی توانم بست .
گفت : کدام دراست آن ؟
گفت : آن در که میان ما و خداوند است .
مرد پشیمان شد و استغفار کرد . (1)
***
[یزدانپناه عسکری]
در تاویل انرژتیک این حکایت باید گفت : درهای مختلفی داریم که به بیکرانگی باز می شود اما زنگ زده است. و بسته است. و فقط در این دنیا باز است، که در حالت باز بودن زنگ زده است و دیگر بسته نمی شود، حال باید این در را ببندیم تا درهای دیگر را باز کنیم.
***
[دیوان شمس] (2)
باد آمد و با بید همی گوید هی هی - این جنبش و این شورش و این رقص تو تا کی
می گوید آن بید بدان باد ز خود پرس - ای برده مرا از سر و ای داده مرا می
اندر تن من یک رگ هشیار نماندست - ای رفته می عشق تو اندر رگ و در پی
از مردم هشیار بجو قصه تاریخ - کین سابقه کی آمد و این خاتمه تا کی
آن ترک سلامم کند و گوید کیسن - گویم که خمش کن که نه کم دانم و نه کی
آن معتزلی گوید معدوم نه شی است - بیخود بر من شی بود و نیز نه لاشی
لب بر لب دلدار چو خواهی که نهی تو - از خویش تهی باش و بیاموز تو از نی
اندیشه مرا برد سحرگاه بباغی - باغی که برون نیست ز دنیا و نه در وی
پرسیدم کای باغ عجایب تو چه باغی - گفتا که نترسم ز زمستان و نه از دی
نزدیکم و دورم ز تو چون ماه چو خورشید - این دور نماند چو کند راه خدا طی
هین دور شو از سردی بفزای ز گرمی - تا سرد شود بهمنت و رشد شود غی
خورشید نماید خبری بیدم و بیحرف - بربند لب از ابجد و از هوز و حطی
ترجیع سوم را چو سرآغاز نهادیم - بس مرغ نهان را که پروبال گشادیم
_______
1 – کشف المحجوب هجویری
- تاریخ تحلیلی پنج هزار سال ادبیات داستانی ایران، صوفیانه ها و عارفانه ها، بخش اول ، نادر ابراهیمی – تهران: پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامی، چاپ دوم 1377 ص 99
2 - کلیات دیوان شمس تبریزی ، مولانا جلال الدین محمد بلخی به کوشش دکتر ابوالفتح حکیمیان – تهران: انتشارات پژوهش 1383 ص 1465