سفر دل

چو تجار میل غنیمت کند - غنیمت ببازد غنیمت برد
غنیمت فدا کن ز بهر غنیم - که دارم نظر سوی قلب سلیم
تو از بهر کیکی مسوزان گلیم - که تا واشناسی گلیم از کلیم
غنیمت توان یافت در سیر دل - تو دلبر طلب کن در این آب و گل
سفر کن سفر کن چو مردان پاک - جواهر جدا کن ازین قعر خاک
چو ما بی مکان باش و منزل مگیر - به جز عشق جانان تو در دل مگیر
اگر جنت آرد به رویت سلام - و گر خضر آرد ز حیوان پیام
تو قانع مباش و سفر ساز کن - به دل درد جانانت انباز کن
چه گر سخت باشد بریدن ز خویش - نه آثار نوشست از بعد نیش
جدایی نماید بر طفل خرد - رهایی فزاید به هنگام برد
کجا شکر ایزد توانم نمود - که دل باز عشق نوش درگشود
چو یزدان ابر دل نظر می کند - دل از شوق دلبر سفر می کند
به هر شب مه آرد به برجی گذار - که گل خوش نماید به وقت بهار
چنین گفت سلطان و هادی ما - ز بهر رفیقان وادی ما
که خواهی غنیم و غنیمت بری - به صحبت بر از زندگانی خوری
مبین نفس را دشمن سرسری - سفر کن ز خویش و ز خود شو بری
غنیمت نیابد کسی در وطن - مجو عقل استاد از طفل و زن
نصیحت پذیر مشو در ستیز - که آخر نتانی تو از خود گریز
تو خایف ز خود باش و از کس مترس - که پیر مغانم چنین داد درس
شنیدی تو نصح و شدی خشمناک - بسی جام صافت فروشد به خاک (1)
***
[یزدانپناه عسکری]
تنها دستاورد آدمی در مواجهه با حق، سفر زیسته با قلب سلیم است.
______________
1 - پیر جمال الدین محمد اردستانی، شرح الکنوز و بحر الرموز، کتابخانه موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی - تهران، چاپ: اول، 1388. صفحه 200