رامین گودرزی
13 یادداشت منتشر شدهقلب وحشی
قلب های وحشی
که گاهی شب ها از میان دنده هایمان بالا می آیند
گلوی مان را می گیرند و نام خودشان را فریاد می زنند،
نامی که سال هاست فراموش کرده ایم.
قلب های وحشی
که به زبان خون حرف می زنند
و با هر تپش،
چیزی از ما را می برند به جایی تاریک تر از سایه،
به جایی که آینه ها دیگر تصویر نمی دهند،
فقط سکوتی مرطوب و سنگین
که روی شانه هایمان می نشیند.
گاهی فکر می کنم
ما انسان ها بیشتر از آنکه زندگی کنیم
در حال تحمل رویایی نیمه کابوسیم؛
شهری از آدم های بیدار
که خواب می بینند قوی اند
و در خوابشان گریه می کنند.
در راهروهای بلند روزمرگی
قدم می زنیم
با لبخندهایی که بوی زنگ زدگی می دهند
و واژه هایی که از دهان مان بیرون می آیند
اما به قلب مان نمی رسند.
انگار میان دهان و سینه
دره ای تاریک است
که هرچه حقیقت است
در آن سقوط می کند.
و ما
برای آنکه سقوط را نبینیم
خودمان را سرگرم می کنیم؛
با کار، با درس، با آدم ها،
با نورهای مصنوعی صفحه هایی که
شب را می بلعند و به ما پس نمی دهند.
اما در نیمه های شب
وقتی جهان کمی از ما فاصله می گیرد
و دیوارها آهسته نفس می کشند،
قلب های وحشی
قفسه ی استخوانی شان را می خراشند
و یادمان می آورند
چقدر تنها بوده ایم
حتی وقتی کنار کسی نشسته بودیم.
تنهایی
چیزی شبیه مه نیست؛
مه نرم است.
تنهایی شبیه دریایی ست
که در آن شنا کردن بلدیم
اما هیچ ساحلی را باور نداریم.
فکر می کنیم همه فن حریفیم اما ...
ما نهنگ های خسته ایم
که گاهی عمدا به ساحل می زنیم
فقط برای آنکه مطمئن شویم
هنوز درد را حس می کنیم.
درد،
تنها نشانه ی زنده بودنمان می شود
وقتی شادی شبیه خاطره ای دور
در ذهنمان محو شده است.
و با این همه…
در همین تاریکی های کشدار
چیزی کوچک
مثل دانه ای سبز
در شیارهای عمیق روح مان
بی صدا جوانه می زند.
نه آن امید پرهیاهوی کتاب ها،
نه آن لبخندهای اینستاگرامی،
بلکه امیدی خجالتی و کم نور
که فقط برای خودمان است؛
برای لحظه ای که
با تمام شکستگی هایمان
می گوییم:
«من هنوز اینجا هستم.»
شاید قلب های وحشی
قرار نیست رام شوند.
شاید باید بپذیریم
که تپش،
همیشه کمی درد دارد.
شاید زندگی
نه میدان پیروزی
که صحنه ی دوام آوردن است؛
دوام آوردنی خاموش
در برابر طوفان هایی
که اسم شان را
روزمرگی گذاشته ایم.
و اگر روزی
آلزایمر،
یا هر تاریکی دیگری
رد خاطره ها را پاک کند،
بعید می دانم
قلب مان فراموش کند
که چطور
در تاریک ترین شب ها
بی آنکه کسی بفهمد
شکست
اما نشکست.
همه فن حریفی که حریف دلش نشد ...
رامین گودرزی
اردیبهشت ۱۴۰۵