تحلیل روش شناختی گذار از جبرگرایی تاریخی به تکامل انتخاب محور: کاربست رهیافت ارنست گومبریش در بازنمایی چندساحتی هنر ایران

30 فروردین 1405 - خواندن 9 دقیقه - 68 بازدید

نویسنده : امید اسدی

Email: omidasadi@post.ir

نظریه سبک شناسی ارنست گومبریش یکی از مهم ترین تحول ها را در شیوه مطالعه تاریخ هنر در دوران معاصر رقم زده است. این نظریه با فاصله گرفتن از رویکردهای جبرگرایانه ای که سبک هنری را نتیجه اجتناب ناپذیر نیروهای تاریخی، نژادی یا روح زمانه می دانستند، تبیینی چندعاملی و پویا از شکل گیری و تحول سبک ارائه می دهد. در این چارچوب، سبک نه یک پدیده از پیش تعیین شده، بلکه حاصل مجموعه ای از انتخاب ها، تعاملات و اصلاحات مداوم در فرآیند آفرینش هنری تلقی می شود. گومبریش سبک را به مثابه هر شیوه متمایز و قابل تشخیصی تعریف می کند که به واسطه آن یک کنش انجام می شود یا یک اثر تولید می گردد؛ تعریفی که امکان بررسی هم زمان ابعاد عینی و ذهنی سبک را فراهم می آورد و نشان می دهد که سبک تنها زمانی معنا پیدا می کند که هنرمند در برابر چندین امکان بیانی قرار داشته باشد و میان آن ها دست به انتخاب بزند. از این منظر، تحولات سبکی نه نتیجه یک مسیر تکاملی خطی، بلکه حاصل فرآیندهای پیچیده ای از تجربه، بازاندیشی و تغییر در الگوهای ادراکی هنرمند هستند. 



در دستگاه فکری گومبریش، یکی از مفاهیم بنیادی برای توضیح این پویایی، مفهوم «طرح واره» است. طرح واره ها الگوهای ذهنی و ادراکی ای هستند که هنرمند بر اساس آن ها جهان پیرامون خود را سازمان دهی و بازنمایی می کند. این الگوها نه ثابت و تغییرناپذیر، بلکه در فرآیندی مستمر دستخوش بازبینی و اصلاح می شوند. گومبریش این فرایند را در قالب سازوکاری توضیح می دهد که می توان آن را چرخه «طرح و اصلاح» نامید؛ بدین معنا که هنرمند در آغاز کار با مجموعه ای از طرح واره های پیشین یا سنت های بصری موجود به سراغ موضوع می رود، اما در جریان تجربه عملی و مواجهه با مسائل بازنمایی، این الگوها را تعدیل و بازسازی می کند. در نتیجه، سبک هنری نه به عنوان قالبی ایستا، بلکه به صورت ساختاری پویا شکل می گیرد که در آن تجربه، حافظه بصری و انتخاب آگاهانه نقش تعیین کننده دارند. چنین برداشتی از سبک، آن را از یک مقوله صرفا تاریخی به حوزه ای نزدیک به روان شناسی ادراک و نظریه شناختی هنر پیوند می دهد. از منظر روش شناختی، نظریه گومبریش امکان تدوین الگویی چندسطحی برای تحلیل سبک را فراهم می سازد. در سطح مفهومی، سبک نتیجه تعامل میان عوامل مختلفی همچون سنت های هنری، ظرفیت های ادراکی هنرمند، محدودیت های فنی و زمینه های فرهنگی تلقی می شود. در سطح ساختاری، تحلیل به سوی بررسی دقیق عناصر صوری اثر هنری سوق می یابد؛ جایی که مورخ هنر با دقتی نظام مند به شناسایی روابط میان خطوط، ترکیب بندی، سازمان فضایی، شیوه پرداخت و دیگر مولفه های بصری می پردازد. این مرحله در واقع پایه ای برای تشخیص ویژگی های سبکی محسوب می شود، زیرا بدون مشاهده دقیق و ثبت منظم عناصر صوری، امکان تشخیص الگوهای تکرارشونده و تمایزات سبکی فراهم نخواهد شد. در مرحله بعد، این داده های صوری به گروه بندی های سبکی تبدیل می شوند. در اینجا شباهت های ظاهری تنها معیار طبقه بندی نیستند، بلکه روابط ساختاری میان آثار و نیز بسترهای تاریخی شکل گیری آن ها مورد توجه قرار می گیرد. در نهایت، این تحلیل ها در قالب یک بازروایت تاریخی سازمان دهی می شوند؛ روایتی که در آن تحولات سبک نه به صورت خطی و جبری، بلکه به عنوان نتیجه تعامل میان سنت های پیشین، انتخاب های هنرمندان و شرایط فرهنگی هر دوره تفسیر می شود. کاربست این چارچوب نظری در مطالعه هنرهای غیرغربی، به ویژه هنر ایران، مستلزم نوعی بازنگری مفهومی است. بخش قابل توجهی از تحلیل های گومبریش در زمینه هنر اروپایی بر مفهومی استوار است که می توان آن را «اصل توهم» یا گرایش به بازنمایی طبیعت گرایانه نامید؛ اصلی که در سنت هنر غربی نقش محوری داشته و بخش بزرگی از تحولات سبکی آن را توضیح می دهد. با این حال، چنین اصلی در بسیاری از سنت های هنری غیرغربی، از جمله هنر ایرانی، جایگاه محوری ندارد و بنابراین نمی تواند به تنهایی مبنای تحلیل سبک قرار گیرد. از این رو، برای انطباق این نظریه با هنر ایران، لازم است به جای تمرکز بر بازنمایی توهمی واقعیت، به مجموعه ای از اصول بنیادین توجه شود که ساختار بصری و معنایی هنر ایرانی را شکل داده اند. در این میان می توان به ویژگی بینشی هنر ایرانی اشاره کرد که در بسیاری از موارد با لایه های عرفانی و جهان بینی مبتنی بر تصوف پیوند دارد و در نتیجه، تصویر نه صرفا بازنمایی جهان محسوس، بلکه تجلی نوعی ادراک شهودی از هستی تلقی می شود. همچنین پیوند عمیق تصویر با ادبیات، به ویژه در سنت نگارگری، موجب شده است که بسیاری از ساختارهای بصری در تعامل مستقیم با روایت های متنی و مضامین ادبی شکل بگیرند. افزون بر این، سازمان فضایی در آثار تصویری ایرانی اغلب بر نوعی فضای چندساحتی استوار است که در آن عناصر تصویری در سطوح مختلف و بدون تبعیت از پرسپکتیو خطی سامان می یابند. این ویژگی در کنار کارکرد متنی و روایت محور بسیاری از آثار، به ویژه در نسخه های مصور، مجموعه ای از طرح واره های خاص را شکل می دهد که با منطق بازنمایی طبیعت گرایانه تفاوت دارد. در چنین چارچوبی، مفهوم طرح واره در نظریه گومبریش می تواند ابزار موثری برای تحلیل هنر ایرانی باشد، زیرا این مفهوم امکان بررسی الگوهای ادراکی و بصری را فراهم می کند که در طول تاریخ در میان هنرمندان انتقال یافته و به تدریج دچار اصلاح و تحول شده اند. بدین ترتیب، فرآیند «طرح و اصلاح» در هنر ایرانی نه لزوما در جهت افزایش شباهت به طبیعت، بلکه در جهت پالایش ساختارهای نمادین، ترکیب بندی های پیچیده و نظام های معنایی شکل می گیرد. چنین خوانشی از نظریه گومبریش امکان آن را فراهم می آورد که تاریخ هنر ایران به صورت شبکه ای از تحولات سبکی درک شود؛ تحولاتی که در آن سنت های بصری، تجربه هنرمندان و بسترهای فرهنگی در تعامل با یکدیگر عمل می کنند و هر دوره از دل بازاندیشی در طرح واره های پیشین شکل می گیرد. این رویکرد در نهایت می تواند به تدوین الگویی تحلیلی برای طبقه بندی و تفسیر آثار هنری ایران منجر شود؛ الگویی که ضمن حفظ انسجام روش شناختی نظریه گومبریش، ویژگی های خاص نظام بصری هنر ایرانی را نیز در نظر می گیرد و زمینه ای برای فهم دقیق تر روندهای تحول سبک در تاریخ هنر ایران فراهم می آورد.

تحقق این امر مستلزم آن است که پژوهشگر از لایه های سطحی و توصیفی تاریخ نگاری عبور کرده و به واکاوی منطق درونی انتخاب های هنری بپردازد. در واقع، آن چه گومبریش تحت عنوان «منطق موقعیت» مطرح می کند، در بستر هنر ایران می تواند به تبیین دقیق این مسئله کمک کند که چرا هنرمند در دوره های مختلف، نظیر مکتب هرات یا اصفهان، آگاهانه از بازنمایی سه بعدی اجتناب کرده و به سمت استعاره های بصری و انتزاع معنوی حرکت کرده است. این رویکرد نشان می دهد که ثبات برخی طرح واره ها در هنر ایران، نه ناشی از ناتوانی در تغییر، بلکه حاصل یک گزینش آگاهانه برای حفظ هویت بصری و پیوند با بن مایه های حکمی بوده است. در این مسیر، تحلیل عناصر صوری باید به گونه ای بازتعریف شود که مفاهیمی همچون «خط»، «رنگ» و «نور» نه به عنوان ابزارهای بازنمایی عینیت، بلکه به عنوان مولفه های سازنده یک واقعیت برتر و مثالی مورد مطالعه قرار گیرند. با اتکا به این روش شناسی، می توان سیر تحول نگارگری، معماری و حتی هنرهای صناعی ایران را به عنوان زنجیره ای از حل مسائل بصری درک کرد که در آن، هر هنرمند یا هر مکتب، طرح واره های گذشتگان را با توجه به اقتضائات فکری و فرهنگی عصر خود بازخوانی و اصلاح کرده است. چنین تبیینی از تاریخ هنر ایران، از یک سو به اعتبار علمی پژوهش ها در مجامع بین المللی می افزاید و از سوی دیگر، بستری صلب و روش مند برای طبقه بندی آثار بر اساس منطق تحول فرمی فراهم می آورد. در نهایت، تلفیق نظام مند نظریه گومبریش با مبانی زیبایی شناسی بومی، راه را برای نگارش یک تاریخ هنر تحلیلی هموار می سازد که در آن، سبک دیگر تنها یک برچسب زمانی نیست، بلکه زبان گویای تحولات فکری و ادراکی یک تمدن در بستر تاریخ محسوب می شود. این الگوی نوین تحلیلی، فراتر از یک ابزار تئوریک، به مثابه یک پارادایم روش شناختی عمل می کند که می تواند شکاف میان مطالعات کلاسیک و نقدهای مدرن را در حوزه هنر ایران پر کرده و افق های تازه ای را در پژوهش های تمدنی و نخبگانی بگشاید.



 


منابع : 

سیبویه, نرگس , بلخاری قهی, حسن و آژند, یعقوب . (1404). تبیین و تحلیل نظریه سبک شناسی ارنست گومبریش و کاربست آن در روایت و طبقه بندی تاریخ هنر. نشریه هنرهای زیبا: هنرهای تجسمی, 30(4), 7-18. doi: 10.22059/jfava.2025.385999.667373