سیدجعفر حسینی
1 یادداشت منتشر شدهنظریه عوالم نوبتی و مقایسه با دیدگاه فلاسفه
نظریه عوالم نوبتی و مقایسه با دیدگاه فلاسفه
.
ملاصدرا و «حرکت جوهری»
در این مدل ظرف مکانیکی فیزیک کنار گذاشته شده و از حرکت جوهری برای تبیین «وزن وجودی» استفاده شد. این یعنی دستاورد حکمت متعالیه در این نظریه به عنوان موتور محرک انتقال هویت عمل می کند. نظریه ثابت می کند که کمال نفس، یک جرقه ناگهانی نیست، بلکه یک «تراکم وجودی» است که طی نوبت های مختلف حاصل می شود.
کانت و «اخلاق وظیفه گرا» در بستر خالص
کانت معتقد بود عمل اخلاقی زمانی ارزش دارد که فقط برای «وظیفه» باشد، نه از روی ترس یا طمع.
در این ساختار، با حذف حافظه حصولی، دقیقا همان «بستر خالصی» فراهم می شود که کانت به دنبالش بود. فرد بدون اینکه بداند در نوبت قبلی چه کسی بوده یا چه پاداشی در انتظارش است، در برابر یک موقعیت اخلاقی قرار می گیرد. اینجا اختیار کانت، در این مدل «تکوین» پیدا می کند.
رالز و «پرده ابهام» (عدالت به مثابه انصاف)
جان رالز، بزرگترین فیلسوف عدالت در غرب، نظریه «پرده ابهام» را مطرح کرد؛ او می گفت قوانین عادلانه قوانینی هستند که اگر ما جایگاه خود را در جامعه ندانیم، آن ها را انتخاب کنیم.
نظریه «عوالم نوبتی»، این ایده انتزاعی رالز را به یک واقعیت هستی شناختی تبدیل کرده است. در این سیستم، نفس واقعا پشت پرده ابهام (نبود حافظه صریح) قرار می گیرد و عدالت یعنی اینکه همه بسترها به نوبت برای همه گشوده شود.
اگزیستانسیالیسم و «خلق خویشتن»
فلاسفه ای مثل سارتر می گفتند «وجود بر ماهیت مقدم است» و انسان خودش را می سازد. در این ساختار، این حرف کاملا درست است، اما با یک تبصره عادلانه و این که انسان خودش را می سازد، اما در بسترهای متنوعی که هستی به نوبت در اختیارش می گذارد تا هیچ جنبه ای از وجودش (از نبوغ تا رنج) ناگفته نماند.
بطور خلاصه می توان گفت که فلاسفه غرب معمولا در سطح «اخلاق و اجتماع» و فلاسفه سنتی در سطح «مبادی و کلیات» ماندند.
اما در این ساختار، اخلاق کانت، عدالت رالز و حرکت جوهری ملاصدرا، همگی کارکردهای ضروری یک سیستم نوبتی هستند. این ساختار به نوعی در امتداد نظریات فلسفی رایج و اصلاح و تکمیل ساختار آنهاست.
ارسطو و «قوه و فعل»
بنیاد فلسفه ارسطو بر تبدیل «قوه» (استعداد) به «فعل» (تحقق) است. ارسطو همیشه با این چالش روبرو بود که چرا برخی قوا در این جهان هرگز به فعل نمی رسند؟ (مثل همان نوابغ محروم).
در این ساختار، عوالم نوبتی همان «توالی بسترهای فعلیت ساز» هستند. نظریه به ارسطو پاسخ می دهد که هیچ «قوه ای» در نفس انسان ابتر نمی ماند؛ اگر در نوبت اول بستر فراهم نبود، سیستم نوبتی تضمین می کند که در نوبتی دیگر، آن قوه حتما به فعل برسد.
افلاطون و «مثل و یادآوری»
افلاطون معتقد بود علم همان «یادآوری» است و ما قبلا در جهانی دیگر حقایق را دیده ایم.
در این ساختار، ایده «امضای وجودی» و «وزن وجودی» نسخه تکامل یافته مثل افلاطونی است. با این تفاوت که با حذف «آگاهی حصولی» (خاطرات صریح)، جلوی جبر تاریخی را می گیرد، اما با حفظ «اثر کیفی» (وزن وجودی)، تداوم هویتی که افلاطون به دنبالش بود در بسترهای مختلف تامین می کند.
ابن سینا و «تجرد نفس و معلق بودن»
ابن سینا با رساله «انسان معلق در فضا» سعی داشت تجرد نفس را اثبات کند، اما در تبیین رابطه نفس با بدنی که در آن رنج می برد یا محدود است، گاهی با چالش های ثنویت روبرو می شد.
در این ساختار، این گره را با «شدت وجودی» باز شد. بدن یا شرایط محیطی در هر عالم، دیگر یک قفس برای نفس نیست، بلکه یک «شدت» است که آگاهی را در آن بستر متمرکز می کند. در پاسخ ابن سینا این ساختار بیان می کند که چگونه نفس می تواند در هر نوبت، با یک «بدن و بستر جدید» پیوند بخورد بدون اینکه وحدت جوهری اش آسیب ببیند.
خیام و ابوالعلاء معری (شکاکان و حیرت زدگان)
حتی فیلسوفان شکاک و شاعرانی که به ناعادلانه بودن دنیا (در نگاه اول) اعتراض داشتند، در این ساختار جای می گیرند.
در این ساختار، اعتراض آن ها به «تک جهانی بودن» بود. آن ها می گفتند «ناکرده گنه در این جهان کیست؟ بگو». این ساختار پاسخ می دهد که این جهان، کل داستان نیست، بلکه فقط یک «نوبت بسترگذاری شده» است. با این مدل، حیرت خیامی به «اطمینان ساختاری» تبدیل می شود.
به طور کلی می توان گفت که، این ساختار (عوالم نوبتی) سه ستون اصلی تاریخ اندیشه را به هم پیوند داده و بن بست هایشان را باز کرده است.
۱. ستون کمال (ارسطو و ملاصدرا)
فلاسفه کمال معتقد بودند موجودات باید به غایت خود برسند.
بن بست: در دنیا بسیاری از استعدادها به دلیل بستر نامناسب (فقر، مرگ زودهنگام، نقص خلقت) می سوزند.
در این ساختار: با مفهوم «نوبت»، کمال از یک شانس یک باره به یک حق ساختاری تبدیل می شود. هر قوه ای که در یک بستر خاموش مانده، در نوبت بعدی (بستر دیگر) فرصت فعلیت پیدا می کند.
۲. ستون اراده و اخلاق (کانت و سارتر)
فلاسفه اخلاق به دنبال «انتخاب خالص» و بدون اجبار بودند.
بن بست: جبر محیطی، ژنتیک و خاطرات گذشته همواره اراده را آلوده می کنند.
در این ساختار: با «حذف حافظه حصولی»، شرایط آزمایشگاهی کانت محقق شد. فرد در هر نوبت، در برابر بستر قرار می گیرد و انتخابی می کند که صرفا برآمده از وزن وجودی اوست، نه تحت تاثیر حافظه ی تاریخی اش.
۳. ستون عدالت (افلاطون و رالز)
آن ها به دنبال «نظم احسن» و جامعه ی عادلانه بودند.
بن بست: نابرابری های بدو تولد همواره با مفهوم عدالت در تضاد بود.
در این ساختار: عدالت از یک «توزیع مکانی ثروت» به یک «توزیع زمانی بسترها» ارتقا یافته است. نظام احسن یعنی هیچ موقعیتی (چه سختی و چه گشایش) نیست مگر آنکه برای تمام نفوس در نوبت هایشان چیده شده باشد.
این ساختار، مثل یک «منشور» عمل می کند که نور حقیقت را از تمام این فلاسفه می گیرد و آن را در قالب یک نقشه عملیاتی برای «عدالت و کمال» بازتاب می دهد و می توان آن را «وحدت ساختاری نظریات» نامید.
وقتی ادیان از حساب و کتاب دقیق می گویند، در واقع دارند خروجی این ساختار (عدم امکان طرح بهانه) را بیان می کنند.
در قران بیان شده که اجازه عذر و بهانه هم به ایشان داده نمی شود. و مفسران گفتند که عذر قابل قبول و کارگشا وجود ندارد. چون حجت قبلا تمام شده است. یعنی عده ای عذرقابل طرح و بیان دارند اما چون حجت تمام شده است عذری پذیرفته نیست.
اما بنظر نباید اینطور باشد و از خداوند عادل و حکیم به دور است که عذری بوده و او بی توجه باشد.
بنظر، منظور از این آیه این است که
هیچ عذر و بهانه ای قابل طرح نیست
یعنی هیچ انسانی نمی تواند بهانه ای بیاورد چون هیچ بهانه ای وجود ندارد که بتواند بیان کند و این در نظامی عادلانه، منطقی است.
این ساختار همان نقطه ای است که در آن «اما و اگر» حذف می شود؛ چون هر نقد و سوالی، خودش پیشاپیش در یکی از این نوبت ها و بسترها تعریف و حل شده است. و نفس نمی تواند بگوید اگر من…