جان و آن شعر (۳) / شعر، طریقی برای سلوک شاعر است

24 شهریور 1404 - خواندن 6 دقیقه - 133 بازدید


شعر، آن خود را روح و روان خود را از شاعر می گیرد. در مسیر رشد روح شاعر، روحیه اجتماع کوچک و بزرگی که در آن زیسته (خانواده، جامعه)، بسیار موثر است. این روحیه علاوه بر آنکه خصلت معنایی شعر را تعریف می کند، بر ساختار شعر، کاربرد واژگان و تصاویر و... تاثیر می گذارد و در نهایت تکلیف شعر را هم روشن می کند. من بر این باورم که آنچه در قلم شاعر، معجزه می کند، روح شاعر و خصایل درونی و توانایی های ذهنی اوست. به عبارت بهتر، معجزه گر نهایی شعر، من شاعر است. روحی نابارور و نابالنده نمی تواند بخشی از خود را در کالبد کلمات بدمد و به شعر جان و آن ببخشد. چرا آن هایی که بعد از مولانا کوشیدند شعر عرفانی بگویند، مولانا نشدند؟ چه بسا عرفان را هم بنیادی تر می شناختند و حتی نه توی حکمت اشراق را هم کاویده بودند، نه جامی مولانا شد و نه شاه نعمت الله ولی. چرا در عصر تیموری که دوره تقلید و به ابتذال کشیدن سبک حافظانه بود، حافظی از بین شاعران سربرنیاورد؟ فکر می کنم پاسخ واضح باشد، زیرا سخن آنها، آنچنان که باید، مبتنی بر تحول روحی و شناخت درونی نبود و می خواست جریان حیاتش را از شاهرگ آثار دیگر و از طریق شنیده ها و دیده هایش بگیرد، نه از درون خود و از آنچه درک و دریافت کرده است. فرق دارد شعری که منبع تغذیه اش، روح شاعر است با شعری که از اثری دیگر در قالب شعر یا حتی نوشته ای تکان دهنده به نثر تغذیه می شود. فرق دارد شاعری که رنج می کشد تا حقیقت را لمس کند با شاعری که قبول شنیده ها برایش کافی ست. اولی می تواند کسی از جنس حلاج باشد و عین القضات و شیخ اشراق، و با خون خود به استقبال حقیقت برود و دومی کسی بشود از جنس صدها صوفی جیره خوار بی خاصیت. آموختن تکنیک و چند و چون هارمونی دادن به کلمات خوب است، اما وقتی به جان شاعر متصل نباشد، تصنعی خواهد بود. در مقابل چنین اشعاری که در ظاهر بسیار زیبایند، تنها می توان گفت: «آن و جانی ندارند!»، که اگر داشته باشند، جان شاعر و هویت و احساس و تفکر او را نه تنها به نمایش درمی آورند که می توانند در قلب و روح مخاطب هم، نشت دهند. پس مهم است که درخت شعر، ریشه در کدام آب دارد، آب های زلال یا متعفن! از تمام این ها می توان به این نتیجه رسید که قوت و ضعف تکنیک شعر به موازات قوت و ضعف جان شعر به ثمر می نشیند. شاید برخی شعرهای تکنیک زده، از آن منظر دلنشین نیستند که از نظر روحی می لنگند.

از همین دریچه است که می توان گفت: «شعر، طریقی برای سلوک شاعر است»

آندره ژید، نویسنده فرانسوی و برنده جایزه نوبل ادبی می گوید: هر اثر هنری با طبیعت شاعرانه شامل چیزیست که من آن را «سهم الهی» می نامم. سهمی که شاعر خود نیز بر وجودش واقف نیست. و برای او هدایایی غافلگیرکننده و غیرمنتظره دارد که هر جمله و هر کلمه را حاوی معانی ای پنهانی می کند که هر کس می تواند برداشتی از آن داشته باشد و آن را به شکل دلخواه خودش تاویل کند. به باور من آن هایی که در هنر به حداقل ها قانع نیستند و دنبال معجزه می گردند، آن را خواهند یافت. واژه «معجزه» اینجا به معنی رسیدن به «جوهره هنر» است، همان که من در این سلسله یادداشت ها آن را «جان و آن شعر» نامیده ام. جان و آن شعر همان «سهم الهی» است که غیرقابل تعریف و توضیح است.

طریق شعر، طریق سیر و سلوکی است که می تواند شاعر را به سرچشمه های فیض رهنمون شود. به عبارت دیگر، عوالمی بالاتر از لحظه های عادی حیات، از دریچه کلمات، رو به شاعر گشوده می شود. همان لحظاتی که شاعر به واسطه کلمات به اسرار و رموز بی خودی دست می یابد و شعور آسمانی اش تحریک می شود و در لذت و نشئه الهام فرو می رود، بی آنکه بداند، در مسیر سلوک شعری است. هربار که شاعر احساس یگانگی با جهان پیرامون می کند، در مسیر سلوک است. اگر روح این سلوک را از جسم شعر برداریم، مشتی کلمه خشک و بی روح و خالی از لطف می ماند، که از مرز یک دهه هم نمی تواند عبور کند. بی قراری و بی خودی شاعر از دریچه صداقت و صمیمیت او عبور می کند، در جان کلمات می ریزد و جسم ها و زمان ها و مکان ها را درمی نوردد. شاعران بزرگ، بی آنکه بدانند و ببینند محبوب انسان هایی در عصر ها و نسل های مختلف و در گوشه های دور و نزدیک جهانند. پس بیاییم لفاظی و زیباچیدن عامدانه کلمات کنار یکدیگر را شعر متفاوط! و شاهکار ننامیم. کلمات، کالبدی بی جانند که بی روح و بی خون، به موجودی زنده بدل نمی شوند. دمیدن روح و جاری کردن خون در کالبد کلمات، از شاعری که در مسیر سلوک شعری قرار گرفته، بهتر برمی آید.

همان گونه که اشاره شد، یکی از لازمه های شعر، صداقت شاعر است. صداقت و صمیمیت شاعر در شعر، با کاربرد کلمات مربوط به آن به دست نمی آید. ممکن است هیچ رد و نشانی که شاهدی بر صداقت شاعر باشد، در متن یافت نشود، اما چنان قلب و روح مخاطب را تکان دهد که حتی به اندازه درصدی در صداقت شاعرش شک نکند. این مساله فرق دارد با بیان افراطی تجربیات شخصی و روزمرگی های شاعر در شعر. صداقت شعری به معنی ردیف کردن فهرستی از عملکردهای ریز و درشت روزمره در شعر نیست. این عمل نه صداقت، که تقلایی آگاهانه است و کار آگاهانه در این سطح، حاصلی که بازتاب دهنده یک جهان شاعرانه باشد، نخواهد داشت. صداقت بی آنکه شاعر اشاره ای به آن داشته باشد، در بطن شعر اتفاق می افتد، آن هم زمانی که مخاطب کلمه به کلمه شعر را با پوست و گوشت و استخوانش لمس می کند و برایش یقین حاصل می شود که کلمات از دریچه صداقت شاعر گذشته اند که اینگونه بر دل می نشینند.

حسنا محمدزاده – بهار 1404