افسردگی فقط یک حال گذرا نیست (Depression is not just a passing mood)
افسردگی فقط یک حال گذرا یا چند روز بی حوصلگی نیست؛
در بسیاری از موارد، به یک شیوه ی زیستن تبدیل می شود.
فرد افسرده تنها غمگین نیست، بلکه با هیجان هایی زندگی می کند که به تدریج بر روابط،
انتخاب ها و روایت شخصی اش از خود و جهان سایه می اندازند.
او ممکن است خود را «بازنده»، «تنها» یا «ناتوان» بداند و ناآگاهانه طوری تصمیم بگیرد و
رفتار کند که همین باورها بارها و بارها تایید شوند.
پژوهش های آکادمیک نشان می دهند افسردگی با الگوهای شناختی پایدار همراه است؛
الگوهایی مانند تعمیم افراطی شکست ها، نادیده گرفتن موفقیت ها و شکل دادن به تصویری منفی از خویشتن.
وقتی فرد احساس می کند دنیا پوچ است، ممکن است از تجربه های معنادار فاصله بگیرد؛
وقتی خود را بی ارزش می بیند،
فرصت های رشد را نادیده بگیرد؛ و وقتی انتظار طرد شدن دارد، در روابط رفتاری نشان دهد که
به فاصله و تنهایی بیشتر بینجامد. به این ترتیب چرخه ای شکل می گیرد که افسردگی را بازتولید می کند.
اما نکته ای ظریف و مهم وجود دارد: همان لحظه ای که فرد افسرده تصمیم می گیرد برای درمان اقدام کند،
این چرخه ترک برمی دارد. حتی اگر خودش متوجه نباشد، همین تصمیم نشانه ی وجود بخشی درونی است
که هنوز تسلیم نشده است. اگر هیچ امیدی در کار نبود، تلاشی هم برای تغییر شکل نمی گرفت.
اروین یالوم می گوید: «جرقه ی تغییر زمانی روشن می شود که فرد مسئولیت زندگی اش را بپذیرد.»
همین پذیرش، حتی اگر لرزان و همراه با تردید باشد، آغاز فاصله گرفتن از روایت افسرده کننده است.
در درمان، قرار نیست امیدی مصنوعی ساخته شود یا جملات انگیزشی جای واقعیت را بگیرند؛ کار درمانگر دیدن و تقویت همان جرقه ای است که مراجع با خود به جلسه آورده است. کمک به بازشناسی روایت های محدودکننده، به چالش کشیدن آن ها و ساختن داستانی تازه که در آن شکست مساوی با بی ارزشی نیست، تنهایی حکم قطعی نیست و پوچی تنها تفسیر ممکن از جهان نیست.
گاهی درمان با یک شک کوچک آغاز می شود؛ تردیدی نسبت به این باور که «هیچ چیز تغییر نمی کند». و همین تردید می تواند نخستین قدم ساختن معنایی تازه برای زندگی باشد.
داشتم کتاب "وداع با اسلحه" از ارنست همینگوی رو میخوندم
رسیدم به این قسمت:
در جنگ، آدمی آرام آرام می میرد.
نه فقط با گلوله.
بلکه با هر دوستی که از دست می دهد،
هر خواب شبانه ای که دیگر برنمی گردد،
هر لحظه ای که باید عشق بورزد اما به جای آن پنهان می شود پشت یک سنگر.
و وقتی جنگ تمام می شود، آنچه باقی می ماند،
آدم هایی ست با قلب های شکسته،
که باید یاد بگیرند دوباره زندگی کنند.