چند روز تا ورود جهان به بحران واقعی تنگه هرمز

31 فروردین 1405 - خواندن 6 دقیقه - 17 بازدید


فرضیه های مطرح شده مبنی بر ورود قریب الوقوع اقتصاد جهانی به فاز «کمبود واقعی» را می توان در چارچوب پیشرفته تری از نظریه های اقتصاد کلان، اقتصاد سیاسی بین الملل و تحلیل شبکه های زنجیره تامین مورد واکاوی قرار داد. این فرض، اگرچه در ظاهر هشدارآمیز است، اما ریشه در یک تمایز مفهومی مهم دارد: تمایز میان «شوک قیمتی» و «شوک مقداری (فیزیکی)». در ادبیات اقتصادی، این دو نوع شوک پیامدهای متفاوتی دارند و گذار از اولی به دومی، نشان دهنده ورود سیستم به یک وضعیت ناپایدارتر و پیچیده تر است.

در مدل های استاندارد عرضه و تقاضا، افزایش قیمت ها معمولا به عنوان سیگنالی برای تخصیص بهینه منابع عمل می کند؛ به این معنا که افزایش قیمت، تولیدکنندگان را به افزایش عرضه و مصرف کنندگان را به کاهش تقاضا ترغیب می کند. اما این سازوکار زمانی کارایی خود را از دست می دهد که محدودیت های ساختاری در سمت عرضه وجود داشته باشد. این محدودیت ها می توانند شامل کمبود نهاده های حیاتی، اختلال در زیرساخت های لجستیکی، تحریم های گسترده، یا تمرکز جغرافیایی تولید در نقاط خاص باشند. در چنین شرایطی، کشش عرضه به شدت کاهش می یابد و افزایش قیمت دیگر قادر به بازگرداندن تعادل بازار نیست.

از منظر تحلیل شبکه ای، اقتصاد جهانی را می توان به عنوان یک گراف پیچیده از گره ها (کشورها، بنگاه ها، بنادر) و یال ها (جریان کالا، سرمایه و اطلاعات) در نظر گرفت. مطالعات اخیر نشان داده اند که این شبکه ها دارای ویژگی شکنندگی سیستمیک هستند؛ به این معنا که اختلال در چند گره کلیدی می تواند اثرات آبشاری در کل سیستم ایجاد کند. به عنوان مثال، انسداد یک مسیر حیاتی حمل ونقل یا محدود شدن صادرات یک ماده اولیه کلیدی می تواند زنجیره ای از اختلالات را در صنایع مختلف ایجاد کند. این پدیده در ادبیات به عنوان اثر شلاقی (Bullwhip Effect) نیز شناخته می شود، جایی که نوسانات کوچک در ابتدای زنجیره، در سطوح پایین دستی تشدید می شوند.

تحلیل مورد بحث را می توان در قالب یک مدل دینامیک غیرخطی نیز تفسیر کرد. در مراحل اولیه شوک، سیستم رفتار تقریبا خطی دارد: افزایش قیمت → تعدیل نسبی عرضه و تقاضا. اما با عبور از یک آستانه بحرانی، سیستم وارد فاز غیرخطی می شود که در آن روابط علت و معلولی تقویت شده و گاهی برگشت ناپذیر هستند. در این فاز، کمبودهای موضعی به سرعت به کمبودهای گسترده تبدیل می شوند و مکانیزم های بازار قادر به بازگرداندن تعادل نیستند. این همان نقطه ای است که تحلیل گر از آن به عنوان «مرحله دوم چرخه شوک عرضه» یاد می کند.

از منظر اقتصاد سیاسی، تحریم ها و محدودیت های ژئوپلیتیکی نقش کلیدی در تسریع این گذار دارند. برخلاف شوک های طبیعی (مانند بلایای زیست محیطی)، شوک های ناشی از تصمیمات سیاسی معمولا هدفمند، پایدارتر و کمتر قابل پیش بینی هستند. این امر باعث می شود که بازیگران اقتصادی با عدم قطعیت عمیق تری مواجه شوند و نتوانند به سرعت مسیرهای جایگزین را فعال کنند. علاوه بر این، افزایش ملی گرایی اقتصادی و سیاست های حمایت گرایانه، انعطاف پذیری سیستم جهانی را کاهش داده و احتمال بروز کمبودهای هم زمان در چندین بخش را افزایش می دهد.

در سطح کلان، ورود به فاز کمبود واقعی را می توان با کاهش عرضه موثر (Effective Supply) و افت بهره وری کل عوامل (TFP) توضیح داد. در چنین شرایطی، حتی اگر نیروی کار و سرمایه به صورت اسمی در دسترس باشند، نبود نهاده های مکمل (مانند انرژی، مواد اولیه یا قطعات واسطه ای) مانع از استفاده کامل از این عوامل می شود. این پدیده به کاهش ظرفیت تولیدی اقتصاد و در نهایت به رکود منجر می شود. هم زمان، فشارهای قیمتی ناشی از کمبود، تورم را تشدید می کند و ترکیبی از رکود و تورم (Stagflation) را شکل می دهد که یکی از دشوارترین وضعیت ها برای سیاست گذاران است.

از منظر سیاست گذاری، ابزارهای سنتی مانند سیاست پولی (افزایش نرخ بهره) در مواجهه با شوک های عرضه کارایی محدودی دارند، زیرا این ابزارها عمدتا بر سمت تقاضا اثر می گذارند. در مقابل، سیاست های سمت عرضه مانند آزادسازی ذخایر استراتژیک، تنوع بخشی به منابع واردات، یا سرمایه گذاری در زیرساخت های داخلی نیازمند زمان و هماهنگی نهادی گسترده هستند. این شکاف زمانی میان بروز بحران و اثربخشی سیاست ها، یکی از عوامل تشدیدکننده ناپایداری در این دوره هاست.

با این حال، از منظر روش شناختی، باید به محدودیت های چنین پیش بینی هایی نیز توجه داشت. تعیین یک افق زمانی بسیار کوتاه برای گذار به کمبود گسترده، مستلزم فرض وجود شوک های هم زمان، شدید و همبسته در چندین بخش کلیدی اقتصاد جهانی است. در عمل، اگرچه نشانه هایی از فشار در زنجیره های تامین وجود دارد، اما درجه هم زمانی و شدت این شوک ها معمولا متفاوت است. علاوه بر این، اقتصاد جهانی دارای ظرفیت های تطبیقی مهمی است، از جمله جایگزینی نهاده ها، تغییر مسیرهای تجاری، و مداخله دولت ها که می تواند از بروز سناریوهای حاد جلوگیری کند.

در جمع بندی، تحلیل ارائه شده را می توان به عنوان هشداری درباره افزایش احتمال ورود اقتصاد جهانی به یک رژیم ناپایدار تفسیر کرد؛ رژیمی که در آن شاخص های قیمتی دیگر نماینده کامل وضعیت بازار نیستند و شاخص های فیزیکی مانند موجودی ها، زمان تحویل، و ظرفیت های تولیدی اهمیت بیشتری پیدا می کنند. آنچه این وضعیت را متمایز می سازد، نه صرفا شدت شوک، بلکه ماهیت ساختاری و شبکه ای آن است؛ به گونه ای که اختلالات موضعی می توانند به سرعت به بحران های سیستمیک تبدیل شوند. در چنین شرایطی، توانایی تحلیل گران و سیاست گذاران در درک این گذار کیفی، نقش تعیین کننده ای در مدیریت ریسک های پیش رو خواهد داشت.


دکتر علی دادور