عنوان روایت پژوهی: دفتر صداهای درون روایت

سال انتشار: 1404
نوع سند: مقاله کنفرانسی
زبان: فارسی
مشاهده: 50

فایل این مقاله در 5 صفحه با فرمت PDF قابل دریافت می باشد

استخراج به نرم افزارهای پژوهشی:

لینک ثابت به این مقاله:

شناسه ملی سند علمی:

FSCH04_443

تاریخ نمایه سازی: 12 اسفند 1404

چکیده مقاله:

صبح یکی از روزهای پاییزی، بوی برگ های خیس و خنکای نسیم از پنجره کلاس وارد شد. نور ملایم خورشید روی میزها افتاده بود و کلاس پر از کاغذ و کتاب بود. امروز قرار بود درس زبان فارسی با موضوع «نوشتن داستان کوتاه» باشد و چند نمونه متن روی تخته نصب شده بود تا بچه ها ایده بگیرند.بچه ها وارد کلاس شدند و هرکدام روی صندلی نشستند، اما نگاه امیرای همیشه پراکنده به هیچ صفحه ای متمرکز نبود. او مداد در دست داشت و روی میز خطوط و علامت های مختلفی می کشید؛ ایده های ذهنی اش بدون نظم روی کاغذ ریخته می شدند.به او نزدیک شدم و پرسیدم: «امیرای، داری چی فکر می کنی؟»سرش را بلند کرد و گفت: «خانم… ذهنم پر از ایده ست ولی نمی تونم نگهشون دارم، همه با هم میان و می رن.»فهمیدم مشکل او کمبود توجه نیست؛ بلکه افکارش پراکنده اند و نیاز به ساختاردهی دارند.با او همدلانه صحبت کردم: «می خوای یه دفتر کوچک داشته باشی که همه فکرهات رو توش بریزی و بعد با کلاس همراه بشی؟»او با اشتیاق سرش را تکان داد. بعد از کلاس با مادرش تماس گرفتم. مادرش توضیح داد که امیرای همیشه افکارش سریع می آیند و سریع هم می روند و وقتی می خواهد کاری انجام دهد، اغلب سردرگم می شود.راه حل ما «دفتر خاطره ها» شد؛ دفتر کوچکی که امیرای می توانست قبل از شروع درس پنج دقیقه افکارش را در آن یادداشت کند، سپس دفتر را ببندد و با کلاس همراه شود.• هر فکر یا ایده ای که به ذهنش می رسید، بدون قضاوت در دفتر نوشته می شد.• بعد از پنج دقیقه، دفتر بسته و کلاس آغاز می شد.• گاهی در پایان روز، چند خط کوتاه درباره آنچه نوشته تحلیل می کرد و آن را با درس های بعدی مرتبط می ساخت.روز بعد، امیرای دفتر را برداشت و با سرعت تمام افکار پراکنده اش را نوشت. وقتی پنج دقیقه تمام شد، دفتر را بست و با کلاس همراه شد. آن روز اولین بار بود که توانست داستان کوتاهی بنویسد که تمام ایده هایش در آن قابل مشاهده بود.چند روز بعد، مادرش با لبخند آمد و گفت: «امیرای تونسته بدون استرس افکارش رو یادداشت کنه و بعد در کلاس استفاده کنه!»این موفقیت، پلی میان ذهن پراکنده او و یادگیری واقعی ساخت.نشستم و دفتر خاطره ها را نگاه کردم؛ پر از ایده های رنگارنگ و نوشتارهای کوتاه بود که فقط خودش می توانست نظم آنها را درک کند. با خودم گفتم: «ذهن خلاق وقتی ساختار پیدا کند، می تواند بهترین یادگیری را تجربه کند.»امروز هم مثل همیشه زودتر از همه وارد کلاس شدم. دفتر خاطره ها روی میز امیرای منتظر است. می دانم امروز هم او می تواند با افکارش پرواز کند، اما این بار می داند چگونه با کلاس همراه شود.

نویسندگان

سیدآیت الله محمودی شکوه

کارشناسی برق قدرت،لنجان