عنوان روایت پژوهی: زمین لرزه ای در کلاس علوم
سال انتشار: 1405
نوع سند: مقاله کنفرانسی
زبان: فارسی
مشاهده: 5
فایل این مقاله در 6 صفحه با فرمت PDF قابل دریافت می باشد
- صدور گواهی نمایه سازی
- من نویسنده این مقاله هستم
استخراج به نرم افزارهای پژوهشی:
شناسه ملی سند علمی:
CASEP02_2724
تاریخ نمایه سازی: 4 تیر 1405
چکیده مقاله:
درس علوم همیشه چالش خودش را دارد؛ مخصوصا وقتی موضوعاتش برای بچه ها انتزاعی باشد. اما در کلاس من یک دانش آموز بود که انگار با علوم رابطه ای خصمانه داشت. هر بار که کتاب علوم را باز می کردیم، بی قرار می شد؛ مدام مدادش را زمین می انداخت، روی صندلی تکان می خورد، بهانه ای پیدا می کرد که از جایش بلند شود. او درس را نمی فهمید؟ خسته بود؟ یا چیزی پشت این بی حوصلگی بود؟یک روز نزدیک زنگ تفریح، وقتی بچه ها سرگرم یک فعالیت گروهی بودند، از دور نگاهش کردم. دیدم چطور در برگه اش هیچ چیز ننوشته، اما روی گوشه ی کاغذ، موج هایی کشیده. با خودم فکر کردم: «چطور می توانم علوم را از یک متن خشک به یک تجربه زنده تبدیل کنم؟»شب همان روز، بطری پلاستیکی کوچکی برداشتم، کمی آب داخلش ریختم و تصمیم گرفتم فردا علوم را به یک «اتفاق» تبدیل کنم، نه یک درس.فردا، به محض شروع کلاس، بطری را روی میز گذاشتم. بچه ها کنجکاو شدند. گفتم: «امروز قرار نیست فقط درباره ی زمین لرزه بخوانیم؛ قرار است یک زمین لرزه بسازیم!» کلاس منفجر از هیجان شد. همه جلو آمدند، حتی همان دانش آموز بی حوصله. نگاهش تغییر کرده بود؛ کنجکاو، بیدار، مشتاق.بطری را تکان دادم و موج ها داخلش بالا و پایین رفتند. گفتم: «این موج ها همون انرژی ذخیره شده ی زمین هستن. وقتی آزاد می شن، زمین لرزه اتفاق می افته.» بعد بطری را به کلاس دادم تا بچه ها موج ها را ببینند. پیش بینی ام درست بود؛ همان دانش آموز اولین کسی بود که دستش را دراز کرد. بطری را گرفت و با دقت نگاه کرد. گفت: «وقتی بیشتر تکونش می دیم، موج ها بزرگ تر می شن؟ یعنی مثل زلزله ی قوی تر؟» جمله اش آن قدر دقیق بود که لحظه ای ایستادم و به او لبخند زدم. گفتم: «دقیقا!»از آن لحظه به بعد، درس علوم برایش تبدیل شد به تجربه. از او خواستم موج ها را برای بچه ها توضیح دهد. برای اولین بار وسط کلاس ایستاد. دست هایش کمی می لرزید، اما حرف می زد. گفت: «وقتی بطری رو تکون می دید، انرژی جمع می شه. وقتی ولش می کنید، موج درست می شه.» بچه ها با دهان باز نگاهش کردند.بعد از آن تجربه، هر جلسه ی علوم را با یکی از بچه ها شروع می کردم؛ اما همیشه فرصت اول را به او می دادم. گاهی خودش ایده داشت: «می تونیم برای آتشفشان از خمیر استفاده کنیم؟»… «می شه با بادکنک فشار هوا رو نشون بدیم؟»… پرسش هایش نشان می داد نه تنها مشکل بی حوصلگی حل شده، بلکه کنجکاوی اش بیدار شده است.امتحان علوم که رسید، برای اولین بار مقابل برگه اش بی قرار نبود. آرام نشسته بود و می نوشت. وقتی برگه ها را تصحیح کردم، نمره اش متوسط بود؛ نه عالی و نه ضعیف. اما برای من ارزش آن نمره بیشتر از بیست گرفتن هر دانش آموز دیگری بود. چون پشت آن عدد، یک مسیر بود: مسیری از بی تفاوتی به علاقه.چند هفته بعد فهمیدم او در خانه بطری کوچکی درست کرده و هر روز آن را تکان می دهد تا «زلزله های جدید کشف کند». و من یاد گرفتم که گاهی فقط کافی است یک درس را از کتاب بیرون بکشی و بگذاری در دست های یک کودک، تا بفهمد علم واقعی یعنی «دیدن» نه فقط خواندن
کلیدواژه ها:
زمین لرزه ای در کلاس علوم
نویسندگان
عادل فقیهان جویباری
کارشناسی ارشدمدیریت آموزشی،جویبار