دری به سوی بیکرانگی

1 مهر 1403 - خواندن 3 دقیقه - 127 بازدید



اندر بصره رییسی بود به باغی از آن خود رفته بود چشمش بر جمال زن برزگر افتاد. مرد را به شغلی بفرستاد ، و زن را گفت : درها دربند !

گفتا : همه ی درها بستم الا یک در که آن نمی توانم بست .

گفت : کدام دراست آن ؟

گفت : آن در که میان ما و خداوند است .

مرد پشیمان شد و استغفار کرد . (1)

***

[یزدانپناه عسکری]

در تاویل انرژتیک این حکایت باید گفت : درهای مختلفی داریم که به بیکرانگی باز می شود اما زنگ زده است. و بسته است. و فقط در این دنیا باز است، که در حالت باز بودن زنگ زده است و دیگر بسته نمی شود، حال باید این در را ببندیم تا درهای دیگر را باز کنیم.

***

[دیوان شمس] (2)

باد آمد و با بید همی گوید هی هی - این جنبش و این شورش و این رقص تو تا کی

می گوید آن بید بدان باد ز خود پرس - ای برده مرا از سر و ای داده مرا می

اندر تن من یک رگ هشیار نماندست - ای رفته می عشق تو اندر رگ و در پی

از مردم هشیار بجو قصه تاریخ - کین سابقه کی آمد و این خاتمه تا کی

آن ترک سلامم کند و گوید کیسن - گویم که خمش کن که نه کم دانم و نه کی

آن معتزلی گوید معدوم نه شی است - بیخود بر من شی بود و نیز نه لاشی

لب بر لب دلدار چو خواهی که نهی تو - از خویش تهی باش و بیاموز تو از نی

اندیشه مرا برد سحرگاه بباغی - باغی که برون نیست ز دنیا و نه در وی

پرسیدم کای باغ عجایب تو چه باغی - گفتا که نترسم ز زمستان و نه از دی

نزدیکم و دورم ز تو چون ماه چو خورشید - این دور نماند چو کند راه خدا طی

هین دور شو از سردی بفزای ز گرمی - تا سرد شود بهمنت و رشد شود غی

خورشید نماید خبری بیدم و بیحرف - بربند لب از ابجد و از هوز و حطی

ترجیع سوم را چو سرآغاز نهادیم - بس مرغ نهان را که پروبال گشادیم

_______

1 – کشف المحجوب هجویری

- تاریخ تحلیلی پنج هزار سال ادبیات داستانی ایران، صوفیانه ها و عارفانه ها، بخش اول ، نادر ابراهیمی – تهران: پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامی، چاپ دوم 1377 ص 99

2 - کلیات دیوان شمس تبریزی ، مولانا جلال الدین محمد بلخی به کوشش دکتر ابوالفتح حکیمیان – تهران: انتشارات پژوهش 1383 ص 1465