تفاوت میان دانستن و زیستن

2 خرداد 1405 - خواندن 7 دقیقه - 127 بازدید

تفاوت میان دانستن و زیستن یکی از بنیادین ترین مباحث در روان شناسی شناختی و فلسفه ذهن به شمار می آید که تاثیرات عمیقی بر کیفیت زندگی انسان و چگونگی تغییر رفتار او دارد. وقتی به چیستی آگاهی انسان می اندیشیم، متوجه می شویم که ذهن ما دو مسیر مجزا برای ذخیره سازی، پردازش و استفاده از اطلاعات در اختیار دارد. این دو مسیر در قالب مفاهیم دانش گزاره ای و دانش رویه ای دسته بندی می شوند و شناخت دقیق آن ها راهگشای بسیاری از بن بست های تغییر فردی است.





دانش گزاره ای همان اطلاعاتی است که ما درباره جهان داریم. این نوع آگاهی شامل حقایق، تعاریف، اصول علمی و تئوری هایی است که می توانیم آن ها را به زبان بیاوریم، بنویسیم و به دیگران منتقل کنیم. به عنوان مثال، فردی ممکن است تمام جزئیات فیزیولوژیک مرتبط با کاهش استرس، فواید ورزش هوازی و اهمیت رژیم غذایی سالم را بداند. او قادر است در یک بحث علمی درباره این مباحث سخنرانی کند و استدلال های دقیق ارائه دهد. این سطح از آگاهی در حافظه معنایی ذخیره می شود و برای آزمون های علمی یا تحلیل های منطقی عالی است. اما نکته کلیدی اینجاست که داشتن چنین دانشی تضمین کننده تغییر سبک زندگی نیست.

در مقابل، دانش رویه ای قلمرو زیستن و عملکرد است. این نوع دانش در حافظه ضمنی جای دارد و شامل مهارت ها، عادات و الگوهای رفتاری خودکار است. یادگیری دوچرخه سواری، نواختن یک ساز موسیقی یا حتی چگونگی برقراری ارتباط عاطفی با دیگران در این دسته قرار می گیرند. وقتی می گوییم فردی به مرحله زیستن یک مفهوم رسیده، بدین معناست که آن مفهوم از سطح گزاره ها عبور کرده و در شبکه های عصبی او به صورت یک مهارت نهادینه شده است. دانش رویه ای با تمرین، تکرار و تجربه مستقیم به دست می آید. برخلاف دانش گزاره ای که با مطالعه کتاب به دست می آید، دانش رویه ای با درگیر شدن در موقعیت های واقعی و کسب تجربه ساخته می شود. تفاوت میان این دو دقیقا همان شکافی است که میان خواندن کتابی درباره شنا کردن و واقعا شنا کردن در استخر وجود دارد.


بسیاری از افراد در عصر اطلاعات دچار نوعی توهم دانایی هستند. آن ها تصور می کنند با خواندن کتاب های متعدد روان شناسی، تماشای ویدئوهای آموزشی و دنبال کردن محتواهای رشد فردی، به همان میزان تغییر خواهند کرد. اما ذهن به گونه ای طراحی شده است که میان دانستن یک حقیقت و تبدیل آن به یک الگوی رفتاری تمایز قائل می شود.


 دانستن گزاره ای در قشر پیش پیشانی مغز پردازش می شود که مرکز استدلال و تفکر آگاهانه است. اما تغییرات رفتاری عمیق نیازمند درگیر شدن سیستم های لیمبیک و نواحی حرکتی مغز است. تا زمانی که اطلاعات از سطح تحلیل به سطح تمرین وارد نشوند، در ذهن به شکل یک مفهوم انتزاعی باقی می مانند. زیستن، به معنای جاری کردن دانش در بطن عمل است؛ یعنی به جای فکر کردن درباره شجاعت، در موقعیتی که می ترسیم، عمل شجاعانه ای انجام دهیم.


این تمایز در حوزه ی روان درمانی اهمیت دوچندان پیدا می کند. بسیاری از مراجعان به درمانگران می گویند که علت مشکلات خود را می دانند. آن ها به خوبی آگاه هستند که چرا اضطراب دارند یا چه الگوهای غلطی در روابطشان تکرار می شود. این همان دانش گزاره ای است. آن ها در سطح شناختی به بینش رسیده اند اما هنوز این بینش در سطح زیستن پیاده نشده است. هنر روان درمانی انتقال مراجع از مرحله دانش گزاره ای به مرحله دانش رویه ای است. درمانگر باید به فرد کمک کند تا در محیطی امن، رفتارهای جدید را تمرین کند تا به مرور زمان، آن رفتارها جایگزین الگوهای قدیمی شوند. این فرایند زمان بر است زیرا مغز برای ایجاد مسیرهای عصبی جدید و خودکارسازی آن ها، به تکرارهای مکرر نیاز دارد.


اگر بخواهیم این مفهوم را در زندگی روزمره پیاده کنیم، باید استراتژی یادگیری خود را تغییر دهیم. تمرکز زیاد بر جمع آوری اطلاعات و تئوری ها، بدون اختصاص زمان کافی برای تمرین عملی، منجر به انباشت دانش بی اثر می شود. راهکار درست این است که به محض دریافت یک گزاره مفید، آن را به یک تمرین کوچک رویه ای تبدیل کنیم. اگر یاد می گیریم که قدردانی از دیگران باعث افزایش سلامت روان می شود، باید هر روز تمرین کنیم که به صورت کلامی یا عملی از یک نفر تشکر کنیم. در ابتدا این کار ممکن است مصنوعی و دشوار به نظر برسد، زیرا مغز به الگوهای قدیمی عادت دارد. اما با تکرار، این عمل از یک تصمیم آگاهانه به یک ویژگی شخصیتی تبدیل می شود. این لحظه ای است که دانش گزاره ای در حیات ما ادغام شده و به دانش رویه ای تبدیل گشته است.


تمایز بین دانستن و زیستن به ما یادآوری می کند که رشد انسان یک فرایند تجربی است نه یک فرایند اطلاعاتی. دنیای مدرن ما را ترغیب می کند تا به سرعت مطالب بیشتری بیاموزیم، اما تاکید کمی بر درونی سازی آن ها دارد. غرق شدن در دنیای تئوری ها باعث می شود فرد در سطحی از آگاهی متوقف شود که قدرت تغییر واقعی را ندارد. زیستن واقعی نیازمند این است که ما سهم خود را از تئوری کاهش دهیم و سهم تجربه و عمل را به شدت افزایش دهیم. هر چقدر بیشتر در لحظه حضور داشته باشیم و رفتارهای جدید را در شرایط چالش برانگیز امتحان کنیم، دانش رویه ای ما غنی تر می شود. نتیجه این تغییر، تبدیل شدن از یک ناظر دانا به یک کنشگر توانا است.


در پایان، باید تاکید کرد که دانش گزاره ای ارزش خود را دارد؛ چرا که به ما نقشه راه می دهد و مسیر را روشن می کند. بدون این نقشه، عمل کردن ممکن است به بیراهه رفتن منجر شود. بنابراین، باید میان این دو تعادل برقرار کنیم. دانش گزاره ای مانند قطب نمایی است که جهت حرکت را نشان می دهد و دانش رویه ای همان حرکت واقعی است که ما را به مقصد می رساند. هیچ کدام بدون دیگری کامل نیست. آنچه اهمیت دارد این است که به دام دانستن های بی حاصل نیفتیم و همواره از خود بپرسیم که چگونه می توانم این حقیقت را در تار و پود زندگی روزمره خود ببافم.

 این پیوند میان اندیشه و عمل، گوهر زیستن آگاهانه است و تفاوت میان کسی که درباره زندگی می داند و کسی که واقعا زندگی می کند، در همین نقطه نهفته است. یادگیری مداوم و تکرار آگاهانه رفتارها، پلی است که ما را از حاشیه به متن زندگی هدایت می کند و دانش را از یک نوشته روی کاغذ به یک مهارت در وجود ما تبدیل می سازد. بدین ترتیب، هویت ما نه از طریق دانستنی هایمان، بلکه از طریق نحوه رفتارمان در لحظه های واقعی شکل می گیرد.