الهام امیدی مقدم
25 یادداشت منتشر شدهدرباره ی ملانکولی (melancholia) چه می توان گفت؟ چگونه از سوگ (mourning) متمایز می شود؟
تفاوت سوگ ومالیخولیا از دیدگاه فروید :

زیگموند فروید بدون شک یکی از مشهورترین چهره های حوزه روانشناسی است.
به عنوان بنیانگذار روانکاوی، تاثیر او در این زمینه غیر قابل انکار است. مکتبی که او پایه گذاری کرده یکی از بحث برانگیزترین مکاتب روانشناسی است. روانکاوی یک روش بالینی برای درمان آسیب روانی از طریق گفتگو بین مراجع و روانکاو است. این گفتگوها به شخص بینش می دهد و بنابراین می تواند راهگشا باشد.
فروید استدلال می کند که در حالی که فرد سوگوار کم وبیش می داند چه چیزی را از دست داده،
این موضوع همیشه برای فرد مالیخولیایی روشن نیست.
ماهیت فقدان لزوما به صورت آگاهانه شناخته شده نیست، و می تواند همان قدر شامل یک ناامیدی یا رنجش از سوی شخصی دیگر باشد که شامل فقدانی به دلیل مرگ یا جدایی، یا حتی سقوط یک ایده آل سیاسی یا مذهبی.
اگر فرد مالیخولیایی بداند که چه کسی را از دست داده، نمی داند چه چیزی را در آن فرد از دست داده است.
این نکته ی درخشان فروید، تصویر ساده ی اندوه را پیچیده می سازد: ما باید بین کسی که از دست داده ایم و آن چه در او از دست داده ایم، تمایز قائل شویم. و همان طور که خواهیم دید، شاید همین دشواری در تفکیک این دو، یکی از عواملی باشد که فرآیند سوگواری را مسدود می کند.
ویژگی کلیدی مالیخولیا نزد فروید، کاهش احساس عزت نفس است. گرچه مالیخولیا در برخی ویژگی ها با سوگ مشترک است — مانند احساس درد شدید روانی، بی علاقگی به دنیای بیرون، ناتوانی در عشق ورزیدن، و مهار شدن فعالیت ها — اما ویژگی متمایز اصلی آن، کاهش شدید احساس ارزش به خود است، تا جایی که به شکل سرزنش ها و نکوهش های درونی بروز می یابد و در نهایت به انتظاری هذیانی برای تنبیه شدن ختم می شود.
فروید را در مقاله «سوگواری و مالیخولیا» (1917) و در جایی می نویسد:
«در مالیخولیا، همچون سوگواری، واکنش به فقدانی است که متوجه ابژه عشق شده است؛ اما در حالی که در سوگواری فقدان برای ما آشکار و شناخته شده است، در مالیخولیا نمی توانیم دریابیم چه چیزی از دست رفته است.
مالیخولیا با وضعیتی از بی علاقگی ژرف به جهان بیرون، فقدان توانایی برای دوست داشتن، بازداری در تمامی فعالیت ها، و کاستی در احساس خویشتن نمایان می شود. خویشتن به چشم بیمار بی ارزش، فقیرانه و نکوهیده می آید؛ او خود را سرزنش می کند، انتظار تنبیه دارد و در سطحی گسترده خود را گناهکار می پندارد.»
فروید می گوید در مالیخولیا «خود» به صحنه نزاع درونی بدل می شود.
فرد نمی داند چه چیزی یا چه کسی را از دست داده، اما در ناخودآگاه، عشق و خشمش نسبت به ابژه از دست رفته به خویشتن بازمی گردد و به شکل سرزنش و تحقیر خود جلوه می کند.