عنوان روایت پژوهی: چراغ های خاموش خجالت

سال انتشار: 1405
نوع سند: مقاله کنفرانسی
زبان: فارسی
مشاهده: 5

استخراج به نرم افزارهای پژوهشی:

لینک ثابت به این مقاله:

شناسه ملی سند علمی:

CASEP02_2709

تاریخ نمایه سازی: 2 تیر 1405

چکیده مقاله:

از همان جلسه ی اول نمایش خوانی، او را دیدم؛ دانش آموزی که درست مثل کسی بود که هیجان نمایش را دوست دارد اما جرئت نزدیک شدن به صحنه را ندارد. دفتر متن را محکم در دست گرفته بود، انگار اگر رهایش کند از دستانش می افتد و رازهایش را لو می دهد. وقتی نوبت خواندن او شد، صدایی شنیدم که بیشتر شبیه وزش یک نسیم آرام بود تا صدای یک انسان. کلمات را می گفت، اما نه با صدایی که بشود شنید؛ با صدایی که انگار فقط خود کلمات قادر به شنیدنش بودند.هم کلاسی ها چند بار گفتند «بلندتر!» اما او هر بار سرش را پایین انداخت و صدایش از همان هم کمتر شد. نه به خاطر اینکه بلد نبود بخواند—برعکس، وقتی نزدیکش رفتم دیدم لب هایش دقیق و روان تکان می خوردند—مشکل فقط «خجالت» بود؛ همان مانعی که نامرئی است اما سنگین تر از هر سد واقعی.آن شب خیلی فکر کردم. باید راهی پیدا می کردم که کمکش کند بدون اینکه احساس کند زیر نگاه بقیه قرار گرفته. تمرین های معمول، روش های مستقیم، یا گفت وگوهای انگیزشی برای او مناسب نبود. او نیاز داشت «فضا» کمی نرم تر شود؛ مثل خاکی که باید قبل از کاشتن بذر نرم کرد.جلسه بعد، وارد کلاس شدم و قبل از هر چیز چراغ ها را خاموش کردم. صدای تعجب بچه ها بلند شد، اما پیش از شروع پرسش ها، یک چراغ مطالعه کوچک را روشن کردم و گذاشتم روی صندلی هر دانش آموز. توضیح دادم:«امروز نمایش خوانی در تاریکی انجام می شه. فقط نور چراغ مطالعه روی متن ها روشنه. این جا هر کسی فقط متن خودش رو می بینه و صداش رو می شنوه. کسی کسی رو تماشا نمی کنه.»اولین کسی که نفس راحتی کشید، همان دانش آموز بود. انگار تاریکی به او مجوز داده بود که خودش باشد؛ بدون چشم های دیگران، بدون ترس از اشتباه، بدون آن اضطرابی که مثل خاری در گلو گیر می کند. وقتی شروع به خواندن کرد، باز هم آرام بود، اما صدایش نسبت به قبل «جسورتر» بود. کلمات کامل تر از دهانش بیرون می آمدند، و از همه مهم تر، وقتی جمله را تمام کرد، جرئت کرد به نور چراغ مطالعه نگاه کند، نه به زمین.جلسه بعد تاریکی کمتر شد. چراغ های دیوار را روشن کردم اما چراغ های سقف را خاموش نگه داشتم. صداها یک دست تر شد، اما صدای او از همه بهتر تغییر کرده بود؛ مثل جوانه ای که بالاخره فهمیده خاک بالایش نرم شده. جلسه سوم، چراغ های سقف هم روشن شد، اما با نصف شدت نور. او ابتدا مکث کرد، نگاهی کوتاه به اطراف انداخت، اما خواند. صدایی که این بار از دهانش بیرون آمد، از آن «نسیم آرام» بهتر بود. نه بلند، اما واضح.جلسه چهارم، نور کامل شد. بدون هیچ مقدمه ای گفتم: «نوبت توست.»لحظه ای نفسش را در سینه حبس کرد. انتظار داشتم مثل قبل سرش را پایین بیندازد، اما برعکس—این بار شانه هایش را صاف کرد. متن را بالا گرفت، طوری که همه می توانستند ببینند، و شروع کرد به خواندن.صدایش… برای اولین بار در تمام جلسات، از همه بلندتر بود. نه بلند مصنوعی، نه تلاش زورکی؛ بلکه بلند طبیعی یک کسی که بالاخره فهمیده صدایش ارزش شنیده شدن دارد.وقتی تمام کرد، کلاس بی اختیار برایش دست زد. او خجالت زده لبخند زد، اما این بار خجالت شیرین بود؛ شیرینی اعتمادبه نفس تازه جوانه زده.آن روز فهمیدم که گاهی برای دیدن روشن ترین صداها، باید اول چراغ ها را خاموش کرد.

کلیدواژه ها:

چراغ های خاموش خجالت

نویسندگان

رعنا زارع جویباری

کارشناسی ارشدمدیریت آموزشی،جویبار