روایت پژوهی صدای خفه در کلاس شلوغ تجربه مداخله برای احیای اعتماد به نفس دانش آموزی که قربانی تمسخر همسالان شده بود

سال انتشار: 1404
نوع سند: مقاله کنفرانسی
زبان: فارسی
مشاهده: 32

متن کامل این مقاله منتشر نشده است و فقط به صورت چکیده یا چکیده مبسوط در پایگاه موجود می باشد.
توضیح: معمولا کلیه مقالاتی که کمتر از ۵ صفحه باشند در پایگاه سیویلیکا اصل مقاله (فول تکست) محسوب نمی شوند و فقط کاربران عضو بدون کسر اعتبار می توانند فایل آنها را دریافت نمایند.

استخراج به نرم افزارهای پژوهشی:

لینک ثابت به این مقاله:

شناسه ملی سند علمی:

RTTCH04_0078

تاریخ نمایه سازی: 12 آبان 1404

چکیده مقاله:

متن اولیه داستان به همراه کد گذاری صدای خفه در کلاس شلوغ تجربه مداخله برای احیای اعتماد به نفس دانش آموزی که قربانی تمسخر همسالان شده بود. آن روز، پاییزی آسمان مدرسه مثل یک پتوی خاکستری بود که روی روستا پهن شده بود. باد خنکی در حیاط می پیچید و بوی خاک نم خورده از باران. دیشب حس عجیبی به من میداد وقتی در کلاس را باز کردم صدای همهمه بچه ها با بوی گچ و چوب نیمکت ها در هم آمیخته بود. توصیف فضای فیزیکی و حال و هوای کلاس میان همه ی آن، صداها، نگاهم روی امیرعلی قفل شد؛ پسری با چشمانی درشت اما خاموش، که همیشه گوشه ی کلاس می نشست و با انگشت هایش دفتر را خط می انداخت نه مثل بقیه می خندید نه سوالی می پرسید. فقط سکوت... سکوتی که انگار وزنش تمام کلاس را سنگین تر کرده بود. مشاهده رفتار غیر عادی و انزوای دانش آموز از همان روز اول سال متوجه شده بودم که امیرعلی تکالیفش را کامل نمی آورد و وقتی درس می پرسیدم نگاهش به زمین می افتاد مدادش همیشه کوتاه و بی پاک کن بود و هیچوقت داوطلب برای جواب دادن نمی شد. رفتارهایش برایم نشانه هایی از یک مشکل پنهان بود. شناسایی افت تحصیلی و عدم مشارکت فعال. یک روز بعد از زنگ، آخر وقتی کلاس خالی شد آرام کنارش نشستم صدایش مثل صدای برگی خشک بود: «خانم، من... شب ها نمی توانم مشق ام را بنویسم چون چراغ نداریم... بابام کارگره و مامانم مریضه...» این جمله کوتاه مثل پتکی روی سرم خورد. کشف عامل بیرونی موثر بر مشکل دانش آموز. آن شب با همان صدای خسته در ذهنم تصمیم گرفتم روش تدریسم را تغییر دهم. از فردای آن روز نیم ساعت آخر کلاس را تبدیل کردم به زمان تمرین در کلاس تا امیرعلی بدون نیاز به تکلیف شب فرصت تمرین داشته باشد. طراحی راهکار متناسب با شرایط ویژه دانش آموز. دفتر جداگانه ای برایش گرفتم و با چراغ مطالعه باتری خور کوچکی که از خانه آورده بودم گوشه ای از کلاس را برای تمرین روشن تر کردم. بعد با کمک دانش آموزان دیگر گروه های کوچک تشکیل دادم تا هیچ کس تنها نماند. «سحر»، یکی از شاگردهای پایه بالاتر، داوطلب شد که همراه امیرعلی باشد و او را در حل تمرین ها کمک کند. ایجاد ساختار حمایتی و همیاری دانش آموزان. اولین روزی که دیدم امیرعلی با لبخند، کوچک یک مسئله ریاضی را با صدای آرام حل می کند قلبم لرزید، کلاس یک صدا برایش دست زد. انگار همان لحظه باری از دوشش برداشته شد و اعتماد به نفسش جرقه زد. مشاهده تغییر رفتاری و پیشرفت تحصیلی. بعد از دو هفته دیگر آن ساکت پسر و گوشه گیر نبود. دفترش پر از نوشته های ساده اما پر تلاش بود و حتی گاهی خودش برای جواب دادن داوطلب می شد. مادرش وقتی به مدرسه آمد گفت: «خانم، امیرعلی دیگه موقع مشق نوشتن گریه نمی کنه..» و این برایم بزرگترین پاداش بود. تاثیر مثبت بر خانواده و تغییر نگرش دانش آموز. این تجربه به من نشان داد که گاهی معلم بودن یعنی دیدن همین سکوت های پنهان و شنیدن حرف هایی که گفته نمی شوند. یاد گرفتم که تغییر همیشه از جزئیات کوچک آغاز می شود. یک چراغ، کوچک یک گروه دوستانه یک دل شنوا. اهمیت نقش انسانی و حمایتی معلم. حالا هر بار که در را می زنم و بچه ها با خنده و هیجان وارد می شوند نگاه من بی اختیار به گوشه ای از کلاس کشیده می شود؛ جایی که امیرعلی دیگر تنها نمی نشیند او حالا با دوستانش می خندد و می داند که در مسیر یادگیری تنها نیست. نتیجه گیری و تاثیر پایدار تغییرات.