یادداشتی بر کتاب «چرا جنگ؟»؛ گفت وگوی دو غول فکر در عصری تاریک

هرگز جنگی خوب و صلحی بد وجود نداشته است
در بحبوحه سال های سیاه دهه ۱۹۳۰، زمانی که اروپا زیر سایه سنگین فاشیسم، نازیسم و رکود بزرگ می لرزید و جهان برای دومین بار خود را برای جنگی ویرانگر آماده می کرد، دو تن از بزرگ ترین متفکران قرن، قلم به دست گرفتند تا از ورای مرزهای دانش خود، به بنیادی ترین پرسش بشریت پاسخ دهند: «آیا راه نجاتی در برابر فاجعه جنگ وجود دارد؟». کتاب «چرا جنگ؟» ثبت همین مکاتبات تاریخی و شگفت انگیز میان آلبرت اینشتاین، نماد خرد علمی، و زیگموند فروید، بنیانگذار روان کاوی است. اثری که نه تنها سندی از یک دوران هراس انگیز است، بلکه پرسش هایی را مطرح می کند که امروز با شدتی بیش از پیش، گوش فلک را کر کرده اند.
اینشتاین، که خود شاهد وحشت های جنگ جهانی اول بود و خطر جنگ جهانی دوم را در افق می دید، نامه اش را با این باور ساده اما عمیق آغاز می کند: «هرگز جنگی خوب و صلحی بد وجود نداشته است». او با ذهنیت یک دانشمند علوم دقیق، راه حل را در ایجاد نهادهای فراملی و دادگاه های بین المللی قدرتمند می دید، اما درست در همین نقطه، معمای اصلی را پیش می کشد: چرا توده های مردم، که خود قربانیان اصلی جنگند، با شور و هیجانی جنون آمیز به سوی نابودی می شتابند؟ او پاسخ را در «نیاز به نفرت و نابودی» نهفته در درون انسان می جوید و برای کندوکاو در این تاریک خانه، به سراغ فروید می رود.
پاسخ فروید، که از لایه های پیچیده روان انسان سربرمی آورد، مثل تیر خلاصی است به هرگونه خوش بینی ساده لوحانه. او صراحتا می گوید امیدی به محو کامل تمایلات پرخاشگرانه انسان نیست، زیرا «سرشت ما انسان ها بر طبیعت حیوانی مان استوار است». نظریه او درباره دو غریزه متخاصم— «غریزه عشق و زندگی» در برابر «غریزه مرگ و تخریب» — چارچوبی تحلیلی ارائه می دهد که نه تنها خشونت جنگ، بلکه بسیاری از کشمکش های فردی و اجتماعی را روشن می سازد. او توضیح می دهد که تمدن، با تمام دستاوردهایش، تنها توانسته این غریزه ویرانگر را «درونی» کند، نه از بین ببرد.
حقوق نمی تواند از اتکا به زور چشم پوشی کند
اما این کتاب صرفا یک گفت وگوی نظری نیست؛ آن ها به قلب شرایط عینی زمانه خود نیز می زنند. اینشتاین با بینشی پیشگویانه از سوءاستفاده قدرتمندان از مدارس، رسانه ها و مذهب برای تحریک توده ها سخن می گوید و فروید با نگاهی تلخ به ناتوانی «جامعه ملل» — نیای سازمان ملل — اشاره می کند و هشدار می دهد که«حقوق نمی تواند از اتکا به زور چشم پوشی کند». خواندن تحلیل آن ها از نهادهای بین المللی، در جهانی که امروز شاهد ناتوانی مشابهی در جلوگیری از جنگ ها و جنایات هستیم، مو را بر تن راست می کند و نشان می دهد ریشه مشکلات تا چه حد ژرف و کهن است.
شاید گیراترین بخش کتاب، پرسش شخصی فروید باشد: «راستی چرا ما در مقابل جنگ چنین سخت برآشفته می شویم؟». پاسخ او به طرزی زیبا و انسانی، به تکامل فرهنگی ما گره می خورد. او معتقد است ما «صلح طلبیم؛ زیرا به دلایل اندامی باید صلح طلب باشیم». فرایند تمدن، حساسیت ما را نسبت به خشونت و زشتی جنگ افزایش داده است. این نگاه، امیدی در دل تاریکی می دمد: اگر جنگ ریشه در غریزه دارد، صلح نیز می تواند در فرآیند «فرهنگ» و رشد اخلاقی بشر ریشه بدواند.
در پایان، کتاب با دو پیام تکمیلی خواننده را تنها می گذارد: ندای صلح طلبی مبارزه جویانه اینشتاین که می گوید باید فرزندانمان را علیه نظامی گری واکسینه کنیم و از نو کتاب های درسی را بنویسیم، و جستار عمیق فروید با عنوان «فناپذیری، سوگواری، جنگ» که به رابطه عاطفی ما با زیبایی های ناپایدار جهان و زخم های جنگ می پردازد. این ترکیب بی نظیر از خرد علمی، تحلیل روان کاوانه و دغدغه اخلاقی، کتاب را به یک اثر کامل و چندلایه تبدیل کرده است.
«چرا جنگ؟» کتابی است برای امروز و فردای ما. در جهانی که هنوز شعله جنگ ها درگوشه وکنار آن زبانه می کشد و قدرت ها با بازی های مرگبار ژئوپلیتیک، آینده بشر را به مخاطره می اندازند، بازخوانی این گفت وگو نه یک انتخاب ادبی، که یک ضرورت فکری و اخلاقی است. این کتاب به ما نشان می دهد که برای درک خشونت جمعی، باید هم جامعه را واکاوی کنیم و هم تاریک خانه روان آدمی را. اینشتاین و فروید، از دو قله متفاوت دانش، دست ما را می گیرند و به اعماق این سوال هولناک می برند. پاسخی قطعی نمی دهند، اما مهم تر از پاسخ، نوری هستند که بر ژرفای مسئله می افکنند. نوری که برای یافتن راه حل، بیش از هر زمان دیگری به آن نیاز داریم.