تحلیل ساختار داستان رستم وسهراب براساس نظریه کلود لوی استروس
سال انتشار: 1405
نوع سند: مقاله کنفرانسی
زبان: فارسی
مشاهده: 14
- صدور گواهی نمایه سازی
- من نویسنده این مقاله هستم
استخراج به نرم افزارهای پژوهشی:
شناسه ملی سند علمی:
CSEMCONF02_1472
تاریخ نمایه سازی: 10 مرداد 1405
چکیده مقاله:
داستان رستم و سهراب در شاهنامه ی فردوسی، فراتر از یک روایت حماسی، نظامی پیچیده از تقابل های ساختاری لوی استرویی است که کارکرد آن، نه حل تضادها، بلکه تثبیت «انسداد هستی شناختی» است. این پژوهش نشان می دهد که فاجعه در این داستان، برآمده از تداخل بنیادین چهار حوزه ی متضاد است: ۱. تقابل «پدر/پسر»؛ که در مواجهه ی ناآگاهانه ی رستم با سهراب در دشت نبرد، به «خودکشی نمادین نسل گذشته در پیکر نسل آینده» می انجامد (بیت: «بدانست رستم که او خود کی ست / که این هم چو سرو است و آن چون گری ست»)، که نشان دهنده ی فقدان میانجی بیولوژیک در غیاب نشانه های هویتی است. ۲. تقابل «شناسایی/ناشناسی»؛ که در محور کنش رستم (کتمان نام: «مرا نام سهراب باید ندانست») و ناتوانی سهراب در شکستن این سکوت، روایت را از شناسایی خونی به سمت «کشتار هویت» هدایت می کند. ۳. تقابل «طبیعت/فرهنگ»؛ که در تقابل نیروی غریزی سهراب (پرورش یافته در حاشیه ی سمنگان) با ساختار سخت نظامی رستم (محافظ مرکز ایرانشهر) تجلی می یابد؛ به گونه ای که کنش رستم، سرکوب «طبیعت آزاد» به نفع «فرهنگ اقتدارگرا» است. ۴. تقابل «تعهد پهلوانی/تکلیف شاهانه»؛ که رستم را میان وفاداری به پیمان خصوصی با تهمینه و اطاعت ساختاری از فرمان کی کاووس دچار پارادوکس می کند (بیت: «بدو گفت رستم که ای نام جوی / چرا آمدی سوی این جنگ روی»)، که در نهایت منجر به اولویت یافتن «ساختار قدرت» بر «پیوند اخلاقی» می شود. نتیجه ی نهایی این تقابل های مصداقی این است که فردوسی، تراژدی را نه به عنوان یک رخداد تصادفی، بلکه به مثابه ی «بن بست ساختاری ایرانشهر» بازنمایی می کند؛ جایی که قهرمان، در وضعیت تعلیقی میان «عاطفه ی انسانی» و «الزام حماسی» قرار گرفته و مرگ سهراب، تنها «گشودن گره ی ساختاری» از طریق نابودی یکی از طرفین تقابل است.
کلیدواژه ها:
نویسندگان
رضوان یعقوبیه نجف آبادی
دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی(محض)