رقیه پورغفار
80 یادداشت منتشر شدهکوچک ترین پرچمدار
🔰این پرچم زمین نمی ماند
💥 روایت کوچک ترین پرچمدار
باد عصرگاهی، آرام آرام میان کوچه ها می چرخید و بوی یک اتفاق را در هوا پخش می کرد؛ انگار شهر می دانست قرار است صحنه ای کوچک، اما بزرگ تر از یک روایت معمولی، شکل بگیرد. در میان جمعیت، زنی ایستاده بود؛ نه با زره و شمشیر، بلکه با عشقی که در جانش ریشه داشت و فرزندی که تنها یک ماه تا دیدن خورشید فاصله داشت. او آمده بود تا در «پویش پرچم»، هم صدا با «علمداران» شهر و سراسر این خاک، کاری را انجام دهد که قرن هاست نسل به نسل تکرار می شود: نگه داشتن پرچم.
مادرم... تو حتما ام البنین، صبورترین مادر کربلا را به خاطر داری. همان که برای مصائب پسرش مرثیه می سرود، اما سربلند بود که مادر رشیدترین پرچمدار دنیاست. تو که سال ها در مراسم عزای عباس(ع) گریسته ای، امروز خود در قامت یک پیام آور آمده ای تا پرچمی را که بوی کربلا می دهد، چنان بالا نگه داری که هرگز بر زمین نماند. هر بار که باد پرچم را به رقص می کشید، زن دستی روی شکمش می گذاشت؛ انگار با کودکش حرف می زد و درس اول را در گوش او نجوا می کرد: «فرزندم، این پرچمی که در دستان ماست، ساده به دست نیامده... این پارچه ی برافراشته، با خون کودکان و جوانان این مرز و بوم تطهیر شده؛ با خون رهبر شهیدمان، خون دانشمندان، فرماندهان، رزمندگان، پدران، مادران، فرزندان، جوانان و ۱۶۸ کودک معصوم دبستان میناب که قصه شان تا ابد بر تارک این تاریخ می درخشد.» یکی از اطرافیان با لبخند پرسید: «خسته نمی شی؟» زن لبخند زد، نگاهی به شکمش کرد و گفت: «نه... ما اینجا دو نفری پرچم رو نگه داشتیم.» این «ما» یعنی نسلی که هنوز متولد نشده، اما روحش با ضربان قلب مادر، آهنگ مسئولیت را تمرین می کند. در آن لحظه، گویی زمان به عقب رفت؛ به دشت نینوا، همان جا که علمدار وفادار، پرچم را تا آخرین دم بر زمین نیفکند. و سپس ورق خورد تا درفش کاوه و حماسه های جنگ رمضان و دفاع مقدس ها ... لحظه ای باد شدیدتر شد. زن، استوارتر از قبل، پرچم را در آغوش فشرد. او می دانست که این چوب و پارچه، امانتی است از سوی شهیدان. آفرین بر غیرتت ای مادر! که در پای این علم ایستاده ای و تاریخ ایران را در بطن خود می پرورانی. تو تنها یک پرچم را بلند نکرده ای، تو نسل آینده را به صف پرچمداران افزوده ای. هوا تاریک می شد اما نگاه مادر شعله ور بود؛ شعله ای شبیه همان هایی که سال ها پیش در دل رزمندگان دیده شده بود. شهری شاهد بود که کوچک ترین پرچمدار ایران، هرچند هنوز چشم باز نکرده، اما عشق این خاک را نفس کشیده است. قاصدکی در باد می چرخید و پیامی را به گوش آسمان می رساند: «تا دنیا دنیاست، این پرچم روی زمین نمی افتد... چرا که پرچمدار این خانه، از پیش از تولد، ایستادگی را آموخته است.»
✍ رقیه پورغفار ۱۴۰۵/۱/۳۱
یا حق🇮🇷