چیستی واقعیت و انسان در زمان(الثیاسیسم)

28 آبان 1404 - خواندن 3 دقیقه - 121 بازدید



بیان فلسفی در دیدگاه الثیاسیسمی :

واقعیت، بوم خام نیست؛ بلکه نقشی است که هم زمان در نتیجه ای از گذشته بر ادامه ای از حال و ساختاری پیش آمد از آینده است...
واقعیت، نه آن چیزی ست که صرفا "هست"، بلکه آن چیزی ست که در بودن خود، ما را نیز وادار به *{درک، واکنش و انتخاب} می کند. *(بودن)

اگر حقیقت، جوهر ثابت هستی ست،
واقعیت، پویایی این جوهر در میدان تغییر، تنش و رابطه هاست.

واقعیت، ترکیبی از "هر آن چه هست"، "چگونه هست"، و "برای چه هست" می باشد.
و چون تمام این ابعاد در بستری از زمان، مکان و آگاهی رخ می دهند، پس واقعیت نه صرفا ماده است و نه صرفا ادراک، بلکه رویارویی مستمر آگاهی با هستی مندی است.


استدلال منطقی:

۱. اگر واقعیت فقط ماده فیزیکی باشد، پس هر چیزی که قابل تجربه مستقیم نیست (مثلا درد، عشق، خاطره یا اندیشه)، بیرون از واقعیت خواهد بود.
→ اما این گزاره با تجربه زیسته ما ناسازگار است، چون چیزهایی که دیده نمی شوند، بیشترین تاثیر را بر رفتار و هستی ما دارند.

۲. از سوی دیگر، اگر واقعیت فقط آن چیزی باشد که ذهن می سازد، آن گاه باید برای هر ذهن یک جهان مجزا وجود داشته باشد.
→ اما تجربه مشترک، زبان، جامعه و توافق بر رخدادها نشان می دهد که بخشی از واقعیت، بیرون از ذهن ما نیز پایدار است.

۳. پس واقعیت، نه صرفا ماده است، و نه صرفا ذهن، بلکه:
→ همان چیزی است که در پیوند میان هستی و آگاهی شکل می گیرد.

۴. این پیوند، در بستر زمان و مکان و در تعامل با سایر واقعیت های زنده، شکل می گیرد؛ پس واقعیت، همواره نسبی به موقعیت است، اما نه بی معنا و دل به خواه.

5. پس:

واقعیت «نسبت مند» است اما «پوچ گرا» نیست.

واقعیت، مستقل از آگاهی وجود دارد، اما بدون آگاهی، شناخته نمی شود.



اثبات منطقی:

برهان سه گانه واقعیت:

هر آن چه در هستی حضور دارد، باید سه ویژگی داشته باشد:

۱. وجود داشتن (Being):

چیزی هست یا نیست؟ اگر هست، وارد واقعیت می شود.


2. اثر داشتن (Impact):

چیزی که هست، باید بر چیز دیگر اثر بگذارد؛ وگرنه بودنش بی معنا می شود.



3. ادراک پذیر بودن (Perceptibility):

اگر چیزی هیچ گاه قابل درک نباشد، در واقعیت قابل زیست ما وارد نمی شود.




→ تنها چیزهایی که هم هستند، هم اثر دارند، و هم درک پذیرند، واقعیت را شکل می دهند.
→ پس واقعیت، پیوستی از هستی، تعامل و درک است؛ نه صرفا جهان فیزیکی و نه صرفا تصور ذهنی.


در نهایت
واقعیت، صحنه ای ست که در آن حقیقت لباس تجربه می پوشد.

با اینکه خود واقعیت حقیقتیست مجزا و
هر واقعیت، ظرفی ست برای ظهور یک یا سلسله مراتبی از حقیقت؛
و انسان، میان این دو، مسافر پرسش و مکاشفه است.