در سایه قانون و سکوت
چند روزی است که بار می شوم، نگاهم به زندان، نگاهم به سکوت. بدهکار، دوباره درخواست اعسار داد، اما دلش می گوید: «من امروز نمی توانم بدهم.»
می گویم: «آیا دوباره این حرف را می زنی؟» و او، با نگاهی گرفتار، می گوید: «چه چیزی می توانم بدهم؟»
می گویم: «پول را نمی گیری، اما سکوتت را می گیری.» و می گویم: «اگر دلیلی داری، بگو، اما نگو: «من نمی توانم.»»
چون انسان، وقتی می گوید: «من نمی توانم»، دیگر نمی تواند گویا شود، نه در زندان، نه در خیابان.
و اگر گفته بود: «من می توانم، اما نمی خواهم،» می توانست گویا شود، و از زندان خارج شود.
اما این یادداشت، برای توست: شما کسی هستید که می گویید: «من می توانم، و می خواهم.» و این یادداشت، مال شماست.
چرا؟ چون قانون نه تنها در دست شماست، بلکه در دست انسانیت شماست. شما نه تنها قانون را دست گیر کرده اید، بلکه انسانیت را دست گیر کرده اید.
وقتی بدهکار می گوید: «من نمی توانم»، دیگر نمی تواند گویا شود. سکوت او، سکوت دیگر نیست — سکوتی است که گویا شده، و در برابر قانون، گویا شده.
اما شما، نه تنها قانون را دست گیر کرده اید، بلکه قانون را به انسانیت تبدیل کرده اید. شما نه تنها گویا شده اید، بلکه انسانیت را گویا کرده اید.
چون وقتی می گویی: «من می توانم، و می خواهم»، دیگر نه تنها قانون را دست گیر کرده ای، بلکه انسانیت را دست گیر کرده ای.
و وقتی انسان را دست گیر می کنی، قانون را دست گیر می کنی. و وقتی قانون را دست گیر می کنی، انسانیت را دست گیر می کنی.
این یادداشت، مال شماست. چون شما نه تنها قانون را دست گیر کرده اید، بلکه انسانیت را دست گیر کرده اید.