عنوان روایت پژوهی: قصه ای زیر نیمکت آخر

سال انتشار: 1405
نوع سند: مقاله کنفرانسی
زبان: فارسی
مشاهده: 3

فایل این مقاله در 7 صفحه با فرمت PDF قابل دریافت می باشد

استخراج به نرم افزارهای پژوهشی:

لینک ثابت به این مقاله:

شناسه ملی سند علمی:

CASEP02_2720

تاریخ نمایه سازی: 4 تیر 1405

چکیده مقاله:

از ابتدای سال تحصیلی، همیشه نیمکت آخر کلاس یک ساکن ثابت داشت؛ دانش آموزی آرام، کم حرف، و تا حد زیادی نامرئی. نه شیطنت می کرد، نه دردسر ایجاد می کرد، نه داوطلب پاسخ می شد. همیشه دفترش را طوری می گرفت که انگار می خواهد آن را بین خودش و دنیا قرار دهد. نگاهش نیز همیشه به پایین بود. آن قدر ساکت بود که گاهی فراموش می کردم او هم یکی از بچه های کلاس است.روزهای اول فکر کردم شاید خجالتی باشد. اما کم کم متوجه نکته ای شدم: هر وقت از کنار نیمکتش رد می شدم، گوشه ی دفترش پر بود از خطوطی ریز، طرح هایی کوچک، نقاشی هایی که شاید خودش هم نمی خواست کسی ببیند. شکل هایی با جزئیات عجیب؛ درخت هایی با شاخه های پیچ خورده، خانه هایی کوچک، پرنده هایی بدون بال، اما با چشمانی بزرگ و دقیق. هر بار که نزدیک می شدم، صفحه را سریع ورق می زد. انگار دنیایی داشت که از بقیه پنهانش می کرد.سه هفته گذشت تا بالاخره تصمیم گرفتم وارد آن دنیا شوم. روزی بعد از زنگ هنر، وقتی همه بیرون رفتند، آرام کنار نیمکتش نشستم. گفتم: «تو خیلی قشنگ نقاشی می کشی.» جا خورد. سرش را بالا آورد و چیزی نگفت. فقط دفتر را کمی جلو کشید؛ نوعی دعوت بی صدا برای دیدن. تصویر یک موجود خیالی بود، شبیه ترکیبی از گربه و پرنده. کنار تصویر با مداد خیلی کم رنگ نوشته بود: «دوست داره پرواز کنه.»همان لحظه فهمیدم این کودک هم شبیه همان موجود خیالی، دوست دارد پرواز کند اما چیزی جلویش را گرفته است.فردای آن روز تکلیف متفاوتی دادم: «بچه ها! این هفته باید یک قصه بنویسیم. ولی قبل از نوشتن هرکس یک تصویر ساده بکشد که قصه از آن شروع شود.» بچه ها خوشحال شدند. ناگهان نگاه آن دانش آموز هم برق زد، هرچند سعی کرد پنهانش کند. دفترش را آرام باز کرد و شروع به کشیدن کرد؛ این بار نه در پنهان، نه در سکوت گوشه ای، بلکه درست وسط فعالیتی که همه انجام می دادند.من عمدا نزدیکش نرفتم. نمی خواستم احساس کند زیر نظر است. اما از دور دیدم چطور خط های کوچک تبدیل شدند به شکلی واضح؛ دقیق تر از همه ی کلاس.سه روز بعد دفترها را جمع کردم. دفتر او، مثل همیشه، آخر بود. بازش کردم. تصویر همان موجود بود. اما این بار زیرش سه جمله بود. جمله هایی ساده، اما عمیق:«این موجود کوچک همیشه تنها بود. کسی حرفش را نمی فهمید. یک روز تصمیم گرفت خودش را پیدا کند.»این سه جمله، برای من جهان داشت. فهمیدم او نه بی علاقه است و نه منزوی؛ فقط احساس می کند در کلاس کسی زبانش را نمی فهمد.هفته های بعد، هر بار قصه ای تصویری می نوشت. واژه ها کم کم بیشتر شدند، جمله ها طولانی تر، و صدایش در کلاس شنیدنی تر. در فعالیت های گروهی، دیگر داوطلب نمی شد، اما اگر انتخابش می کردم، با آرامش کنار بقیه می نشست. دیگر نیمکت آخر تبدیل نشده بود به پناهگاه، بلکه فقط یک جای معمولی بود.روزی یکی از بچه ها آمد و گفت: «فلانی امروز به من یاد داد چطور سایه بکشیم، خیلی قشنگه.» لبخند زدم. همان کودک، که روزی خودش را پشت سایه ها پنهان می کرد، حالا به دیگران یاد می داد چطور سایه بکشند.فهمیدم گاهی لازم نیست شاگردی را صدا بزنی یا مجبورش کنی حرف بزند؛ کافی ست در دنیایش را پیدا کنی و آهسته، با احترام، وارد شوی. و گاهی تنها چیزی که یک کودکی را از سکوت بیرون می آورد، «قصه» است؛ قصه ای که خودش آغازش را کشیده است.

کلیدواژه ها:

قصه ای زیر نیمکت آخر

نویسندگان

سعیده زمانی

کارشناسی حقوق،یاسوج