عنوان روایت پژوهی: پل کاغذی دوستی

سال انتشار: 1405
نوع سند: مقاله کنفرانسی
زبان: فارسی
مشاهده: 10

فایل این مقاله در 5 صفحه با فرمت PDF قابل دریافت می باشد

استخراج به نرم افزارهای پژوهشی:

لینک ثابت به این مقاله:

شناسه ملی سند علمی:

CASEP02_2688

تاریخ نمایه سازی: 2 تیر 1405

چکیده مقاله:

گاهی اختلاف بین دو دانش آموز فقط دعوا نیست؛ مثل غبار ریزی است که آرام آرام روی فضای کلاس می نشیند و هوا را سنگین می کند. این دو نفر—تقریبا از آغاز سال—مدام در حال جدال بودند: از قلم قرض دادن گرفته تا کنارهم نشستن، از بازی زنگ تفریح تا حتی کوچک ترین فعالیت های گروهی. هر بار سعی می کردم آشتی شان دهم، اما انگار چیزی عمیق تر از یک اختلاف ساده بینشان بود؛ نوعی رقابت پنهان، شاید کمی غرور، شاید کمی لج بازی، شاید فقط ندانستن اینکه چطور باید با هم کنار بیایند.تا اینکه روز درس «کار و فنی» رسید. در برنامه آن روز ساخت «پل کاغذی» بود؛ پلی که باید بتواند وزن چند جسم کوچک را تحمل کند. ناگهان ایده ای به ذهنم رسید: ایجاد همکاری اجباری، اما نه از نوع تنبیهی—از نوع خلاقانه و سازنده. بنابراین اعلام کردم:«هر پل باید دو سازنده داشته باشه. یعنی هیچ کس نمی تونه پل رو به تنهایی بسازه.»بچه ها شروع کردند به انتخاب شریک. همان لحظه نگاه آن دو با هم گره خورد؛ هرکدام منتظر بود دیگری نفر دیگری را انتخاب کند. اما قبل از اینکه فرصت داشته باشند از هم دور شوند، اسم شان را با هم خواندم و گفتم:«شما دو نفر یک تیم هستید.»هر دو با تعجب گفتند: «با هم؟!»گفتم: «بله. چون بهترین پل ها رو آدم هایی می سازن که فکر می کنن نمی تونن کنار هم کار کنن.»وقتی کار شروع شد، ابتدا همه چیز خشک و سرد پیش رفت. یکی کاغذها را می گرفت، دیگری با تردید نوارچسب را می چسباند. هیچ کدام حاضر نبود به چشم دیگری نگاه کند. اما ساختن پل، کاری نیست که با سکوت پیش برود. باید اندازه گرفت، باید تصمیم گرفت که پل خم داشته باشد یا صاف باشد، باید توافق کرد کدام بخش محکم تر شود.چند دقیقه بعد، اولین جرقه همکاری زده شد: یکی از آنها گفت: «اگه این قسمت رو دو لایه کنیم، قوی تر میشه.»دیگری جواب داد: «آره، ولی بذار اول پایه ها رو بسازیم که کج نشه.»این «آره اما…» اولین نشانه ی نرم شدن یخ ها بود.چسب زدن ها کم کم مشترک شد. ایده ها رد و بدل شد. حتی یک بار وقتی نوارچسب گیر کرد، هر دو ناخودآگاه خندیدند. با ساختن هر بخش، فاصله شان کمی کمتر می شد. هنگام گذاشتن پل روی میز برای آزمایش پایداری، هر دو هم زمان نگهش داشتند؛ انگار هر دو صاحب یک «اثر مشترک» بودند.وقتی پل بالاخره سرپا ایستاد و وزن چند پاک کن را تحمل کرد، صدای خنده شان از دو طرف کلاس شنیده شد؛ خنده ای رها، بدون ته لجبازی، بدون سایه ی اختلاف.روز بعد، دیدم کنار هم نشسته اند. نه با صمیمیت اغراق آمیز، نه با هیجان؛ فقط با آرامشی که قبلا وجود نداشت. انگار ذهنشان فهمیده بود چیزی را که زبانشان شاید نتوانسته بیان کند:کسی که کنار تو «می سازد» دیگر دشمن نیست.از آن روز به بعد، اختلاف ها کم شد. نه اینکه کاملا ناپدید شود—هیچ دو نفری همیشه توافق کامل ندارند—اما چیزی بنیادی تغییر کرده بود: تجربه ی ساختن یک پل مشترک به آنها یاد داده بود که «ساختن»، همیشه آسان تر و شیرین تر از «جنگیدن» است.و شاید همین کافی بود که کلاس، دوباره نفس راحتی بکشد.

کلیدواژه ها:

نویسندگان

حوری باباجانی

کارشناسی ارشدآموزش بهسازی منابع انسانی پیشرفته،بابل