فکر و اعماق جان

[غلامحسین ابراهیمی دینانی]
حرکت های بدنی انسان نیز در انجام دادن امور زندگی نتیجه وزیدن نوعی نسیم است که از جهان جان سرچشمه می گیرد. باید توجه داشت که دریای جان بی کرانه است و برای ژرفای آن نیز نمی توان حد و مرزی را در نظر گرفت. مولوی بلخی به همین حقیقت اشاره کرده آنجا که می گوید:
این بدن مانند آن شیر علم - فکر میجنباند او را دمبهدم
فکر کان از مشرق آید آن صباست - وان که از مغرب دبور با وباست
مشرق این باد فکرت دیگر است - مغرب این باد فکرت ز آن سر است
مه جماد است و بود شرقش جماد - جان جان جان بود شرق فواد
شرق خورشیدی که شد باطن فروز - قشر و عکس آن بود خورشید روز
جلال الدین مولوی در این ابیات منشا همه ی افعال و جنبش های انسان را فکر دانسته و جریان فکر را به وزیدن باد تشبیه کرده است.
در نظر مولوی فکر نیز به دو قسم قابل تقسیم است زیرا اگر از مشرق جان جان جان جاری شود منشا روشنایی و انواع خوبی ها خواهد بود ولی اگر از جای دیگری غیر از جان جریان پیدا کند نمی توانیم به آثار نیکوی آن دل خوش داریم. (1)
***
[یزدانپناه عسکری]
انجام دادن امور زندگی اعم از بدنی و ذهنی، ثانوی به منشا و موطن آگاهی در قلب است. توان منطقی، هوش و عقل سلیم همچنین حماقت و بلاهت بی پایان انسان در فکرت جماد شرق و غرب آمده است. اطلاق ما از ذهن چیزی است که فکر می کند، فواد جان جان جان، بدون واسطه می فهمد، فهم ناب است. خطاطی است که سوم خط را نوشت. وتد هوش کندن و از سلسله آگاهی روزانه جستن است.
غزل:
چه کسم من؟ چه کسم من؟ که بسی وسوسه مندم - گه از آن سوی کشندم گه از این سوی کشندم
ز کشاکش چو کمانم، به کف گوش کشانم - قدر از بام درافتد چو در خانه ببندم
مگر استاره چرخم که ز برجی سوی برجی - به نحوسیش بگریم؛ به سعودیش بخندم؟
به سما و به بروجش، به هبوط و به عروجش - نفسی همتک بادم نفسی من هلپندم
نفسی آتش سوزان، نفسی سیل گریزان - ز چه اصلم؟ ز چه فصلم؟ به چه بازار خرندم؟
نفسی فوق طباقم نفسی شام و عراقم - نفسی غرق فراقم، نفسی راز تو رندم
نفسی همره ماهم، نفسی مست الهم - نفسی یوسف چاهم، نفسی جمله گزندم
نفسی رهزن و غولم، نفسی تند و ملولم - نفسی زین دو برونم، که بر آن بام بلندم
بزن ای مطرب، قانون، هوس لیلی و مجنون - که من از سلسله جستم، وتد هوش بکندم
به خدا که نگریزی، قدح مهر نریزی - چه شود ای شه خوبان، که کنی گوش به پندم؟
هله، ای اول و آخر، بده آن باده فاخر - که شد این بزم منور به تو ای عشق پسندم
بده آن باده جانی ز خرابات معانی - که بدان ارزد چاکر که از آن باده دهندم
بپران ناطق جان را تو از این منطق رسمی - که نمی یابد میدان به گو حرف سمندم (2)
________________
1 - دفتر عقل و آیت عشق، جلد سوم، غلامحسین ابراهیمی دینانی، تهران: انتشارات طرح نو چاپ دوم 1389 صفحه 174
2 - کلیات دیوان شمس تبریزی ، مولانا جلال الدین محمد بلخی به کوشش دکتر ابوالفتح حکیمیان – تهران: انتشارات پژوهش 1383 غزل 1608