تحلیل اضطراب و ندای وجدان در رمان مرگ ایوان ایلیچ بر اساس دیدگاه هایدگر
سال انتشار: 1405
نوع سند: مقاله ژورنالی
زبان: فارسی
مشاهده: 160
فایل این مقاله در 20 صفحه با فرمت PDF قابل دریافت می باشد
- صدور گواهی نمایه سازی
- من نویسنده این مقاله هستم
استخراج به نرم افزارهای پژوهشی:
شناسه ملی سند علمی:
JR_JEPHR-5-1_004
تاریخ نمایه سازی: 1 تیر 1405
چکیده مقاله:
رمان «مرگ ایوان ایلیچ» اثر لئو تولستوی از مهم ترین روایت های ادبی درباره مواجهه انسان با مرگ و بحران معنای زندگی است. مسئله این پژوهش بررسی چگونگی انکشاف اضطراب وجودی و ندای وجدان در سیر آگاهی ایوان ایلیچ و نسبت آن با مفاهیم بنیادین اندیشه مارتین هایدگر است. پژوهش با روش تحلیل مفهومی و تفسیر پدیدارشناختی، تجربه زیسته شخصیت اصلی در مواجهه با بیماری، مرگ و فروپاشی بداهت زندگی روزمره را در پرتو مفاهیمی چون بودن سوی مرگ، اضطراب و ندای وجدان در کتاب «هستی و زمان» بازخوانی می کند. نتایج نشان می دهد اضطراب ایوان ایلیچ با اضطراب اگزیستانسیال در اندیشه هایدگر هم افق است؛ اضطرابی که انسان را با فناپذیری خویش روبه رو می سازد، و امکان گشودگی وجودی نسبت به زندگی اصیل را پدید می آورد. در این چارچوب، ندای وجدان کارکردی بیدارگر دارد و انسان را به بازپس گیری خویشتن از شیوه های غیر اصیل زیستن فرا می خواند. همچنین پژوهش نشان می دهد محدودیت علم تجربی در پاسخ گویی به پرسش معنای هستی، نتیجه درهم تنیدگی ساختاری اضطراب و ندای وجدان است؛ زیرا اضطراب نقطه گسست از اتکای قطعی به فهم علمی و آغاز رجوع به ساحت وجدان وجودی را رقم می زند. با این حال، تحلیل تطبیقی نشان می دهد میان افق فکری تولستوی و هایدگر تفاوتی بنیادین وجود دارد؛ زیرا در روایت تولستوی، ندای وجدان به افقی ایمانی و الهی گشوده می شود، در حالی که در پدیدارشناسی هایدگر این ندا از خود دازاین برمی خیزد. از این منظر، جمله پایانی رمان «دیگر از مرگ اثری نبود و به جای آن روشنایی بود » را نمی توان به طور کامل در چارچوب تحلیل هایدگری تبیین کرد و این امر نشانگر فاصله میان نگرش الاهیاتی تولستوی و تحلیل اگزیستانسیال هایدگر است.
کلیدواژه ها:
نویسندگان
وحید رستمی
گروه فلسفه و حکمت اسلامی دانشکده الهیات دانشگاه فردوسی مشهد
جهانگیر مسعودی
گروه فلسفه و حکمت اسلامی دانشکده الهیات دانشگاه فردوسی مشهد ایران