در الزامات روشنفکری

30 فروردین 1404 - خواندن 5 دقیقه - 156 بازدید

در الزامات روشنفکری

(سیدمرتضی طباطبائی)


روشنفکران به عنوان افرادی که تصور می شود یا توقع می رود شهروندان پیشرو، باسواد و پرمطالعه جامعه باشند، همیشه برای بخش بزرگی از جامعه منبع الهام و مرکز توجه و منشا اثرند. خود روشنفکران هم غالبا برای خویش رسالتی اصلاحگرانه قائل اند یا دست کم از نصیحت و جهت دهی به افکار پرهیز ندارند؛ خود را موظف به تقریر حقیقت و تقلیل مرارت می دانند. بنابراین عموما خواسته و بعضا ناخواسته، آنان تعیین کننده بایدها و نبایدهای فرهنگی و اخلاقی در جامعه هستند. 


اما آیا این نقش خطیر، خودش مستلزم بایدها و نبایدهایی نیست؟ آیا اگر کسی این اعتبار را یافت که محل توجه و مراجعه مردم باشد، آزاد است هر گونه خواست برای مردم یا دست کم مخاطبانش تعیین مسیر کند؟ آیا او جزئی از همین مردم نیست و حالتی پیامبرگونه یافته که چیزی همچون وحی را ابلاغ کند، یا اینکه همچنان یکی از جنس همین مردم است و باید ملاحظات لازم را در نظر گیرد؟


با توجه به اینکه مدت هاست دیگر از عصر ظهور ادیان و پیامبران عبور کرده ایم و قرار نیست معصوم جدیدی پدید آید، روشنفکران نیز باید کاملا به چشم انسانی نگریسته شوند و سخنانشان از صافی های مختلف نقد و بررسی بگذرد. چنین نیست که کسی صرفا به دلیل تامل یا مطالعه بیشتر در حوزه ای خاص، مرجع بی چون وچرای مردم باشد.


به نظر می رسد با توجه به تجربه ای که از خدمت و خیانت روشنفکران در حافظه تاریخ موجود است، برای جلوگیری از سوء تاثیر آنان، دست کم سه الزام جدی وجود دارد:


۱. تعهد و احتیاط در بیان توصیه ها: روشنفکران باید واقعا معتقد و ملتزم باشند که حقیقت، ناآشکاره است و لزوما آنچه در فضای نظری و ناآزموده خود به آن رسیده اند، عین حقیقت یا کل حقیقت نیست. بلکه برعکس، چون روشنفکران عموما در فضایی ایزوله و دور از زندگی روزمره به تامل و تفکر می پردازند، آرمان های نظری شان بسیار در معرض خطاست و ممکن است صرفا رویاهایی تحقق ناپذیر باشد. این طور نباشد که صرفا برای گفتن سخنی متفاوت، شاعرانه یا جنجال انگیز و در جو گیری ناشی از تشویق هواداران و هم حزبی هایشان، هر چه به ذهنشان رسید به عنوان راه حل های کلان اجتماعی بیان کنند؛ چراکه مردم به دلیل اعتماد و خوش بینی شان، گاهی سخنان سست و بی مایه را تنها به دلیل اعتبار گوینده اش جدی می گیرند و روشنفکری که از جایگاه موثر و حساس خود آگاه باشد، نباید از این موقعیت سوءاستفاده یا حتی در سخن گفتنش اهمال و سهل انگاری کند؛


۲. پذیرفتن مسئولیت اشتباهات: البته با همه وسواس ها، ممکن است هر روشنفکری باز دچار خطا شود و مردم را گمراه کند، به نحوی که نه توانسته باشد حقیقت را بگوید، نه مرارتی را تقلیل داده باشد، بلکه منشا رنج و مصیبت شده باشد. با این همه اگر هم خطاپذیری او قابل بخشش باشد، به این شرط است که این شجاعت را داشته باشد تا در وهله نخست با صراحت به اشتباهش اعتراف کند و پس از آن، صادقانه و با عزم راسخ در صدد جبران خطای خود برآید؛ نه اینکه فارغ دلانه بگوید تصمیم خود مردم بود و می توانستند مسیر خودشان را بروند و به توصیه ام گوش ندهند. یا اینکه بدتر، خطا را از اساس منکر شود و بگوید هدایت ما درست بود، ولی ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست دادند که مسیر پیشنهادی مان به نتیجه نرسد؛


۳. لحن محترمانه، متواضعانه و دلسوزانه در برابر مردم: روشنفکر حق ندارد مردم را تحقیر کند، با زبان طعنه و توهین سخن بگوید یا آنان را مستحق ظلم و بدبختی بداند. هیچ جامعه ای شایسته ظلم نیست. وقتی توصیه و نصیحت با تحقیر و توهین همراه باشد، عزت نفس و امید به تغییر را در مخاطبان کاهش می دهد و آنان را به خودکم بینی و آمادگی بیشتر برای همان رفتار مورد سرزنش مبتلا می کند. البته ممکن است در شرایطی خاص، عتاب و نهیب لازم باشد، ولی به شرط آنکه اولا از سر دلسوزی و خیرخواهی باشد، نه از سر غرور و تبختر و جدا دانستن خود از جمع؛ ثانیا صرفا ناظر به خطایی واضح و واقعا همه گیر باشد که در میانگین جوامع دیگر یافت نمی شود، نه اینکه ذات مردم و کلیت فرهنگشان را بدون بیان ایراد و اشکالی واقعی هدف بگیرد؛ ثالثا در نتیجه این عتاب، مردم به خود بیایند و انگیزه اصلاح پیدا کنند، نه اینکه احساس کنند بی دلیل به آنها توهین شده و از در لجبازی درآیند یا دچار یاس و خودکم بینی شوند.