نفوذ اجتماعی و ذات درون ماندگار بازاندیش آدمی

12 شهریور 1404 - خواندن 4 دقیقه - 131 بازدید


نفوذ اجتماعی (social influence) از  پدیده های همواره حاضر در زندگی اجتماعی است که روان شناسان اجتماعی مانند استفن فرانزوی و فرنچ و ریون بدان پرداخته اند. این مفهوم به معنای آن است که فردی یا گروهی و یا نحله ای قادراند دیگرانی (فرد دیگر یا اشخاصی دیگر یا گروه یا گروه های دیگر) را به لحاظ فکری، نگرشی، عقیدتی و یا رفتاری با استفاده از قدرت اجتماعی ای که دست و پا کرده اند، تحت تاثیر معنادار قرار داده و می توانند در آن ها تغییرات مدنظر خود را اعمال کنند. روان شناسان اجتماعی مانند استفن فرانزوی پیامدهای این فرایند را شامل اطاعت، تسلیم و پذیرش و همرنگ کردن می دانند. به طور معمول صاحبان قدرت، چه قدرت سیاسی، چه قدرت اجتماعی، چه قدرت اقتصادی، چه قدرت فرهنگی و معرفتی و سخنوری توان رخنه ی فکری و رفتاری در دیگران فردی و دیگران تعمیم یافته را دارند. بدین طریق می توانند بر نظام شخصیت فردی و نظام شخصیت گروهی وارد شده و آن ها را با خود همرنگ و همنوا نمایند. این فرایند از عناصر پاداش گرفته تا جعل معانی تا اغوا و فریب تا تنبیه و قهر استفاده می کند.

اما همواره و همیشه صاحبان چنین قدرتی بنابه دلایل ذیل موفق به نفوذ و تسلط فکری و رفتاری تام و تمام در دیگران نمی شوند:

۱_انسان (سوژه ی ابژه شده) بنابه نظر اریک فروم با این که درگیر در شرایط  (تنبیه و پاداش) هست، اما می تواند شرطی شده به وسیله ی شرایط نباشد.  او می تواند خود را از شرایط ابژه گی ی دیگری (نفوذ کننده) برهاند و خود را به سوژه ی فعال ارتقا دهد.

۲_ انسان بنابه به نظر ماکس وبر موجودی است مفسر، تحلیل گر و بالقوه و بالفعل صاحب اختیار و اراده.  لذا قادر است خود را از تفسیرهای دیکته شده و دستوری و نفوذ سلطه جویانه خلاص کند و به تفسیرها و کنش های نوینی از رابطه ی  خود با جامعه با دیگری و با صاحبان قدرت بر آید.
۳_ جامعه شناسان متاخری مانند اولریش بک و آنتونی گیدنز از ویژه گی بازاندیشانه و بازاندیشی در انسان سخن به میان آورده اند. بدین معنی که انسان قدرت بازنگری ، بازآفرینی و دوباره نگریستن به اوضاع کنترل شونده گی خود را دارد و این توان را دارد که زمینه ها و ابعاد نفوذ را مورد بازاندیشی ی بازاندیشانه قرار داده و رفتارپذیری ی منفعلانه ی خود را به سوژه ی فعال تبدیل نماید و از دگرسالاری به سوی خودسالاری ی دیگرخواهانه گام بگذارد.

۴_ مفهوم پلاستیسیتی است که متخصصینی مانند کاترین مالابو از عصب شناسی مدرن اخذ کرده اند. وی متاثر از جهان بینی و فلسفه ی قاره ای مانند هگل و اسپینوزا، مغز آدمی را دارای ذات درون ماندگار انعطاف پذیر می داند. مغزی که می تواند از جمود و خشکی تسلیم و همرنگی به در آید و با خودبنیادی ی خویش از نفوذ قدرت دیگری بر خودش فائق آید. امروز نظریه ی عصب شناسانه ی انعطاف پذیری مغز انسان به همراه جامعه شناسی و روان شناسی بازاندیشانه ی متاخر  و در پیوند با یکدیگر توان شناختی و بازشناختی فردی و جمعی بشر را بیش از پیش روشن ساخته و به کمک هم در خدمت تغییر ابژه های فردی و جمعی ی نفوذپذیر منفعل به سوی سوژه های فعال، خلاق و نوشونده در برابر صاحبان قدرت قرار گرفته اند.