امید اسدی
38 یادداشت منتشر شدههنر در پارادایم ارتباطی معاصر: تبیین مولفه های پیوستی میان آموزش مستند، فرهنگ تصویری و نظریه هنر مفهومی
نویسنده : امید اسدی
Email: omidasadi@post.ir
تحولات هنر در نیمه دوم قرن بیستم را نمی توان صرفا به مثابه جابه جایی سبک ها یا تغییر در رسانه ها فهمید؛ بلکه باید آن را نشانه دگرگونی عمیق تری در منطق تولید و گردش معنا در فرهنگ معاصر دانست. از دهه ۱۹۶۰ به بعد، بسیاری از مفروضات بنیادین مدرنیسم هنری به ویژه آن قرائتی که کلمنت گرینبرگ از خلوص رسانه و خودمختاری کیفیت های بصری ارائه می داد به تدریج با بحران مواجه شد. فرمالیسم گرینبرگی که نقاشی را به قلمرو تقلیل ناپذیر ویژگی های بصری و خودارجاعی آن محدود می کرد، در لحظه ای تاریخی به اوج انسجام نظری خود رسید که هم زمان نشانه های ادغام آن در منطق مصرف فرهنگی نیز آشکار شده بود. آنچه زمانی به عنوان موضعی آوانگارد علیه فرهنگ بورژوایی شکل گرفته بود، در سازوکارهای بازار هنر و نهادهای فرهنگی جذب شد و به نوعی زیبایی شناسی مسلط بدل گردید. این وضعیت زمینه را برای ظهور جریان هایی فراهم کرد که نه تنها در سطح سبک، بلکه در سطح هستی شناسی اثر هنری دست به بازاندیشی زدند.

هنر مفهومی در چنین بستری سربرآورد؛ جریانی که بنیان های تثبیت شده هنر مدرن را از طریق جابه جایی مرکز ثقل اثر هنری از شیء به ایده به چالش کشید. نفی ابژه عینی هنر، تردید در خودمختاری مدیوم، نقد وجه کالایی اثر و بی اعتنایی به تمایزهای سبکی و ارزش های زیبایی شناسانه سنتی، همگی بخشی از این پروژه نظری بودند. اما آنچه این دگرگونی را در سطحی عمیق تر توضیح می دهد، تغییری است که برخی نظریه پردازان آن را گذار از «آیین مصرف» به «آیین ارتباطات» توصیف کرده اند. در این چارچوب، اثر هنری دیگر نه به عنوان شیئی برای تملک یا تماشا، بلکه به مثابه رخدادی ارتباطی در نظر گرفته می شود که معنا در آن از خلال تعامل میان ایده، زمینه اجتماعی، مخاطب و نظام های بازنمایی شکل می گیرد. آن ککلن با طرح مفهوم «مولفه های پیوستی» نشان می دهد که این گذار نه یک گسست مطلق، بلکه فرآیندی پیچیده از دگرگونی و بازآرایی عناصر پیشامدرن و مدرن در افق تازه ای از ارتباطات فرهنگی است.
از این منظر، یکی از مهم ترین ویژگی های هنر معاصر درهم تنیدگی سطوح مختلف تولید معنا است؛ وضعیتی که در آن مرز میان تولید هنری، آموزش، روایت فرهنگی و تجربه اجتماعی به شدت سیال شده است. هنگامی که آموزش های مستندسازی در قالب رویدادهای آموزشی برای نوجوانان سازمان می یابد جایی که هنرجویان در کنار فراگیری تکنیک هایی چون کارگردانی، تدوین، نویسندگی و طراحی گرافیک با «شیوه زیست مستندساز» آشنا می شوند آنچه در حال شکل گیری است صرفا مهارت آموزی رسانه ای نیست. در چنین فرآیندی، سوژه های جوان در یک میدان ارتباطی قرار می گیرند که در آن تولید تصویر با تولید روایت اجتماعی و شکل گیری آگاهی فرهنگی پیوند می خورد. مستند در این وضعیت به عنوان شیء نهایی اهمیت ثانویه پیدا می کند و آنچه اهمیت می یابد شبکه ای از تجربه ها، گفت وگوها و بازنمایی ها است که در خلال فرایند تولید شکل می گیرد.
این جابه جایی دقیقا با همان منطق هنر مفهومی هم خوان است که اثر هنری را نه در ماده یا فرم، بلکه در نظام روابطی که پیرامون آن شکل می گیرد تعریف می کند. هنگامی که هنرجویان نوجوان درباره موضوعاتی چون واقعیت های اجتماعی، اقتصادی یا تجربه های تاریخی فیلم می سازند، در واقع وارد نوعی کنش ارتباطی می شوند که در آن تصویر، روایت و تجربه زیسته در یک مدار معنایی مشترک به گردش درمی آیند. در چنین وضعیتی، اثر مستند را می توان به مثابه گره ای در شبکه گسترده تری از ارتباطات فرهنگی فهمید؛ گره ای که در آن ایده، تجربه زیسته، فناوری رسانه ای و مخاطب هم زمان در تولید معنا مشارکت می کنند.
جالب آنکه همین منطق ارتباطی را می توان در قلمرو فرهنگ عامه و تولیدات تصویری جهانی نیز مشاهده کرد. انیمیشن هایی که در ظاهر برای مخاطب کودک ساخته می شوند، اغلب حامل لایه های پیچیده ای از ارجاع های اسطوره ای، فرهنگی و فلسفی هستند. جهانی مانند جهان «باب اسفنجی» نمونه ای گویا از چنین ساختاری است؛ جهانی که در سطح نخست با رنگ ها، شوخی ها و موقعیت های کمیک مخاطب کودک را جذب می کند، اما در سطحی دیگر با بهره گیری از الگوهای کهن روایت از جمله ساختار «سفر قهرمان» به سنت های اسطوره ای و ادبی بازمی گردد. این الگو که ریشه های آن را می توان از روایت های اساطیری باستان تا حماسه هایی چون ادیسه هومر دنبال کرد، در فرهنگ تصویری معاصر به گونه ای بازآفرینی می شود که مخاطب معاصر بتواند تجربه های وجودی خود را در آن بازشناسد.
در چنین روایتی، شخصیت هایی که در مسیر جست وجو و سفر قرار می گیرند، اغلب با مسئله ای بنیادین مواجه اند: چگونگی حفظ هویت و تخیل در دل مسئولیت های جهان بزرگسالی. این مضمون که در قالب استعاره «حفظ کودک درون» نیز بیان می شود، در واقع بازتابی از پیوندی عمیق تر میان لایه های مختلف تاریخ فرهنگ است. در فرهنگ های پیشامدرن، بازی، تخیل و روایت های اسطوره ای بخشی از تجربه آیینی و جمعی جامعه بودند؛ تجربه هایی که مرز میان هنر، زندگی و آموزش را از میان برمی داشتند. مدرنیسم هنری، با تاکید بر خودمختاری اثر و عقلانیت فرمال، تا حدی این پیوند آیینی را گسست. اما در دوره معاصر، با گسترش رسانه ها و ظهور رویکردهای مفهومی، نوعی بازگشت به همان ظرفیت های روایی و مشارکتی رخ داده است؛ با این تفاوت که اکنون این عناصر در شبکه ای پیچیده از رسانه ها، مخاطبان و نهادهای فرهنگی بازآرایی شده اند.
در اینجا مفهوم «مولفه های پیوستی» اهمیت نظری ویژه ای پیدا می کند. این مولفه ها نشان می دهند که چگونه عناصر پیشامدرن مانند روایت اسطوره ای، تجربه جمعی و ساختارهای آیینی در دل هنر مدرن و سپس در قالب هنر مفهومی به حیات خود ادامه می دهند، اما کارکردی تازه می یابند. روایت های فرهنگی که در قالب انیمیشن یا سینمای عامه پسند بازتولید می شوند، در واقع ادامه همان سنت های روایی هستند، اما اکنون در بستری از فناوری های تصویری و اقتصاد رسانه ای عمل می کنند. به همین ترتیب، فرایندهای آموزشی و تولید جمعی تصویر مانند کارگاه های مستندسازی می توانند نوعی بازآفرینی معاصر از تجربه های آیینی تولید معنا باشند؛ تجربه هایی که در آن مشارکت، روایت و انتقال تجربه جایگاه مرکزی دارند.
بدین ترتیب، آنچه در نگاه نخست پراکندگی میان حوزه های متفاوتی چون آموزش رسانه ای نوجوانان، روایت های انیمیشنی فرهنگ عامه و نظریه های هنر مفهومی به نظر می رسد، در سطحی عمیق تر بخشی از یک منطق فرهنگی مشترک است. این منطق بر پایه جابه جایی از الگوی مصرف به الگوی ارتباط شکل گرفته است؛ الگویی که در آن معنا نه در شیء هنری، بلکه در شبکه روابطی که پیرامون آن شکل می گیرد تولید و بازتولید می شود. مخاطب در این شبکه دیگر صرفا بیننده یا مصرف کننده نیست، بلکه به مشارکت کننده ای در فرایند تفسیر و بازآفرینی معنا تبدیل می شود.
از این رو، هنر معاصر را باید در چارچوب نوعی پارادایم ارتباطی فهمید که در آن مرزهای میان آموزش، تولید هنری، روایت فرهنگی و تجربه اجتماعی به طور فزاینده ای درهم می آمیزند. در این پارادایم، مستند نوجوانانه، انیمیشن جهانی و نظریه هنر مفهومی همگی به نحوی در یک میدان مشترک عمل می کنند: میدانی که در آن تصویر نه صرفا ابزار بازنمایی، بلکه رسانه ای برای سازمان دهی تجربه جمعی و تولید معنا در بستر ارتباطات فرهنگی است.
در نهایت، اگر تاریخ هنر را به مثابه روندی از بازتعریف مداوم نسبت میان اثر، مخاطب و جامعه در نظر بگیریم، می توان گفت که تحولات معاصر بیش از هر چیز بیانگر انتقال مرکز ثقل هنر از شیء به رابطه است. در این افق، هنر دیگر صرفا تولید فرم یا زیبایی شناسی نیست، بلکه شیوه ای از اندیشیدن و برقراری ارتباط با جهان است؛ شیوه ای که در آن ایده، روایت، آموزش و تجربه زیسته در شبکه ای پویا از معنا به هم گره می خورند و امکان شکل گیری افق های تازه ای از فهم فرهنگی را فراهم می آورند.
:::