چرا برنده شدن همیشه نشانه شایستگی نیست؟

13 آبان 1405 - خواندن 4 دقیقه - 17 بازدید


چرا برنده شدن همیشه نشانه شایستگی نیست؟
م
ا معمولا نتیجه را به شخصیت نسبت می دهیم. کسی موفق می شود و او را باهوش، آینده نگر و شایسته می نامیم؛ کسی شکست می خورد و بی کفایتی، تنبلی یا ضعف تصمیم گیری را علت ناکامی اش می دانیم. این داوری ها گاهی درست اند، اما همیشه تمام واقعیت را توضیح نمی دهند. در زندگی، میان شایستگی و نتیجه، متغیری حضور دارد که کمتر دیده می شود: شانس.پذیرفتن نقش شانس برای ما دشوار است، زیرا می خواهیم باور کنیم جهان به شکلی منصفانه به رفتارهای ما پاسخ می دهد. اگر تلاش کنیم، باید موفق شویم؛ اگر تصمیم درستی بگیریم، باید نتیجه مطلوب حاصل شود. این تصور به زندگی معنا می دهد، اما وقتی آن را به قانونی قطعی تبدیل کنیم، تفاوت میان آنچه در اختیار ماست و آنچه بیرون از اختیار ما قرار دارد، از نظرمان پنهان می شود.در کتاب ببر وجود ندارد، توجه به نقش شانس ما را از اعتماد بیش از اندازه به الگوهای ظاهری بازمی دارد. تصور کنید دو کارآفرین با توانایی ها، تجربه و تلاش تقریبا یکسان، فعالیت خود را آغاز می کنند. یکی درست در زمانی وارد بازار می شود که تقاضا افزایش یافته است؛ دیگری با بحرانی پیش بینی نشده روبه رو می شود. پس از چند سال، نفر نخست موفق و نفر دوم شکست خورده معرفی می شود. آیا می توان تمام فاصله میان آن دو را به تفاوت شایستگی نسبت داد؟در رقابت های اقتصادی، آموزشی و حرفه ای، نتیجه معمولا محصول ترکیبی از توانایی، تلاش، فرصت، شرایط محیطی و تصادف است. موفقیت به تنهایی نمی تواند سهم دقیق هر عامل را مشخص کند. ممکن است فردی واقعا توانمند باشد و بااین حال، به دلیل شرایط نامساعد به نتیجه دلخواه نرسد. در مقابل، فردی با توانایی متوسط ممکن است در موقعیتی قرار گیرد که فرصت های استثنایی در اختیارش بگذارد.این واقعیت نباید بهانه ای برای انکار مسئولیت باشد. شانس همه چیز را توضیح نمی دهد و تلاش نیز بی اثر نیست. مسئله این است که نباید سهم هیچ یک از عوامل را بدون بررسی تعیین کنیم. نتیجه خوب، به خودی خود کیفیت تصمیم را ثابت نمی کند؛ همان طور که نتیجه بد، الزاما نشانه تصمیم گیری نادرست نیست.این تمایز در ارزیابی مدیران اهمیت فراوانی دارد. مدیری ممکن است تصمیمی پرخطر بگیرد و به دلیل شرایطی اتفاقی به موفقیت برسد؛ مدیر دیگری ممکن است تصمیمی سنجیده اتخاذ کند، اما با بحرانی پیش بینی نشده مواجه شود. اگر تنها نتیجه نهایی معیار داوری باشد، ممکن است رفتارهای پرخطر تشویق و تصمیم های مسئولانه مجازات شوند. سازمانی که چنین الگویی دارد، به تدریج به جای یادگیری از تجربه، به دنبال بازتولید ظواهر موفقیت خواهد رفت.همین منطق درباره نابرابری اجتماعی نیز صدق می کند. موفقیت برخی افراد را نمی توان فقط به تلاش فردی نسبت داد و محرومیت دیگران را صرفا حاصل انتخاب های شخصی دانست. خانواده، محل تولد، کیفیت آموزش، سلامت، شبکه های ارتباطی و زمان ورود به بازار کار، فرصت هایی نابرابر ایجاد می کنند. نادیده گرفتن این تفاوت ها، شانس را به فضیلت و محرومیت را به تقصیر تبدیل می کند.جامعه عادلانه جامعه ای نیست که تفاوت های فردی را انکار کند؛ جامعه ای است که اجازه نمی دهد نتیجه تصادفی زندگی به داوری قطعی درباره ارزش انسان ها تبدیل شود.موفقیت می تواند نشانه ای از شایستگی باشد، اما سند قطعی آن نیست. شکست نیز می تواند از خطا خبر دهد، اما همیشه گواه بی کفایتی نیست. برای قضاوت منصفانه باید علاوه بر نتیجه، کیفیت تصمیم، شرایط موجود و فرصت های در دسترس را نیز ببینیم. شاید انصاف از همین جا آغاز شود: از اینکه برندگان را همیشه قهرمان ندانیم و بازندگان را پیشاپیش مقصر نشماریم.