اقتصاد تردمیلی؛ تصویری دقیق از فرسایش خاموش توان اقتصادی جامعه
در علم فیزیک، کار زمانی انجام می شود که نیروی واردشده باعث جابه جایی جسم شود. حتی اگر نیروی عظیمی صرف کنیم، اما جابه جایی صفر باشد، میزان کار انجام گرفته نیز صفر خواهد بود. این گزاره ساده، سال هاست که در کتب فیزیک نوشته شده اما به شکلی نادقیق و دردناک، اکنون در اقتصاد ایران مصداق پیدا کرده است. جامعه ای که میلیون ها نفر در آن در حال دویدن اند، انرژی مصرف می کنند، کار می کنند، جان می گذارند، اضافه کار می روند، دوشیفت و سه شیفت کار می کنند، اما با تمام این تلاش ها «جابه جایی اقتصادی» ندارند؛ ثروت شان افزایش نمی یابد، قدرت خریدشان بالا نمی رود و آینده شان روشن تر نمی شود. درست مانند دونده ای که روی تردمیل می دود؛ هرچه بیشتر می دود فقط بیشتر خسته می شود، اما در نقطه ای که ایستاده تغییری رخ نمی دهد. اینجا درست همان چیزی است که می توان نام آن را «اقتصاد تردمیلی» گذاشت؛ مفهومی که نه تنها استعاره نیست، بلکه توصیفی واقعی از ساختار اقتصادی ای است که تورم مزمن، شوک های قیمتی مکرر، بی ثباتی سیاست های مالی و پولی، و نبود چشم انداز توسعه، آن را به یک چرخه بی پایان فرسایش تبدیل کرده است.
اقتصاد تردمیلی زمانی شکل می گیرد که نرخ تورم از نرخ افزایش درآمدها بالاتر باشد. در چنین شرایطی، تمام تلاش مردم فقط صرف جلوگیری از فقیرتر شدن می شود، نه افزایش رفاه. هنگامی که افزایش قیمت ها شتاب بیشتری نسبت به افزایش درآمد دارد، نتیجه این است که جامعه هر روز بیش از روز قبل انرژی صرف می کند اما نسبت به جایگاهی که آرزو دارد، عقب تر می رود. مردم تلاش می کنند، اما این تلاش صرفا نقش یک نیروی خنثی شده را پیدا می کند؛ نیرویی که جابه جایی ایجاد نمی کند و بنابراین «کار» اقتصادی در معنای واقعی رخ نمی دهد.
در اقتصاد تردمیلی، مفهوم پس انداز بی معنا می شود. افراد برای خرید کالایی مشخص برنامه ریزی می کنند، اما وقتی زمان تحقق برنامه می رسد، قیمت ها دست کم دو برابر شده اند. نمونه ای ساده اما واقعی از این وضعیت، تلاش یک زوج جوان برای خرید خودرویی مانند پراید است. فردی که امروز برای خرید پراید ۱۰۰ میلیون تومانی برنامه ریزی می کند، پس از چند ماه پس انداز متوجه می شود که قیمت خودرو به ۲۰۰ میلیون رسیده است. اگر در این فاصله وامی دریافت کند تا بتواند اختلاف را جبران کند، باز هم تورم از او پیشی می گیرد؛ یا قیمت خودرو دوباره جهش می کند، یا هزینه رهن و اجاره خانه دو برابر می شود و امکانی که تا دیروز قابل دستیابی بود، امروز دست نیافتنی شده است. این یعنی اقتصاد تردمیلی نه فقط پس انداز را بی اثر می کند، بلکه برنامه ریزی را به یک بیهوده کاری تبدیل می کند؛ امری که آثار روانی سنگینی بر جامعه دارد.
در اقتصاد تردمیلی، شاخص رفاه عمومی شدیدا کاهش می یابد. فشارهای معیشتی، افراد را به سمت اشتغال بیشتر و ساعات کاری طولانی تر سوق می دهد. زن و شوهر هر دو مجبور به کار دوشیفت می شوند؛ شغلی برای حفظ شغل دیگر، شغلی برای تامین حداقل های زندگی، و شغلی دیگر برای حل بحران هایی که هر ماه همچون موجی جدید از راه می رسند. اما با وجود همه این تلاش ها، وضعیت اقتصادی خانواده ها تغییر نمی کند. آن ها روی همان نقطه ای هستند که سال قبل بوده اند؛ فقط کمی خسته تر، کمی فرسوده تر و اندکی نگران تر. در چنین شرایطی، مفهوم «ارتقای طبقاتی» کاملا از بین می رود و افراد فقط برای حفظ وضعیت موجود تلاش می کنند، نه برای بهبود آن.
ویژگی خطرناک اقتصاد تردمیلی این است که فاصله طبقاتی را به شدت افزایش می دهد. در اقتصادی که تورم بالا و پایدار وجود دارد، ثروتمندان نه تنها ثروتمندتر نمی شوند، بلکه تنها ارزش دارایی هایشان حفظ می شود. اما این حفظ ارزش به معنای افزایش فاصله میان گروه هاست. فردی که دو کیلو طلا در خانه دارد و آن را سال ها پیش با ۴۰۰ میلیون تومان خریده، امروز با ارزش ۴ میلیارد تومانی آن نه ثروتمندتر شده و نه قدرت خرید بیشتری دارد؛ فقط ارزش دارایی اش را از دست نداده است. اما از سوی دیگر، قشر ضعیف حتی توان خرید یک گرم طلا را از دست داده و پس انداز ریالی او هر روز بی ارزش تر می شود. به همین دلیل، می توان گفت اقتصاد تردمیلی، موتور تقویت نابرابری است. در چنین ساختاری، طبقه متوسط به سرعت در حال کوچک شدن است، گروه های کم درآمد به زیر خط فقر سقوط می کنند و طبقه ثروتمند تنها طبقه ای است که حداقل سقوط نمی کند. تردمیل اقتصادی برای فقرا سرعت بیشتری دارد و هر لحظه امکان دارد آن ها را به بیرون پرتاب کند؛ همان جایی که موج تورم، بدون هیچ ملاحظه ای زندگی شان را در هم می شکند.
از سوی دیگر، یکی از مکانیزم های خطرناک اقتصاد تردمیلی، شکل گیری «اثر ثروت» است. مردم در شرایط تورمی، افزایش قیمت دارایی های خود را نشانه ثروتمند شدن تلقی می کنند. وقتی قیمت سهام، خودرو، طلا و ملک بالا می رود، افراد احساس می کنند وضعیت مالی شان بهتر شده است. اما این رشد قیمتی صرفا حافظ ارزش دارایی است، نه خالق ارزش. در واقع مردم فقط با سرعت بیشتری در جا می زنند و این توهم، خطرناک ترین دام اقتصادی است؛ زیرا افراد تصور می کنند شرایط بد نیست، حال آنکه قدرت خرید روزبه روز کاهش یافته و رفاه واقعی در حال سقوط است.
بازندگان اصلی اقتصاد تردمیلی، اقشار کم درآمد و حقوق بگیران ثابت اند. کسانی که درآمدشان وابسته به ساعت کار است، یا با حقوق ماهانه زندگی می کنند، بیشترین ضربه را از تورم می خورند. هر بار که قیمت ها افزایش می یابد، این گروه ها باید سهم بیشتری از زمان و انرژی خود را بفروشند تا همان سطح از زندگی را حفظ کنند. در نتیجه، فرسودگی جسمی و روانی، کاهش کیفیت زندگی، افزایش افسردگی، و سقوط امید اجتماعی طبیعی ترین پیامدهای چنین ساختاری است. اقتصاد تردمیلی فقط جیب مردم را خالی نمی کند، بلکه روح آن ها را نیز تحلیل می برد.
اما برندگان این اقتصاد چه کسانی هستند؟ برخلاف تصور عمومی، ثروتمندان واقعی نه کسانی اند که دارایی دارند، بلکه کسانی اند که بدهی دارند. تورم به عنوان یک چاقوی دولبه، برای بدهکاران مزیت می آفریند. کسی که وام گرفته و با آن دارایی خریده، پس از چند سال می بیند بدهی او حتی یک دهم قیمت فعلی دارایی اش هم نیست. به همین دلیل، بدهکاران بزرگ، بازی را بهتر از هر گروه دیگری می برند. کسانی که به بانک دسترسی دارند، وام های کلان می گیرند، دارایی می خرند، املاک بزرگ می سازند، و در واقع از یک چرخه بسیار ساده سود می برند؛ چرخه ای که در آن بدهی آن ها به مرور کوچک می شود، اما دارایی شان بزرگ تر. این همان فرآیندی است که در بسیاری از کشورهای دارای تورم مزمن، به شکل گیری گروه های خاصی از «ابربدهکاران تبدیل به ابرثروتمندان» منجر شده است. در ایران نیز نمونه های واضح آن را می توان در ساخت وسازهای عظیم، مراکز تجاری بزرگ و مجموعه های مالی مشاهده کرد که عمدتا با استفاده از همین سازوکار بدهی ساخته شده اند.
اقتصاد تردمیلی، سطحی از بی عدالتی ساختاری تولید می کند که در آن دسترسی به اعتبار، مهم تر از توان واقعی، تخصص، شایستگی و سخت کوشی می شود. کسی که توان دسترسی به وام، رانت اعتباری یا امکان ایجاد بدهی های کلان دارد، همیشه برنده تر از کسی است که شبانه روز تلاش می کند اما هیچ گاه فرصت و توان گرفتن این امتیازات را ندارد. این ساختار در نهایت اقتصاد را از مسیر تولید و نوآوری خارج و به سمت سفته بازی و دارایی محوری هدایت می کند؛ موضوعی که برای آینده هر کشوری یک زنگ خطر جدی است.
در چنین وضعیتی، گروه های مختلف مردم به طور ناخواسته وارد راهکارهایی می شوند که شاید در نگاه اول درست به نظر برسد اما در بلندمدت می تواند وضعیت آن ها را پیچیده تر کند. کسانی که امیدوارند با چند سال تلاش به خانه دار شدن یا خرید خودرو برسند، در نهایت با موجی از افزایش قیمت روبه رو می شوند که دستاورد آن ها را قابل استفاده نمی کند. کسانی که قصد دارند پول خود را در بانک نگه دارند تا روزی از آن استفاده کنند، متوجه می شوند که قدرت خرید پولشان روزانه در حال کاهش است. و کسانی که از خریدهای ضروری خود صرف نظر می کنند، بعدا با چند برابر شدن قیمت همان کالاها مواجه می شوند. این رفتارها چرخه ای از خسارت را ایجاد می کند که مردم را بیشتر در دام اقتصاد تردمیلی گرفتار می کند.
در این فضای دشوار، چند توصیه حداقلی قابل ارائه است؛ توصیه هایی که نه به معنای رهایی از تورم و نه به معنای راه حل ساختاری است، بلکه راهکارهایی برای «کمتر آسیب دیدن» در یک اقتصاد ناپایدار. نخستین توصیه ایجاد بدهی ریالی و تبدیل آن به دارایی است. در اقتصادی که ارزش پول پیوسته کاهش می یابد، بدهی ریالی به مرور بی ارزش می شود و فردی که وام گرفته، اگر بتواند آن را به دارایی تبدیل کند، عملا ارزش ثروت خود را حفظ کرده است. توصیه دوم آن است که خریدهای ضروری هیچ گاه به تعویق انداخته نشود. تاخیر در خرید در شرایط تورمی چیزی جز افزایش هزینه نهایی ندارد. و توصیه سوم احتیاط در مخارج است؛ زیرا ورود به چرخه فقر در اقتصادی با تورم مزمن، تقریبا بازگشت ناپذیر است. کسی که از یک سطح حداقلی رفاه سقوط می کند، معمولا توان بازگشت ندارد؛ زیرا هر روز تورم فاصله بیشتری میان او و طبقه متوسط ایجاد می کند.
اقتصاد تردمیلی تصویری از جامعه ای است که در آن «تلاش» دیگر مترادف «پیشرفت» نیست. جابه جایی اقتصادی از توان فرد جدا شده و بیشتر وابسته به ساختار اقتصادی، سیاست گذاری عمومی و دسترسی به ابزارهایی مانند اعتبار بانکی است. این ساختار پیامدی جز ناامیدی اجتماعی ندارد. وقتی تلاش با نتیجه متناسب نباشد، هنگامی که مردم می بینند شبانه روز کار می کنند اما باز هم شرایط اقتصادی شان تغییر نمی کند، اعتمادشان به آینده کاهش می یابد و انگیزه کار و تولید افول می کند. اقتصاد تردمیلی فقط جیب ها را نمی کاهد، بلکه سرمایه اجتماعی را نیز می سوزاند.
این نوع اقتصاد باید یک هشدار جدی برای سیاست گذاران باشد. پیام آن روشن است: ثبات اقتصادی نه یک گزینه بلکه یک ضرورت است. کاهش تورم، اصلاح نظام بانکی، افزایش بهره وری و ایجاد بسترهای مناسب برای رشد تولید، تنها راه خروج از این چرخه فرسایشی است. جامعه ای که میلیون ها نفر در آن بی وقفه می دوند اما به جلو نمی روند، جامعه ای نیست که بتواند مسیر توسعه را طی کند. فرار از اقتصاد تردمیلی نیازمند اراده ای ساختاری برای آرام سازی اقتصاد، تقویت قدرت خرید مردم، و کاهش فاصله طبقاتی است. در غیر این صورت، هرچه مردم بیشتر بدوند، فقط سریع تر درجا می زنند و این خطری است که نه تنها آینده اقتصادی بلکه آینده اجتماعی یک کشور را تهدید می کند.