بازاندیشی در نقش «تجربه زیسته» در یادگیری دانش آموزان
در سال های اخیر، مفهوم «تجربه زیسته» به تدریج از حوزه های جامعه شناسی و انسان شناسی وارد ادبیات تربیتی شده و به عنوان یکی از متغیرهای پنهان اما تاثیرگذار بر کیفیت یادگیری مطرح گردیده است. برنامه های درسی سنتی، عمدتا بر آنچه باید آموخته شود تمرکز دارند؛ اما رویکردهای نوین بر آنچه دانش آموز از پیش زیسته است و بر کلاس درس می آورد، تاکید می کنند. این تغییر زاویه دید، پیامدهای مهمی برای طراحی آموزشی دارد.
نخست آنکه تجربه زیسته، چارچوبی شناختی–هیجانی برای تفسیر محتوای جدید فراهم می کند. دانش آموزی که تجربه شکست، مهاجرت، فقر، یا موفقیت را زیسته، معنای متفاوتی از یک متن درسی استخراج می کند. نادیده گرفتن این تنوع، به معنای محروم سازی یادگیری از زمینه های اصیل انسانی است.
دوم اینکه تجربه زیسته همواره «خام» و «پردازش نشده» نیست؛ بلکه سرشار از ساخت های معنایی است که می تواند در خدمت یادگیری قرار گیرد، به شرط آنکه معلم فرصت بازاندیشی را فراهم آورد. گفت وگوهای کلاسی، روایت گری، و پروژه های مبتنی بر مسئله، ابزارهایی هستند که این انتقال را ممکن می سازند.
سوم آنکه تجربه زیسته نه تنها بر یادگیری شناختی اثر دارد، بلکه بر انگیزش تحصیلی و احساس تعلق نیز اثرگذار است. وقتی محتوا با زندگی واقعی دانش آموز پیوند می خورد، یادگیری از یک تکلیف بیرونی به فرایندی درونی تبدیل می شود. در مقابل، بی توجهی به این بعد، گسستی میان «مدرسه» و «زندگی» ایجاد می کند؛ گسستی که امروز بیش از هر زمان دیگری احساس می شود.
بنابراین شاید یکی از ماموریت های نظام آموزشی معاصر این باشد که تجربه زیسته را نه صرفا به عنوان پیش نیاز یادگیری، بلکه به عنوان سرمایه تربیتی بپذیرد؛ سرمایه ای که اگر فعال شود، می تواند یادگیری را انسانی تر، معنادارتر و پایدارتر کند.