در ستایش روان درمانی

25 فروردین 1405 - خواندن 2 دقیقه - 39 بازدید

"دردی که به کلام درنیاید، در بدن ساکن می شود"

در جمله فوق، حقیقتی عمیق درباره رابطه احساسات و جسم نهفته است؛ حقیقتی که بسیاری از ما تجربه اش کرده ایم بی آنکه نامی برایش داشته باشیم. انسان هر احساسی را که نتواند بیان کند، در جایی از وجودش نگه می دارد. خشم فروخورده، غم نادیده گرفته شده یا اضطرابی که درباره اش حرف نمی زنیم، جایی در بدن مان لانه می کند؛ در شانه هایی که همیشه سنگین اند، در تپش هایی که بی دلیل اوج می گیرند، در گره ای میان گلو یا سینه که نمی دانیم از کجاست.

حرف زدن فقط بیرون ریختن واژه ها نیست؛ نوعی رهایی است، دعوتی به جریان یافتن احساسات. وقتی درد تبدیل به کلمه می شود، راه خروج پیدا می کند. اما وقتی ساکت می مانیم، بدن مجبور می شود آن را حمل کند. گاهی به شکل خستگی دائمی، گاهی دل درد، سردرد، یا حتی بی حوصلگی و بی انگیزگی.

بیان احساسات نشانه ضعف نیست؛ نشانه شناخت خویشتن است. حرف زدن با یک دوست، نوشتن، یا حتی اعتراف صادقانه به خود، می تواند همان دریچه کوچکی باشد که بار سنگین درد را از شانه هایمان بردارد. هر احساسی که فهمیده شود، آرام می گیرد. هر دردی که شنیده شود، شروع به التیام می کند.

گاهی کافی است فقط اجازه دهیم کلمات از میان زخم هایمان عبور کنند تا بدن از سنگینی رها شود. شاید همین گفت وگوی کوچک با خودمان، آغاز راهی باشد برای سبک تر زیستن.