براساس طبیعت گرایی روش شناختی، دانشمندان برای انجام فعالیت علمی تنها از روش علمی (تجربی) استفاده می کنند. به تعبیری، طبیعت گرایی روش شناختی به معنای کنار گذاشتن باورهای پیشینی الهیاتی و متافیزیکی در اجرای فرایند علم به منظور حفظ بی طرفی است. مدافعان این دیدگاه، آن را یکی از الزامات روش شناختی علم می دانند؛ اما این پرسش مطرح است که «آیا التزام به این آموزه، علم را از کفایت لازم برای تبیین همه امور برخوردار می کند و علم را با چالش مواجه نمی کند؟» این پژوهش با روش اسنادی-تحلیلی، به مقایسه دیدگاه های
آلوین پلنتینگا و
مایکل روس می پردازد. هر دو فیلسوف، طبیعت گرایی روش شناختی را به چالش می کشند؛ اما از زوایای مختلف. روس معتقد است طبیعت گرایی روش شناختی در تبیین مفاهیم بنیادینی مانند هستی، اخلاق، غایت و آگاهی ناتوان است؛ ازاین رو، موضع ندانم گرایی را اتخاذ می کند و استنتاج طبیعت گرایی هستی شناختی از طبیعت گرایی روش شناختی را ناموجه می خواند. درمقابل، پلنتینگا طبیعت گرایی روش شناختی را اساسا ناقص می داند و ادعا می کند که علم خنثی نیست و در نتیجه، از
علم آگوستینی دفاع می کند. نویسندگان مقاله حاضر هر دو دیدگاه را دارای مشکل می دانند و به موضوعاتی مانند توقف معرفتی، محدودیت های روش شناختی، نسبی گرایی و عدم جامعیت اشاره می کنند. رویکرد طبیعت گرایانه خود با مشکلاتی مانند تقلیل گرایی و نادیده گرفتن بستر فهم مواجه است؛ به همین جهت، نویسندگان رویکرد تلفیقی را پیشنهاد می دهند.