شعر سرودنی، شعر نوشتنی
«سرودن» و «نوشتن»؛ بین این دو واژه، بین این دو فعل تفاوت است؛ آنچه سروده می شود اصالتا نیازی به نگارش ندارد و آنچه تحقق و عینیت یافتن اش ذاتا محتاج نگارش باشد، از دایره ی شمول «سرودنی ها» خارج است.
از گذشته های دور تا دهه های اخیر آنچه شعرش می نامیده اند ذاتا محتاج تحریر نبوده و اگر به رشته ی تحریر نیز در می آمده به اقتضای تعدد ابیات و حفظ توالی آن ها خاصه در منظومه های بلند داستانی بوده است؛ در مقام اثبات این سخن می توان گفت: اگر واحد حداقل شعر را آن گونه که از قدما به ما رسیده در شعر کلاسیک فارسی، «بیت»، و طبق تعاریف و تئوری های شعر نو، «مصرع» یا «سطر» و یا شاید در نگاهی دقیق تر، «قطعه» بدانیم، وجود تعداد بی شماری از این واحدهای شعری در افواه عموم، و مثل سایر شدن بسیاری از آن ها، به وضوح، بر غنای ذاتی شان از نگارش دلالت می کند؛
حتی بخش دوم ترکیباتی چون «داستان سرایی» و «افسانه سرایی» در ادبیات روایی نیز که ناظر به روابط علی بین رویدادها و اصطلاحا زنجیره ی حوادث است، ضرورتا محتاج نگارش نیست؛ و دلیل این مدعا نیز بی شمار داستان ها و افسانه های کوتاه و بلند شفاهی است که سینه به سینه و نسل به نسل به ما رسیده و هر کدام از نقالان، آن ها را به سیاق خود روایت کرده و می کنند و در عین حال یک داستان مشخص، هماره همان داستان مشخص بوده و هست.
و قطعا بشر پیش از اختراع هرگونه خط و نوشتاری زمزمه ها و ترانه ها و حکایت ها و افسانه هایی داشته که آن ها را صرفا به صورت شفاهی و سینه به سینه حفظ و منتقل می کرده است؛ و این یعنی غنای ذاتی «سروده ها» و «سرودنی ها» از نگارش.
در مقابل این، متون نثر قرار می گیرند که تا نوشته نشوند، تحقق و تظاهر و انتقال نمی یابند؛ متون تاریخی، سفرنامه ها، کتب علمی فلسفی و در سطحی نازل تر، مرسلات و منشآت و عریضه ها و نشریات و... خلاصه هرچه از این دست را می توان در این گروه جای داد.
شاید نتوان تعریفی جامع و مانع از مفهوم «سرایش» ارائه کرد؛ ولی دست کم می توان در مقام توصیف وجهی از آن، «سرایش» یا «سرودن» را عبارت از تالیف اجزاء یک اثر ادبی دانست به نحوی که انفکاک یا جایگزینی آن اجزاء امری ناممکن یا حداقل دشوار باشد و تمامیت هنری اثر را با اختلال مواجه کند؛ به این اعتبار، نه تنها آثار شعری که برخی از متون منثور، همچون قطعات نثر گلستان سعدی نیز در زمره ی «سروده ها» به شمار می آیند.
اما به نظر می رسد که حرکت شعر نو فارسی و شاید شعر جهان ، خاصه در چند دهه ی اخیر، به طور کلی از حالت «سرودنی» به حالت «نوشتنی» بوده است؛ به طوری که این سال ها، خود اهالی شعر نیز آگاهانه یا ناخودآگاه در بسیاری موارد از لفظ «نوشتن شعر» به جای «سرودن شعر» استفاده می کنند؛
عوامل متعددی در این فرآیند و تحول موثر بوده اند؛ از جمله حذف وزن و قافیه در شعر نو پسانیمایی؛ و حتی حذف آهنگ و موسیقی طبیعی و غیر عروضی کلام که در شعر سپیدسرایان بزرگی چون شاملو، فروغ و... به شکل بارزی مشهود بود و خلا وزن کلاسیک را تا حدود زیادی جبران می کرد، زبان گرایی و زبان زدگی و معنازدایی از شعر با تمسک به سبک های مدرن و پست مدرن و آوانگارد، ورود ترجمه ی شعر از زبان های دیگر و...
به هر حال به نظر می رسد که این مسئله، یعنی تبدیل «شعر سرودنی» به «شعر نوشتنی»، گرچه پیامدهایی چون دوری مخاطب عام از شعر به دلیل حافظه گریزی و عدم قابلیت اشاعه ی شفاهی آن در میان توده ها و عرصه یافتن ناشاعران و افزایش کمی و سرسام آور نوشته های بی کیفیت را به دنبال داشته، اما تا حدودی یک امر ناگزیر و از مقتضیات حرکت های نوین شعری است.