کامران محمدحسینی
10 یادداشت منتشر شدهبازتاب انگاره شیعی جنگ و صلح در بازخوانی صلح امام حسن
صلح حسن بن علی، امام دوم شیعیان، با معاویه بن ابی سفیان، در سال ۴۱ قمری رویدادی تاریخی است که واکنش های گوناگون و ناسازگاری را بین شیعیان برانگیخت. گویا شیعیان، که اقلیتی تحت ستم حکومت های دوران بودند، هیچ گاه نتوانستند این صلح را در انگاره کلی شان از مبارزه جای دهند. انگاره ای که جنگ (مبارزه) را اخلاقی تر از صلح قلمداد می کند. به تعبیر یکی از نویسندگان معاصر، خواست اصلی امام حسن جنگ شرافتمندانه بود اما در نهایت او مجبور به پذیرش صلح شد. (حیات فکری و سیاسی ائمه شیعه، رسول جعفریان، نشر علم، ۱۳۹۰، ص۱۶۶)
تصمیم حسن بن علی دست کم توسط گروهی از معاصرانش «شرافتمندانه» تلقی نشده است. نه تنها گروهی از خوارج که انگیزه ای جز جنگیدن با معاویه نداشتند چنین تصمیمی را نوعی گناه تلقی می کردند بلکه حتی برخی از سران کوفه و بزرگان اصحاب حسن بن علی نیز به تصمیم او اعتراض کردند. علما و تاریخ نگاران شیعی این اعتراضات را انکار نکرده اند. سید مرتضی (درگذشت ۴۳۶ق.)، فقیه و متکلم سرشناس شیعی، در کتاب تنزیه الانبیاء و الائمه به تفصیل به این موضوع پرداخته است. پرسشی که سید مرتضی تلاش می کند به آن پاسخ دهد این است: «دلیل امام حسن برای خلع خود از امامت و واگذاشتن آن به معاویه چه بود؟ در حالی که می دانیم معاویه آشکارا مرتکب فساد شده فاقد شرایط لازم برای رهبری بود.» (تنزیه الانبیاء و الائمه، سید مرتضی، قم، ناشر: الشریف رضی، بی تا، ص ۱۶۹)

پاسخ امام به پرسش گروهی از یارانش، که از پذیرش صلح ناراضی بودند و به آن اعتراض می کردند این بود که قصدش از صلح حفظ جان شیعیان بوده است.(تنزیه الانبیاء و الائمه، ص۱۷۰) این بدین معنا است که حسن بن علی نتیجه جنگیدن با معاویه در آن شرایط را چیزی جز شکست نمی دانست و در چنین شرایطی جنگیدن را توجیه پذیر نمی دید. در نتیجه صلح را پذیرفت. سید مرتضی در کتاب تنزیه الانبیاء در جمع بندی سخنان امام می نویسد که او تسلیم را برای دفع ضرر بزرگ از دین و مسلمانان ضروری می دید: «سراسر سخنان امام در ایرن موضوع حکایت از مغلوب شدن و تنها ماندن حضرتش دارد و گویای آن است که وادار به تسلیم شده است و با پذیرفتن صلح، قصد دور کردن زیانی بزرگ از دین و مسلمانان را داشته است» (تنزیه الانبیا و الائمه، ص ۱۷۲)
اما گروهی از یاران حسن بن علی از منظری دیگر به ماجرا می نگریستند. آنان احتمالا جنگ حتی به قیمت کشته شدن بدون نتیجه ملموس سیاسی یا نظامی را بهتر (اخلاقی تر) از صلح و تسلیم تلقی می کردند. سخن یکی از یاران حسن بن علی که او را خوار کننده مسلمانان خواند گواه چنین برداشتی از سوی این گروه از یاران اوست.
در برابر این گروه، بسیاری از نویسندگان شیعی، پذیرش صلح را برای حفظ دین، حفظ سلامت امام و حفظ شیعیان از نابودی در جنگی که احتمال پیروزی در آن نمی رود، تصمیمی درست و منطقی (قابل پذیرش) قلمداد کرده اند. از میان قدما سید مرتضی شاخص ترین چهره از این گروه نویسندگان است.
از میان معاصران، هاشم معروف حسنی در بحث خود از صلح حسن، نقل های تاریخی را مقایسه می کند تا نشان دهد که حسن تا آخرین لحظه تصمیم به جنگ داشت و تنها وقتی به صلح راضی شد که هیچ افقی برای پیروزی برایش متصور نبود. مصالح همان ها است که در پاسخ های نقل شده از حسن بن علی به یارانش یافت شده است: حفظ جان شیعیان و جان امام. (سیره الائمه الاثنی عشر، مکتبه الحیدریه، ۱۴۲۴ق، ج۱، ۵۲۱-۵۲۲)
راضی آل یاسین هم ضمن تاکید بر اینکه امام هیچ علاقه ای به صلح نداشت، شرایط میدان را جوری ارزیابی می کند که هیچ راهی برای پیروزی بر معاویه در آن متصور نیست. به گفته او اگر جنگی واقع می شد چیزی جز شکست و شاید نابودی کامل شیعیان حاصل نمی گشت، در حالی که صلح فرصتی به امام داد تا دست کم از برخی امتیازات آن برای حفظ جامعه شیعی استفاده کند. (صلح امام حسن، راضی آل یاسین، ترجمه سید علی خامنه ای، 1398، ص 245)
سید حسین جعفری نیز شرایط میدان را به گونه ای توصیف می کند که تصمیم به صلح طبیعی ترین تصمیم به حساب می آید. او تصریح می کند که امام حسن «با واقع بینی اوضاع را ارزیابی کرد و از نتایج مصبیب باری که برای خود، خاندان و پیروان صدیق و ممتازش در صورت اقدام به قوه قهریه حاصل می شد کاملا آگاه بود. از این رو او واقعیت های سیاسی حاکم را پذیرفت» (تشیع در مسیر تاریخ، ترجمه محمدتقی آیت اللهی، دفتر نشر معارف اسلامی، ص۱۸۵)
این تفسیر که صلح امام حسن را در چارچوب امکانات نظامی و واقعیت های میدان جنگ توجیه می کند تفسیری معقول از صلح امام حسن به حساب تواند آمد. اما این تحلیل از ماجرا نه تنها برخی از اصحاب حسن را قانع نمی کرد بلکه حتی برای گروهی از شیعیان در عصر مدرن نیز کافی نبود.
متفکرانی که تشیع را به مثابه برنامه انقلاب، اعتراض و برپایی حکومت و جامعه آرمانی در نظر گرفته اند، ناگزیر در تفسیر صلح حسن با معاویه دچار دشواری بوده اند. بخصوص که این عمل به نحو آشکاری با شیوه عمل امام سوم شیعیان ناسازگار بود. به شکلی سنتی الگوی بی چون و چرای عمل سیاسی نزد شیعیان، قیام امام حسین در عاشورا بوده است و تحلیل گران شیعی همواره ناگزیر بوده اند عمل سیاسی سایر امامان، از جمله امام حسن، را با شیوه عمل امام سوم تطبیق دهند.
این دسته از مبلغان دینی صلح را به مثابه یک ضرورت عقلانی در هنگام ضعف نپذیرفته اند. اولا به این دلیل که چنان که در ابتدای سخن آوردیم، جنگ همواره شرافتمندانه تر، شجاعانه تر و در نتیجه اخلاقی تر از صلح تلقی شده است و ثانیا اگر قرار باشد در هنگام ضرورت و برای حفظ جان خود و یاران و جامعه شیعه صلح یا تسلیم پذیرفته شود، چرا حسین بن علی برای حفظ جانش در بن بست کربلا صلح را نپذیرفت؟
گروهی از نویسندگان این مسئله را بدین شیوه حل می کنند که صلح امام حسن را در طرحی بلند مدت می گذراند که قیام امام حسین نیز گویی مرحله ای از آن بوده است. سید عبدالحسین شرف الدین (۱۳۷۷ق.) همین ایده را در ذهن داشت که صلح امام حسن را مقدمه قیام امام حسین تلقی می کرد. او صلح امام حسن را مقدمه آشکار شدن فساد معاویه و امویان می دانست. جامعه در زمان صلح امام حسن هنوز از فساد معاویه و امویان اطلاع نداشت و در نتیجه آمادگی کاملی برای جنگ با معاویه نداشت در حالی که با صلح امام حسن فرصتی فراهم شد تا مردم به زشت کاری امویان پی ببرند و برای قیام با امام حسین آمادگی یابند. (مقدمه کتاب صلح امام حسن، راضی آل یاسین، ترجمه سید علی خامنه ای، 1398، ص14)
تحلیل گران دیگری نیز همین استدلال را بسط دادند. آنان صلح حسن بن علی را هم ردیف جنگ حسین نشاندند و حتی این صلح را شجاعانه تر از جنگ توصیف کردند. اگر امام کشته می شد اسلام به کلی از میان می رفت. او زنده ماند که عقیده اش بماند. چرا که امام حسن «اگر در میدان جنگ کشته می شد به این معنا بود که معاویه تنها منازع خود را، تنها کسی را که امکان دارد نقش افشاگری و رسواگری در برابر روش های پنهانی و ریاکانه معاویه ایفا کند... در مقابل خود نبیند.» (دو امام مجاهد، سید علی خامنه ای، موسسه فرهنگی انقلاب اسلامی، ص۴۴)
آیا در برابر چنین استدلالی نمی توان چنین پرسش هایی مطرح کرد: اگر امام حسن باید برای دفاع از اسلام و افشاگری خلیفه جور زنده بماند، چرا امام حسین نباید چنین نقشی داشته باشد؟ اگر صلح سخت تر از مرگ در راه عقیده است، چرا امام حسین چنین شجاعتی از خود نشان نداد؟ اگر چنان که این گروه از نویسندگان برآنند، امام حسن با تنظیم مفاد صلحش با معاویه توانست اسلام را زنده نگه دارد و معاویه را محکوم کند، (دو امام مجاهد، سید علی خامنه ای، ص۱۰۲) آیا کار مشابهی جز شهادت برای حسین ممکن نبود؟ گفته شده که مردم کوفه در فاصله زمان خلافت امام حسن تا امام حسین به بدی های امویان آگاه شدند و این آگاهی «از تبلیغاتی که امام حسن و امام حسین در طول این بیست سال بعد از صلح تا سال ۶۱ هجری که واقعه عاشورا است» حاصل شد. (دو امام مجاهد، سید علی خامنه ای، ص۲۲۸) اگر مردم کوفه در زمان امام حسین چنان آگاه بودند که شروع قیام را توجیه می کند، چرا در نهایت آن حضرت را همراهی نکردند؟ و آیا در زمان امام حسن آن اندازه از مردان آگاه اطراف او نبودند که دفاع و شهادت را توجیه پذیر سازد؟
نادیده گرفتن ساخت پیچیده قبیله ای و تعارض منافع قبایل و گرایشات سیاسی و اقتصادی آنان و فروکاستن ماجرا به آگاهی عقیدتی، در تحلیل پدیده های تاریخی سیاسی صدر اسلام ناکافی است. در اینجا قصد ارائه تحلیلی جایگزین را نداریم تنها می توان هشدار داد که آنچه برای ما همچون مسئله اطاعت از امام حسن یا ایستادگی در برابر فساد عقیده معاویه می نمایاند برای مردمان آن عصر شاید اساسا صورتی دیگر داشته و مبارزه ای برای کسب قدرت، دفاع از منافع اقتصادی و سیاسی شهر و قبیله و در نهایت مسئله بقا و زندگی بوده باشد. یادمان نرود که قدیم ترین روایت ها از رویدادها دست کم حدود صد سال بعد از تاریخ وقوعشان و در دستگاه تکامل یافته تر تفکر کلامی نوشته شده اند.
مرتضی مطهری در کتاب سیره ائمه اطهار نیز همین ایده را به شیوه ای دیگر بسط داده و استدلال های او نیز قانع کننده نیست. او ابتدا بحثی فقهی را درباره صلح در اسلام مطرح می کند تا مشروعیت صلح را نشان دهد. اما در شرحی که مطهری ارائه کرده، صلح تنها وقتی از نظر فقهی مورد قبول است که مقدمه جنگ باشد. به گفته او، صلح تنها به طور موقت مورد قبول است. مثلا وقتی نیروهای مسلمانان ضعیف هستند مدتی می توان صلح کرد و خود را برای جنگ بعدی قوی کرد. در نتیجه صلح مشروعیتش را از جنگ می گیرد و به خودی خود ارزشمند نیست. مثال معروف صلح حدیبیه است که مقدمه فتح مکه دانسته می شود. (سیری در سیره ائمه اطهار، مرتضی مطهری، انتشارات صدرا، ص۶۲)
مطهری در بخش دیگری از بحث با مقایسه شرایط امام حسن و امام حسین بر آن است که امام حسین در مقام امر به معروف و نهی از منکر چاره ای جز قیام نداشت بخصوص که فساد امویان از پرده بیرون افتاده بود. شرایطی که در عصر امام حسن وجود نداشت. امام حسن خود خلیفه بود و اگر برای حفظ خلافت پافشاری بیشتری می کرد بعدها در دیده ناظران تاریخی به قدرت طلبی متهم می شد. این نکته مهمی است که مطهری در استدلال خود از مصالحی چون حفظ جان امام یا شیعیان سخن نگفته است، چون در مقایسه با عمل امام حسین طبیعی است که چنین استدلالی کارکردی نخواهد داشت. اگر حفظ جان امام یا یارانش چنان مصلحت بزرگی است که می توان بر اساس آن با سلطان ناحق بیعت کرد، پس پافشاری امام حسین برای بیعت نکردن قابل توجیه نخواهد بود. مطهری بر آن است که حفظ جان امام از آن جهت واجب بود که او خلیفه مسلمانان بود و کشتن خلیفه ننگ بزرگی بر مسلمانان بود. (مثل همان که در عصر عثمان واقع شد) در حالی که حسین بن علی خلیفه نبود و در مقام امر به معروف و نهی از منکر و در حال قیام علیه ظالم بود. استدلال مطهری عجیب است. اگر سخن او درست باشد، امام حسن می توانست و می بایست از فردای صلح با معاویه علیه او قیام کند، چون دیگر در مقام خلافت نبود، حتما ۷۲ تن هم یار همراه خود داشت که بتواند حماسه شهادت طلبانه ایی چون واقعه کربلا بیافریند.

سخن آخر
برخلاف نویسندگانی مانند مطهری که گویا ازتسلیم و پذیرش صلح برای حفظ جان را عملی شرم آور می دانند و در تحلیل صلح امام حسن اصلا چنین تفسیری را در نظر نمی گیرند، سید مرتضی، متکلم و فقیه مشهور و عقل گرای شیعی در قرن چهارم و پنجم قمری، حفظ جان امام و شیعیان را دلیل کافی و توجیه کننده پذیرش صلح توسط امام حسن دانسته است. تحلیل او از قیام امام حسین نیز دقیقا در همین راستا است. سید مرتضی بر آن است که امام حسین با توجه به دعوت کوفیان و بیعت آنان با مسلم بن عقیل، زمینه قیام را فراهم می دید و «حضرتش در محاسبات خود حتی گمان فریبکاری برخی از مردم را نمی نمود» (ترجمه تنبیه الانبیا، ترجمه امیر سلمانی رحیمی، انتشارات به نشر، ۱۳۷۷، ص۲۷۴)
سید مرتضی به صراحت بر آن است که امام حسین نمی خواست خود را به هلاکت بیافکند و در نهایت هم او را مجبور به جنگ کردند و چون می دید اگر تسلیم ابن زیاد شود «علاوه بر شتاب به سوی ذلت و خواری کارش به کشته شدن نیز خواهد انجامید» به دفاع از خود وادار شد. (ترجمه تنزیه الانبیاء، ص ۲۷۶)
برای اینکه هیچ شک و شبهه ای درباره نظرش باقی نماند خود سید مرتضی به مقایسه شرایط امام حسن و امام حسین می پردازد تا به وضوح تصریح کند که اصل عقلانی و اخلاقی از نظر او پذیرش صلح و دوری از جنگ در هنگام احتمال شکست است. او می نویسد: «در خصوص مقایسه کار آن حضرت با کار برادرشان، امام حسن(ع)، مساله کاملا روشن است. زیرا امام حسن به قصد پیشگیری از وقوع جنگ و بیم جان خود، خانواده و شیعیان و احساس فریبکاری یارانش تسلیم شد» اما امام حسین «به دلیل نامه ها و پیمان هایی که برای ایشان فرستاده بودند گمان پیروزی داشت» وقتی کار واژگون شد «همچون برادرش آهنگ بازگشت و خودداری از جنگ و تسلیم نمود.» اما مانع بازگشت او شدند و درخواست صلحش را نپذیرفتند. (ترجمه تنزیه الانبیاء، ص ۲۷۷)
سید مرتضی نه مانند نیروهای تندرو در سپاه امام حسن، جنگ حتی در شرایط ضعف را شرافتمندانه تر از صلح تلقی می کند و نه مانند شیعیان انقلابی دوره مدرن، صلح را مقدمه جنگ یا گامی در یک برنامه بلندمدت مبارزاتی به حساب می آورد.
اما در نهایت این نکته جالب توجه است که سید مرتضی در کتاب تنزیه الانبیاء و الائمه پیش از آنکه توجیهات خود از علت پذیرش صلح حسن بن علی را بنویسد در یک قاعده کلی اعلام می کند که امام، معصوم است و ما باید به همه اعمالش تسلیم باشیم حتی اگر حکمت برخی از کارهایش را نفهمیم. او پیش بینی می کرد که استدلال هایش همه را قانع نخواهد کرد و در نتیجه چاره ای نداشت جز اینکه راهی برای «نفهمیدن» باز بگذارد.