از گونه پرستی تا اخلاق کاهش رنج: تحلیلی دیالکتیکی از رابطه انسان و حیوان

27 اسفند 1404 - خواندن 11 دقیقه - 214 بازدید

چکیده

رابطه انسان با حیوانات و مسئله مصرف گوشت یکی از پیچیده ترین مسائل در حوزه فلسفه اخلاق، روان شناسی اجتماعی و زیست شناسی تکاملی محسوب می شود. انسان از یک سو توانایی همدلی عمیق با حیوانات را دارد و ازسوی دیگر در چارچوب جبر زیستی و تاریخ تکاملی خود به مصرف منابع پروتئینی حیوانی وابسته بوده است. این مقاله با استفاده از مفاهیم روان شناختی همچون «ناهمگونی شناختی» و «گونه پرستی» به بررسی تعارض درونی انسان مدرن در مواجهه با حیوانات پرورشی می پردازد.

در ادامه، با بهره گیری از مدل دیالکتیکی ۴۰–۴۰–۲۰ که شامل تز آرمان گرایانه، آنتی تز واقع گرایانه و سنتز عمل گرایانه است، چارچوبی نظری تحت عنوان «سوسیال دموکراسی فضیلت گرا» و «اخلاق کاهش رنج» ارائه می شود. این رویکرد مرکزگرای رادیکال تلاش می کند با پیشنهاد راهکارهایی همچون اصلاح کشاورزی صنعتی، توسعه فناوری گوشت های کشت یافته یا کشاورزی سلولی و همچنین تغییر نگرش فرهنگی نسبت به مفهوم شکار و مصرف حیوانات، راهی برای عبور از افراط ها و تفریط های موجود در گفتمان حقوق حیوانات ارائه دهد.

کلمات کلیدی: گونه پرستی، ناهمگونی شناختی، فلسفه اخلاق، زیست شناسی تکاملی، گوشت کشت یافته، مدل ۴۰–۴۰–۲۰، رفاه حیوانات.


مقدمه

انسان معاصر در مواجهه با مسئله تغذیه، محیط زیست و رابطه با سایر موجودات زنده در وضعیتی پارادوکسیکال قرار گرفته است. از منظر فلسفه اخلاق، زیست شناسی تکاملی و روان شناسی اجتماعی، رفتار انسان در قبال حیوانات بازتابی از تعارض های بنیادین شناختی در ذهن اوست.

اگر بخواهیم میزان همخوانی این تحلیل ها را با واقعیت های علمی، روان شناختی و منطق عمل گرایانه ارزیابی کنیم، می توان گفت این چارچوب تحلیلی تا حد بسیار زیادی با ساختار وجودی انسان مدرن سازگار است.

اهمیت بررسی دقیق این موضوع از آنجا ناشی می شود که گفتمان عمومی غالبا در دام یکی از دو افراط رایج گرفتار می شود. از یک سو نوعی گیاه خواری رادیکال وجود دارد که با ایجاد احساس گناه دائمی، واقعیت های زیستی و تکاملی انسان را نادیده می گیرد. ازسوی دیگر مصرف گرایی بی رحمانه ای دیده می شود که حیوانات را صرفا به کالا تقلیل داده و رنج سیستماتیک آن ها را در چارچوب نظام تولید صنعتی توجیه می کند.

این مقاله تلاش می کند با عبور از این دوگانه ساده انگارانه و باتکیه بر چارچوب نظری سوسیال دموکراسی فضیلت گرا و مدل تحلیلی ۴۰–۴۰–۲۰، این پدیده را به شکلی جامع تحلیل کرده و راه حل هایی اخلاقی، عملی و فناورانه ارائه دهد.


۱. کالبدشکافی روان شناختی: گونه پرستی، گوشت گرایی و ناهمگونی شناختی

مسئله ی اصلی در روان شناسی مصرف گوشت، مواجهه با یک تناقض عاطفی و منطقی است. در ادبیات جامعه شناسی و روان شناسی انتقادی، این پدیده ذیل دو مفهوم Speciesism (گونه پرستی) و Carnism (گوشت گرایی) بررسی می شود.

انسان ها برای این که بتوانند هم زمان هم حیوانات را دوست داشته باشند (و خود را حامی آن ها بدانند) و هم از گوشت آن ها تغذیه کنند، دچار یک تنش روانی به نام ناهمگونی شناختی (Cognitive Dissonance) می شوند. لئون فستینگر، مبدع این نظریه، معتقد است که ذهن انسان تاب تحمل تناقض میان باور (حیوانات درد می کشند و موجودات دوست داشتنی هستند) و رفتار (من گوشت آن ها را می خورم) را ندارد. ذهن برای فرار از این تناقض و توجیه رفتار خود، دست به یک دسته بندی سلسله مراتبی و به شدت انتزاعی می زند:

  • حیوانات دارای هویت (سوژه): سگ ها، گربه ها و اسب ها در این دسته قرار می گیرند. ما به آن ها اسم می دهیم، برای سلامت آن ها هزینه های هنگفت می کنیم، آن ها را عضوی از خانواده می دانیم و مرگشان سوگواری عمیقی در پی دارد.
  • حیوانات بی هویت (ابژه/کالا): گاوها، گوسفندان، خوک ها و مرغ ها. ذهن برای فرار از عذاب وجدان، آن ها را از موجود زنده بودن «خلع درجه» کرده و به مفاهیم انتزاعی و کالای پروتئینی (مانند استیک، ناگت، بیکن) تقلیل می دهد.

از منظر زیست شناسی و اعصاب (Neurobiology)، این دوگانگی مطلقا باطل و غیرعلمی است. سیستم عصبی مرکزی و توانایی درک درد، ترس و استرس در یک خوک، نه تنها کمتر از یک سگ نیست، بلکه در بسیاری از آزمون های هوش حیوانی، خوک ها عملکرد شناختی تکامل یافته تری نسبت به سگ ها نشان داده اند. بنابراین، تفکیک حیوانات به «دوست داشتنی» و «خوردنی»، صرفا یک مکانیسم دفاعی روانی است تا یک حقیقت بیولوژیک.


۲. تحلیل مسئله در چارچوب دیالکتیکی مدل ۴۰–۴۰–۲۰

برای خروج از این بن بست اخلاقی، لازم است چارچوبی تحلیلی به کار گرفته شود که بتواند همزمان واقعیت های زیستی و آرمان های اخلاقی را در نظر بگیرد. مدل مرکزگرایی رادیکال با ساختار ۴۰–۴۰–۲۰ تلاش می کند چنین ترکیبی را ارائه دهد.

بال اول: ۴۰ درصد چپ – آرمان گرایی اخلاقی

در این دیدگاه، تاکید اصلی بر حقوق حیوانات و کرامت حیات است. حیوانات موجوداتی دارای احساس و آگاهی هستند و بنابراین وارد کردن رنج غیرضروری به آن ها از نظر اخلاقی قابل دفاع نیست.

کشاورزی صنعتی یکی از تاریک ترین جلوه های این مسئله است. در بسیاری از سیستم های تولید صنعتی، حیوانات در شرایط بسیار محدود و غیرطبیعی نگهداری می شوند. مرغ ها در قفس های کوچک و متراکم، گاوها در محیط های بسته و آلوده و خوک ها در شرایطی زندگی می کنند که امکان بروز رفتارهای طبیعی برایشان وجود ندارد.

این نگاه چنین وضعیت هایی را نشانه ای از کالایی سازی افراطی حیات می داند و بر ضرورت بازنگری جدی در نظام تولید غذایی تاکید می کند.

بال دوم: ۴۰ درصد راست – واقع گرایی زیستی

در مقابل، دیدگاه واقع گرایانه به تاریخ تکاملی انسان اشاره می کند. انسان ها میلیون ها سال به عنوان موجوداتی همه چیزخوار تکامل یافته اند و مصرف منابع پروتئینی حیوانی نقش مهمی در رشد مغز و توسعه توانایی های شناختی انسان داشته است.

بر اساس پژوهش های دیرینه شناسی، دسترسی به منابع غذایی پرانرژی مانند گوشت و چربی حیوانی و همچنین کشف آتش برای پخت غذا، نقش مهمی در تکامل مغز انسان ایفا کرده است.

از این منظر، چرخه غذایی بخشی از ساختار طبیعی اکوسیستم است. همان طور که بسیاری از شکارچیان در طبیعت برای بقا حیوانات دیگر را شکار می کنند، انسان نیز در طول تاریخ در جایگاه یکی از شکارچیان راس هرم غذایی قرار داشته است.

هسته مرکزی: ۲۰ درصد مرکز – سنتز عمل گرایانه

اینجا نقطه ی تعادل و خرد کاربردی است. مرکز رادیکال به استدلال هر دو بال گوش می دهد و به یک ترکیب منطقی (Synthesis) می رسد:

«آرمان گرایی اخلاقی درست می گوید که حیوانات رنج می کشند و این رنج یک شر اخلاقی است؛ و واقع گرایی زیستی نیز حق دارد که انسان ها برای سلامت، بقا و اقتصاد جهانی نیازمند منابع پروتئینی هستند و نمی توان یک شبه ۸ میلیارد انسان را وادار به گیاه خواری کرد. پس راه حل پراگماتیستی چیست؟ اخلاق کاهش رنج (Harm Reduction).»


۳. اخلاق کاهش رنج

در مکتب فلسفی «سوسیال دموکراسی فضیلت گرا»، هستی به مثابه ی یک «منشور آگاهی» در نظر گرفته می شود. از آنجا که حیوانات درجات پایین تری از این آگاهی و ادراک را در خود دارند، وارد کردن رنج غیرضروری به آن ها، در واقع تولید «تاریکی» و بسط «شر» در جهان است.

مرکز رادیکال برای عبور از این بحران، سه راهکار عملی، فلسفی و تکنولوژیک ارائه می دهد:

الف) پایان دادن به کشاورزی صنعتی بی رحمانه (رفاه در دوران حیات)

اگرچه ما به عنوان یک گونه ی بیولوژیک ممکن است نتوانیم عمل «کشتن» را فورا متوقف کنیم، اما با اراده ی اخلاقی می توانیم عمل «شکنجه» را پایان دهیم. حیوانی که قرار است خوراک انسان شود، به عنوان یک موجود زنده حق طبیعی دارد که در طول حیات کوتاه خود، آفتاب را ببیند، روی زمین خاکی و چمن راه برود و رفتار طبیعی گونه ی خود (مانند لانه سازی برای مرغ ها یا ریشه یابی برای خوک ها) را بروز دهد. علاوه بر این، روش های کشتار باید بر اساس پروتکل های دقیق بیهوشی باشد تا حیوان در کسری از ثانیه و بدون ترشح هورمون های کورتیزول و آدرنالین (بدون وحشت و درد) جان بدهد.

ب) تکنولوژی به مثابه ی منجی (کشاورزی سلولی و گوشت کشت یافته)

انسان بالغ و خردمند، منتظر نمی ماند تا طبیعت به کندی خود را اصلاح کند، بلکه با ابزار تکنولوژی، جبر طبیعت را دور می زند. مرکز رادیکال حامی سرسخت تحقیقات در زمینه ی گوشت های آزمایشگاهی (Lab-grown meat / Cellular Agriculture) است. در این فرآیند، با گرفتن یک نمونه ی سلولی کوچک از بدن یک گاو (بدون آسیب رساندن به آن)، سلول ها در بیوراکتورها تکثیر شده و بافت عضلانی و چربی واقعی تولید می کنند. در این آینده ی نزدیک، انسان مدرن گوشت واقعی می خورد، در حالی که هیچ گاوی متولد نشده، رنج نکشیده و ذبح نشده است. این پدیده، نقطه ی اوج پیروزی عقلانیت و اخلاق بر محدودیت های خشن بیولوژیک است.

ج) تغییر نگرش و پارادایم فرهنگی: از «کالا» به «قربانی مقدس»

در جوامع سنتی، بومی و سرخ پوستی، رابطه ی انسان و شکار رابطه ای مبتنی بر احترام متقابل بود. وقتی حیوانی شکار می شد، شکارچی برای روح حیوان دعا می کرد و از طبیعت بابت اینکه جان موجودی برای بقای انسان ها فدا شده است، شکرگزاری می کرد. اما انسان مدرن در عصر سرمایه داری، این چرخه ی طبیعی را به یک صنعت پلاستیکی، بی روح و خون بار تبدیل کرده است. اخلاق مرکزگرایی رادیکال پیشنهاد می کند که اگر فردی گوشت مصرف می کند، این کار را با آگاهی کامل و شکرگزاری انجام دهد. باید درک کرد که جان یک موجود دارای شبکه ی عصبی گرفته شده است؛ بنابراین، اسراف گوشت، دور ریختن آن و نگاه کردن به آن به عنوان یک حق مسلم بی ارزش، یک گناه اخلاقی محسوب می شود.


نتیجه گیری

تحلیل رابطه انسان با حیوانات نشان می دهد که حقیقت در هیچ یک از دو قطب افراطی قرار ندارد. مدل دیالکتیکی ۴۰–۴۰–۲۰ تلاش می کند میان واقع گرایی زیستی و آرمان گرایی اخلاقی تعادل برقرار کند.

انسان در طول تاریخ تکاملی خود بخشی از چرخه غذایی طبیعت بوده است و این واقعیت را نمی توان به سادگی نادیده گرفت. با این حال توانایی تفکر اخلاقی و آگاهی انسان او را از سایر شکارچیان متمایز می کند.

همین آگاهی انسان را ملزم می کند که تاحدامکان این چرخه خشونت آمیز را انسانی تر کند، رنج سیستماتیک حیوانات را کاهش دهد و از ظرفیت علم و فناوری برای ایجاد جایگزین های اخلاقی استفاده کند.

در چنین چارچوبی، اخلاق کاهش رنج می تواند به عنوان یکی از معقول ترین و عملی ترین مسیرها برای تنظیم رابطه انسان و حیوانات در جهان مدرن در نظر گرفته شود.


منابع

Singer, P. (1975). Animal Liberation: A New Ethics for Our Treatment of Animals. New York: Random House.

Joy, M. (2010). Why We Love Dogs, Eat Pigs, and Wear Cows: An Introduction to Carnism. San Francisco: Conari Press.

Festinger, L. (1957). A Theory of Cognitive Dissonance. Stanford, CA: Stanford University Press.

Wrangham, R. (2009). Catching Fire: How Cooking Made Us Human. New York: Basic Books.

Post, M. J. (2012). “Cultured meat from stem cells: Challenges and prospects”. Meat Science, 92(3), 297-301.

Grandin, T., & Johnson, C. (2005). Animals in Translation: Using the Mysteries of Autism to Decode Animal Behavior. New York: Scribner.

Bastian, B., Loughnan, S., Haslam, N., & Radke, H. R. (2012). “Don’t mind meat? The denial of mind to animals used for human consumption”. Personality and Social Psychology Bulletin, 38(2), 247-256.