عنوان روایت پژوهی: ماشین زمان در کتابخانه

سال انتشار: 1404
نوع سند: مقاله کنفرانسی
زبان: فارسی
مشاهده: 23

متن کامل این مقاله منتشر نشده است و فقط به صورت چکیده یا چکیده مبسوط در پایگاه موجود می باشد.
توضیح: معمولا کلیه مقالاتی که کمتر از ۵ صفحه باشند در پایگاه سیویلیکا اصل مقاله (فول تکست) محسوب نمی شوند و فقط کاربران عضو بدون کسر اعتبار می توانند فایل آنها را دریافت نمایند.

استخراج به نرم افزارهای پژوهشی:

لینک ثابت به این مقاله:

شناسه ملی سند علمی:

FSCH04_391

تاریخ نمایه سازی: 11 اسفند 1404

چکیده مقاله:

صبح یکی از روزهای زمستان، مه لطیفی از پنجره کلاس ادبیات وارد شد و بوی کاغذ و کتاب تازه، کلاس را پر کرد. کتاب های داستانی روی میزها چیده شده بودند و چند تصویر از صحنه های تاریخی کنار تخته نصب شده بود تا درس امروز درباره تجربه داستان ها در زمان باشد.بچه ها وارد کلاس شدند و هرکدام روی صندلی نشستند، اما نگاه امیر در هیچ صفحه ای از کتاب ها نبود؛ او انگار در زمان دیگری سیر می کرد. مداد در دست داشت و خطوطی می کشید که صحنه های تاریخی را بازسازی می کرد، نه آنچه درس روی تخته بود.به او نزدیک شدم و پرسیدم: امیر! الان کجایی؟ لبخند زد و گفت: دارم می بینم وقتی شوالیه ها وارد قلعه شدند… و همه چیز واقعی تر از کتابه! چشمانش پر از هیجان بود، اما کلاس نیاز داشت او هم در تجربه یادگیری حضور داشته باشد.گفتم: می خوای با هم یه دفتر زمان بسازیم؟ او سرش را بلند کرد و گفت: می خوام هر لحظه ای که تو ذهنم می بینم رو ثبت کنم… همین جمله نشان داد مشکل تمرکز نیست؛ بلکه ذهن او پر از سفرهای تاریخی است که باید مدیریت شود.بعد از کلاس با پدرش تماس گرفتم. او توضیح داد که امیر همیشه داستان ها را چنان واقعی تصور می کند که انگار خودش در گذشته زندگی کرده است. نه شیطنت می کند، نه بی احترامی؛ فقط ذهن او با زمان بازی می کند.راه حل ما یک دفتر زمان شد؛ دفتر کوچکی که امیر پنج دقیقه قبل از کلاس هر صحنه ای که تصور می کند را روی کاغذ بیاورد، سپس دفتر را ببندد و با کلاس همراه شود. قرارداد کوچک این بود که خیال و یادگیری واقعی با هم سازگار شوند.روز بعد، امیر دفتر زمان را برداشت، صحنه های تاریخی را نقاشی کرد و وقتی پنج دقیقه تمام شد، دفتر را بست و سر کلاس حاضر شد. آن روز اولین کسی بود که توانست تحلیل داستان را با دقت توضیح دهد و داستان را با کلاس زندگی کند.چند روز بعد مادرش گفت: امیر تونسته تصاویر ذهنی خودش رو با درس واقعی هماهنگ کنه! حس کردم پلی میان دنیای ذهن و واقعیت آموزشی او ساخته شده است.نشستم و دفتر زمان را نگاه کردم؛ پر از صحنه های تاریخی و لحظاتی که فقط او می دید. با خودم گفتم: تخیل دشمن یادگیری نیست، بلکه می تواند یک ابزار باشد، اگر درست هدایت شود.امروز هم مثل همیشه زودتر از همه وارد کلاس شدم. دفتر زمان روی میز امیر منتظر است. می دانم امروز هم سفرهای ذهنی او زنده خواهند شد، اما این بار می داند چگونه با کلاس همراه شود.

نویسندگان

احسان فرزادیان پور

کارشناسی مهندسی مکانیک خودرو،تهران