چرا دانستن بهتر از ندانستن است ؟
به باور من هر کس به اندازه اندوه وجودی از گذشته تا حال ، بلکه تا به آینده ، توان متفاوتی در بازی بازی کردن با مشکلات دارد . مشکلی هست که برای من بسیار سخت بوده اما برای ترانه آب خوردن بوده . با اینکه ترانه هنوز ابتدای راه است .
تجربه ترانه کوچک ، از من کمتر است ، و او نمی داند ! اما دوش خود هم خم نمی کند .
همه اینها را نوشتم تا به این مطلب برسم : نفهمیدن .
نفهمیدن کمترین درد ممکن را دارد . می توان اینگونه نیز تفسیر کرد ، که نفهمیدن درد ها بهترین درد ممکن است . یکبار مو های ترانه به در گیر کرد . به جای دست بیندازد داخل موهایش ، با قیچی که در دست داشت موهایش را زد . بعد مو های باقی مانده را از در برداشت .
هنوز هم پشیمان نیست که موهای زیبا و بلندش ، کوتاه کوتاه شده ؛ نمی فهمد . دردش را نمی فهمد . درد اینکه باید چند سال صبر کند را نمی فهمد . صبر برایش آسان است چون نمی فهمد . دانستن با فهمیدن فرق دارد اما هنوز هم بیشتر افراد فکر میکنند اگر بدانی ، میفهمی . اما حقیقت اینجاست که اگر بفهمی ، دانستی .
ترانه می داند که دو به علاوه دو می شود چهار . اما اگر بفهمد که قرض و تب و نداشتن همین چهار قران چقدر سخت است ، دردش می گیرد .
کودک درون من ، در کنار سایه های تیره نمی نشیند . چون می فهمد که سرمای سایه چقدر استخوان سوز است !
و این نفهمیدن ، درک بی بدیل ما به دنیای دیگر است . دنیا های دیگر .
شاید مردن یا نمردن ، به همین فهمیدن یا نفهمیدن بستگی داشته باشد .
ما نمی فهمیم که مردن چگونه است ، نمی فهمیم که در افکار بیانی دیگران چه می گذرد ، و چون نمی فهمیم ، پس حتما می دانیم .
اما ندانستن چه می شود ؟ به نظر من ندانستن ، عمیق ترین لایه ذهنی است . ندانستن ، سبب فهمیدن می شود . در نهایت می فهمیم .
ترانه ، نمی دانست . ولی قطعا می فهمید . شاید مو های ترانه ، فهمیدند که او را رها کردند . ترانه با ندانستن ، می فهمد .
به گمان من ، زندگی در تنش انسان اینگونه است که من در ترانه دیده ام ؛
ترانه دانست ، ولی هرگز نفهمید . اما زمانی که ندانست ، در نهایت با تمام وجود فهمید . من راز و رمز عمیق این جمله را تا حدودی بازگشایی کردم : دانستن بهتر از ندانستن است .