عنوان روایت پژوهی: جعبه ای برای حرف هایی که نمی شد گفت
سال انتشار: 1405
نوع سند: مقاله کنفرانسی
زبان: فارسی
مشاهده: 11
فایل این مقاله در 6 صفحه با فرمت PDF قابل دریافت می باشد
- صدور گواهی نمایه سازی
- من نویسنده این مقاله هستم
استخراج به نرم افزارهای پژوهشی:
شناسه ملی سند علمی:
CASEP02_2734
تاریخ نمایه سازی: 4 تیر 1405
چکیده مقاله:
از همان روزهای اول سال مشخص بود که این دانش آموز با بقیه فرق دارد. نه از آن فرق هایی که باعث جلب توجه می شود—اتفاقا برعکس، سکوتش آن قدر سنگین بود که انگار خودش را از نگاه دیگران پنهان می کرد. از لحظه ای که وارد کلاس می شد، خطوط صورتش درهم بود. زنگ تفریح، وقت بازی، یا حتی زمان فعالیت های گروهی، همیشه گوشه ای می ایستاد و وانمود می کرد کاری دارد: گاهی کفشش را مرتب می کرد، گاهی دفترش را الکی ورق می زد، گاهی هم فقط به نقطه ای در زمین خیره می ماند. هیچ کس واقعا نمی دانست چرا این قدر غمگین است.بارها تلاش کردم با گفت وگوی معمولی سر از کارش دربیاورم، اما هر بار با جواب های کوتاه، نیمه کاره و همراه با نگاه های فراری روبه رو می شدم. هیچ وقت نمی گفت «خوبم»، اما هیچ وقت هم نمی گفت «مشکل دارم». همین سکوت مرا بیشتر نگران می کرد. احساس می کردم در دلش چیزی گیر کرده، چیزی سنگین، چیزی که حتی نمی توانست برای خودش هم تعریفش کند.تصمیم گرفتم از روش دیگری وارد شوم؛ روشی غیرمستقیم، بدون مواجهه، بدون نگاه مستقیم. صبح یک روز دوشنبه، یک جعبه ی کوچک چوبی روی میز گذاشتم و گفتم:«بچه ها، این جعبه ی حرف های بی صداست. هرکسی هر حرفی داشت—بدون اسم، بدون امضا—می تونه داخلش بندازه. هر چیزی؛ ناراحتی، شادی، سوال، حتی اگر فقط یک کلمه باشه.»همان روز، بچه ها کنجکاوانه چند یادداشت داخل انداختند. زنگ آخر که کلاس خلوت شد، جعبه را باز کردم. بیشتر نوشته ها بامزه بودند. اما یک کاغذ، با خطی لرزان و ناهماهنگ، فورا توجهم را جلب کرد:«کاش کسی بفهمه من توی زنگ تفریح تنهام.»جمله کوتاه بود، اما وزنی داشت که روی قلبم نشست. مطمئن بودم صاحب این جمله چه کسی است.تصمیم گرفتم مستقیم سراغ او نروم. روز بعد، کلاس را به چهار گروه تقسیم کردم و برای هدایت هر گروه یک مسئول انتخاب کردم. در ظاهر تصادفی، اما در حقیقت کاملا آگاهانه، او را مسئول یکی از گروه ها گذاشتم. ابتدا جا خورد، شاید فکر کرد اشتباهی شده. اما بدون اینکه حرفی بزند کنار گروهش نشست. بچه ها اول بی تفاوت بودند، اما کم کم درگیر کار شدند و او ناچار بود حرف بزند، توضیح بدهد، سوال بپرسد. لب هایش هنوز سنگین بود، اما بالاخره باز شد.در اولین فعالیت گروهی فقط چند کلمه گفت، اما برای او همان چند کلمه بسیار بزرگ بود. روزهای بعد، آرام تر شد. وقتی گروهش نتیجه خوبی می گرفت، لبخند کوچکی روی صورتش پیدا می شد؛ لبخندی محتاط، اما واقعی.سه هفته بعد، زنگ تفریح از پنجره کلاس نگاه کردم. همان دانش آموز که همیشه گوشه حیاط می ایستاد، حالا وسط یک گروه کوچک ایستاده بود. یک توپ پلاستیکی کوچک در دست داشتند و داشتند طرح بازی برای زنگ بعد می ریختند. او نه تنها تنها نبود، بلکه حرف می زد و حتی خنده می کرد.بعد از مدتی، نامه های داخل جعبه کم شد، اما جعبه را برنداشتم؛ چون فهمیدم همه ی بچه ها گاهی حرفی دارند که گفتنش سخت است. اما مهم تر از جعبه، این بود که او دیگر نیازی به آن نداشت.در آخرین روز هفته، هنگام جمع کردن کلاس، آمد و گفت: «می تونم جعبه رو نگه دارم؟ فقط برای اینکه همیشه یادم باشه حرف هامو قایم نکنم.» و من فهمیدم که گاهی یک جعبه کوچک، می تواند دری باشد به دنیای بزرگ و پنهان یک کودک.
کلیدواژه ها:
جعبه ای برای حرف هایی که نمی شد گفت
نویسندگان
فضه زارع جویباری
کارشناسی مدیریت بازرگانی ،جویبار